سه پارتی از چان: (وقتی مافیاست و به اجبار باهم ازدواج میک
سه پارتی از چان: (وقتی مافیاست و به اجبار باهم ازدواج میکنید.....) p3 اخر
یه شب مادرت اومده بود و بهت سفارش کرد تا خودتو به چان نزدیک کنی و توجهشو جلب کنی بعد اینکه رفت فقط تو اتاق مشترکتون پایین تخت یه گوشه برای خودت زانوت رو بغل کرده بودی و گربه میکردی، انگار تمام غصه های این پنج ماه که رو دوش هات بود تو یه شب بالاخره منفجر شد و تو فقط داشتی گریه میکردی.....ساعتای ۱ بالاخره گریه هات کمتر شد و خوابت برد که چان همون موقع ها از مأموریت سه روزش برگشته بود و اومد بالا او اتاقت که متوجه صدای آشنایی شد ولی مطمئن بود صدای تو نیست در رو باز کرد که فهمید گوشیت روشنه و پیغامی که مادرت برات گذاشته بود داشت پخش میشد و تو چون از خستگی خواب بودی متوجهش نشده بودی....
م.ا: ات بازم میگم هرجور شده خودتو به چان نزدیک کن یکاری کن که نظرشو جلب کنی ناسلامتی همسرشی، من برات وقت دکتر میگیرم برای جراحی پلاستیک، اون لباس ها و لوازم پوستی ای هم که بهت دادم رو استفاده کن...... -بوق
چان........
رو تخت نشسته بود، از همون موقع که وارد اتاق شد به تویی که تو خواب بودی خیره شده بود و کنارش هم به پیغام مادرت گوش کرده بود و از دستمال کاغذی هایی که دورت بود، بالش خیس شده از اشکات و چشمای قرمز شدت و صورت خیست فهمید که گریه کرده بودی و دلیلش رو خوب متوجه شده بود
چان: هیچوقت....حتی وقتی قربانی ای رو میکشتم.....اینطوری احساس گناه نمیکردم......
چان متوجه شده بود زیادی سخت گرفته....تو هیچ گناهی نداشتی اون میدونست توهم با این ازدواج موافق نبودی و هیچوقت نمیخواستی خودتو به چان بچسبونی اما اون چون قبل اینکه تو بیای همیشه سختگیر بود پس فکر کرد شاید توهم مثل بقیه فقط یه مسیر و یه گذرگاه باشی، اما امشب فهمیده بود اون دل دختری رو که یه قلب مهربون و پاک داشت رو شکسته
دستشو آورد آروم نزدیک صورتت تا موهاتو کنار بزنه که تو ناگهان از ترس بیدار شدی
ات: ترسیده-
چان دستشو کشید عقب ولی تو دیدی داشت چیکار میکرد و حالت خراب شد
ات: چیه؟؟؟خوشحالی؟؟؟راحتی که یه زندگی راحت داری....؟؟؟؟ -بغض و عصبی
ات: فقط ازم دور شو......دورشو که خیلی ازت متنفرم....
سریع بلند شدی و رفتی تو حال که اونم اومد دنبالت
چان: ات....
ات: من هیچکاری نکردم.....خودتم میدونی اون دختر خاله هات مقصرن.....فقط بزار تنها باشم..... -بلند
چان: متاسفم.....
شوکه شدی....به معنای واقعی....
مونده بودی تو خوابی یا بیدار......
چان: من فهمیدم که تو چقدر درد کشیدی، چقدر اذیت شدی، من فقط به خودم فکر کردم.....نفهمیدم دارم با زندگیه یه نفر دیگه بازی میکنم..... -اروم
ات: من نیازی به دلداری های...-مکث-...تو ندارم -داد
چان: محکم یهو بغلت کرد-.....اره اره....درسته.....، من حق ندارم بخشیده شم، اما بدون....از ته دلم به معنای واقعی متاسفم....حقم اینه منو نبخشی، هیچوقت حقت این نبود که اذیت شی..... -سرتو نوازش میکرد
ات: ....... -اروم گریه کردن
چان: منو ببخش.....
آروم آروم دستت ناخداگاه رفت جلو و توهم بغلش کردی، انگار بچه ای که گم شده بود و تازه باباشو بغل کرده بود.....بچه ای که ترسیده بود، رنجیده بود و نیاز به امنیت داشت.....
چان: منو ببخش...... -بغض
آروم از هم جدا شدی و فقط به هم زل زدید و آروم هردوتون به هم نزدیک شدید........
.
.
.
.
و اولین بوسه ای که نشان دهنده احساساتون بود رو آغار کردید....
چان: بهت قول میدم، دیگه اجازه ندم اذیت بشی، هیچوقت دیگه همچین اتفاقی نمیوفته..... -بغلت کرد
تو از شوک زیاد نمیدونستی چی بگی اما از نگاهت تمام حرفات که نمیتونستی به زبون بیاری رو چان میتونست بخونه و هردوتون بعد از اون شب دردناک اما صادقانه...بالاخره شروعی باهم دیگه داشتید که باعث شد زندگیتون بعد از ماه ها تغییر کنه و روشن بشه......
پایانننننننن(خداوکیلی نصف و نیمه ننوشتممممم)
یه شب مادرت اومده بود و بهت سفارش کرد تا خودتو به چان نزدیک کنی و توجهشو جلب کنی بعد اینکه رفت فقط تو اتاق مشترکتون پایین تخت یه گوشه برای خودت زانوت رو بغل کرده بودی و گربه میکردی، انگار تمام غصه های این پنج ماه که رو دوش هات بود تو یه شب بالاخره منفجر شد و تو فقط داشتی گریه میکردی.....ساعتای ۱ بالاخره گریه هات کمتر شد و خوابت برد که چان همون موقع ها از مأموریت سه روزش برگشته بود و اومد بالا او اتاقت که متوجه صدای آشنایی شد ولی مطمئن بود صدای تو نیست در رو باز کرد که فهمید گوشیت روشنه و پیغامی که مادرت برات گذاشته بود داشت پخش میشد و تو چون از خستگی خواب بودی متوجهش نشده بودی....
م.ا: ات بازم میگم هرجور شده خودتو به چان نزدیک کن یکاری کن که نظرشو جلب کنی ناسلامتی همسرشی، من برات وقت دکتر میگیرم برای جراحی پلاستیک، اون لباس ها و لوازم پوستی ای هم که بهت دادم رو استفاده کن...... -بوق
چان........
رو تخت نشسته بود، از همون موقع که وارد اتاق شد به تویی که تو خواب بودی خیره شده بود و کنارش هم به پیغام مادرت گوش کرده بود و از دستمال کاغذی هایی که دورت بود، بالش خیس شده از اشکات و چشمای قرمز شدت و صورت خیست فهمید که گریه کرده بودی و دلیلش رو خوب متوجه شده بود
چان: هیچوقت....حتی وقتی قربانی ای رو میکشتم.....اینطوری احساس گناه نمیکردم......
چان متوجه شده بود زیادی سخت گرفته....تو هیچ گناهی نداشتی اون میدونست توهم با این ازدواج موافق نبودی و هیچوقت نمیخواستی خودتو به چان بچسبونی اما اون چون قبل اینکه تو بیای همیشه سختگیر بود پس فکر کرد شاید توهم مثل بقیه فقط یه مسیر و یه گذرگاه باشی، اما امشب فهمیده بود اون دل دختری رو که یه قلب مهربون و پاک داشت رو شکسته
دستشو آورد آروم نزدیک صورتت تا موهاتو کنار بزنه که تو ناگهان از ترس بیدار شدی
ات: ترسیده-
چان دستشو کشید عقب ولی تو دیدی داشت چیکار میکرد و حالت خراب شد
ات: چیه؟؟؟خوشحالی؟؟؟راحتی که یه زندگی راحت داری....؟؟؟؟ -بغض و عصبی
ات: فقط ازم دور شو......دورشو که خیلی ازت متنفرم....
سریع بلند شدی و رفتی تو حال که اونم اومد دنبالت
چان: ات....
ات: من هیچکاری نکردم.....خودتم میدونی اون دختر خاله هات مقصرن.....فقط بزار تنها باشم..... -بلند
چان: متاسفم.....
شوکه شدی....به معنای واقعی....
مونده بودی تو خوابی یا بیدار......
چان: من فهمیدم که تو چقدر درد کشیدی، چقدر اذیت شدی، من فقط به خودم فکر کردم.....نفهمیدم دارم با زندگیه یه نفر دیگه بازی میکنم..... -اروم
ات: من نیازی به دلداری های...-مکث-...تو ندارم -داد
چان: محکم یهو بغلت کرد-.....اره اره....درسته.....، من حق ندارم بخشیده شم، اما بدون....از ته دلم به معنای واقعی متاسفم....حقم اینه منو نبخشی، هیچوقت حقت این نبود که اذیت شی..... -سرتو نوازش میکرد
ات: ....... -اروم گریه کردن
چان: منو ببخش.....
آروم آروم دستت ناخداگاه رفت جلو و توهم بغلش کردی، انگار بچه ای که گم شده بود و تازه باباشو بغل کرده بود.....بچه ای که ترسیده بود، رنجیده بود و نیاز به امنیت داشت.....
چان: منو ببخش...... -بغض
آروم از هم جدا شدی و فقط به هم زل زدید و آروم هردوتون به هم نزدیک شدید........
.
.
.
.
و اولین بوسه ای که نشان دهنده احساساتون بود رو آغار کردید....
چان: بهت قول میدم، دیگه اجازه ندم اذیت بشی، هیچوقت دیگه همچین اتفاقی نمیوفته..... -بغلت کرد
تو از شوک زیاد نمیدونستی چی بگی اما از نگاهت تمام حرفات که نمیتونستی به زبون بیاری رو چان میتونست بخونه و هردوتون بعد از اون شب دردناک اما صادقانه...بالاخره شروعی باهم دیگه داشتید که باعث شد زندگیتون بعد از ماه ها تغییر کنه و روشن بشه......
پایانننننننن(خداوکیلی نصف و نیمه ننوشتممممم)
- ۲۳۲
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط