چندپارتی وقتی اجازه نمیده تتو بزنی....)
چندپارتی وقتی اجازه نمیده تتو بزنی....)
پارت اول | خط قرمز
تهیونگ از صبح اعصاب نداشت.
جلسهی مهمی رو پشت سر گذاشته بود و تمام راه برگشت فقط به این فکر میکرد که هرچه زودتر به خانه برسد.
اما به محض ورود، صدای آشنایی از سالن شنید.
— تهیونگ؟
کیفش رو روی میز گذاشت.
— بله؟
مارلا از روی مبل بلند شد و با لبخند سمتش اومد.
— خستهای؟
تهیونگ با دیدنش کمی آرامتر شد.
— الان دیگه نه.
خم شد و پیشونی مارلا رو بوسید.
چند ثانیه بعد، مارلا با همان لحن مظلوم همیشگی گفت:
— یه چیزی میخوام.
تهیونگ همان لحظه مشکوک شد.
— چی؟
مارلا دستش رو گرفت.
— یادته دربارهی تتو حرف زده بودم؟
تهیونگ اخمش درجا برگشت.
— نه.
مارلا خندید.
— هنوز چیزی نگفتم!
— لازم نیست بگی. جوابم نهه.
— تهیونگ!
— مارلا.
— ولی من خیلی وقته میخوام.
تهیونگ ازش فاصله گرفت و کتش رو درآورد.
— میدونم.
— پس چرا هر بار میگی نه؟
تهیونگ برگشت سمتش.
این بار شوخی توی صورتش نبود.
— چون دوست ندارم.
مارلا آه کشید.
— ولی بدن خودمه.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
— میدونم.
— پس...
— ولی من حق دارم از چیزی که دوست ندارم حرف بزنم.
مارلا اخم کوچیکی کرد.
— حتی یه طرح کوچیک؟
— حتی یه نقطه.
— روی سینهم؟
— نه.
— روی گردنم؟
— اصلاً.
— دستم؟
— مارلا.
لحنش آنقدر جدی بود که مارلا ساکت شد.
تهیونگ نزدیکش رفت.
— من حتی تحمل دیدن جای زخم روی بدنت رو ندارم، بعد انتظار داری با دیدن تتو راحت باشم؟
مارلا آروم گفت:
— ولی تو خودت تتو داری.
تهیونگ دست کشید روی گردنش.
— من فرق دارم.
— چرا؟
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
— چون از وقتی تو وارد زندگی من شدی، دیگه حتی با خودمم مثل قبل رفتار نمیکنم.
مارلا چیزی نگفت.
تهیونگ دستش رو گرفت.
— مارلا، من از تتو متنفرم. مخصوصاً روی تو.
— چرا انقدر حساس میشی؟
تهیونگ جوابش رو کوتاه داد:
— چون پوستت رو دوست دارم همونطور که هست.
مارلا لبهاش رو جمع کرد.
— یعنی هیچوقت اجازه نمیدی؟
تهیونگ بدون مکث گفت:
— نه.
مارلا با ناراحتی روی مبل نشست.
— من بالاخره قانعت میکنم.
تهیونگ ابروش رو بالا برد.
— امتحان کن.
مارلا زیر لب گفت:
— میکنم.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
— لجباز.
بعد خم شد و گونهاش رو بوسید.
— ولی این یکی رو از من نخواه.
مارلا جواب نداد.
فقط توی دلش تصمیم گرفت این جنگ رو هنوز تمامشده ندونه.
و تهیونگ اصلاً نمیدونست همسر لوس و سمجش قراره برای گرفتن همین «بله»، چه نقشههایی بکشه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هوم نظرتونن؟
پارت اول | خط قرمز
تهیونگ از صبح اعصاب نداشت.
جلسهی مهمی رو پشت سر گذاشته بود و تمام راه برگشت فقط به این فکر میکرد که هرچه زودتر به خانه برسد.
اما به محض ورود، صدای آشنایی از سالن شنید.
— تهیونگ؟
کیفش رو روی میز گذاشت.
— بله؟
مارلا از روی مبل بلند شد و با لبخند سمتش اومد.
— خستهای؟
تهیونگ با دیدنش کمی آرامتر شد.
— الان دیگه نه.
خم شد و پیشونی مارلا رو بوسید.
چند ثانیه بعد، مارلا با همان لحن مظلوم همیشگی گفت:
— یه چیزی میخوام.
تهیونگ همان لحظه مشکوک شد.
— چی؟
مارلا دستش رو گرفت.
— یادته دربارهی تتو حرف زده بودم؟
تهیونگ اخمش درجا برگشت.
— نه.
مارلا خندید.
— هنوز چیزی نگفتم!
— لازم نیست بگی. جوابم نهه.
— تهیونگ!
— مارلا.
— ولی من خیلی وقته میخوام.
تهیونگ ازش فاصله گرفت و کتش رو درآورد.
— میدونم.
— پس چرا هر بار میگی نه؟
تهیونگ برگشت سمتش.
این بار شوخی توی صورتش نبود.
— چون دوست ندارم.
مارلا آه کشید.
— ولی بدن خودمه.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
— میدونم.
— پس...
— ولی من حق دارم از چیزی که دوست ندارم حرف بزنم.
مارلا اخم کوچیکی کرد.
— حتی یه طرح کوچیک؟
— حتی یه نقطه.
— روی سینهم؟
— نه.
— روی گردنم؟
— اصلاً.
— دستم؟
— مارلا.
لحنش آنقدر جدی بود که مارلا ساکت شد.
تهیونگ نزدیکش رفت.
— من حتی تحمل دیدن جای زخم روی بدنت رو ندارم، بعد انتظار داری با دیدن تتو راحت باشم؟
مارلا آروم گفت:
— ولی تو خودت تتو داری.
تهیونگ دست کشید روی گردنش.
— من فرق دارم.
— چرا؟
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد.
— چون از وقتی تو وارد زندگی من شدی، دیگه حتی با خودمم مثل قبل رفتار نمیکنم.
مارلا چیزی نگفت.
تهیونگ دستش رو گرفت.
— مارلا، من از تتو متنفرم. مخصوصاً روی تو.
— چرا انقدر حساس میشی؟
تهیونگ جوابش رو کوتاه داد:
— چون پوستت رو دوست دارم همونطور که هست.
مارلا لبهاش رو جمع کرد.
— یعنی هیچوقت اجازه نمیدی؟
تهیونگ بدون مکث گفت:
— نه.
مارلا با ناراحتی روی مبل نشست.
— من بالاخره قانعت میکنم.
تهیونگ ابروش رو بالا برد.
— امتحان کن.
مارلا زیر لب گفت:
— میکنم.
تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.
— لجباز.
بعد خم شد و گونهاش رو بوسید.
— ولی این یکی رو از من نخواه.
مارلا جواب نداد.
فقط توی دلش تصمیم گرفت این جنگ رو هنوز تمامشده ندونه.
و تهیونگ اصلاً نمیدونست همسر لوس و سمجش قراره برای گرفتن همین «بله»، چه نقشههایی بکشه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هوم نظرتونن؟
- ۴۸۷
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط