{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت پنجم

پارت پنجم
از زبان شیوا
وقتی دیدم هیچ کس از ترسش نمی‌تونه نزدیکم بیاد رفتم و دست اون دختره رو گرفتم بیچاره هنوز داشت گریه می کرد بدون اهمیت به اون ۴ تا از اونجا رفتیم میسو هم دنبالمون اومد وقتی به بیرون از دانشگاه رسیدیم دست دختره رو ولم کردم ازم چندین بار تشکر کرد و بعد رفتیم بعد میسو دستمو گرفت و منو با خوش برد به یکی از کوچه های او محل و بعد که مطمئن شد کسی نیست بهم گفت :تو دقیقاً چیکار کردی رسماً یه دیوونه ای الان می‌دونی دیگه باهات چیکار میکنن
شیوا :هیچ غلطی نمی تونن کنن عو.ضی‌ها
میسو:من دیگه چی بهت بگم خودت قبرتو با دست های خودت کندی
شیوا:هیچی نمیشه بیا بریم
پرش زمانی به فردا صبح داخل دانشگاه
شیوا:امروز اولین کلاسمون ورزش بود برای همون رفتم رختکن تا لباس هامو عوض کنم وقتی رفتم داخل هیچ کس نبود نمی‌دونم چرا یهو یه ترس تو دلم نشست ولی بدون اهمیت رفتم کارمو انجام دادم وقتی زیپ لباسمو کشیدم بالا یهو یه دستمال جلوی دهنم قرار گرفت هر چه تقلا کردم نشد و در آخر چشمام سیاهی رفتن.‌...
از زبان لیا (دوست دختر جین )
جین و پسرا بهم گفتن که یه دختری رو بیهوش کنم و بیارمش باشگاه قدیمی و متروکه و پشت دانشگاه برای همون با دخترا نقشه کشیدیم و آماده شدیم خودم دوست ندارم اینطور کار هارو انجام بدم ولی مجبورم به خاطر جین اگه این کارو انجام ندم از جدا میشه من بدون اون نمیتونم
پرش زمانی به باشگاه
از زبان شیوا
با یه سردرد عجیبی بیدار شدم ‌وقتی چشمام رو باز کردم یه جای تقریبا تاریکی بودم و هیچ کس هم اطرافم نبود یکم که اطراف رو نگاه کردم دیدم یه نفر به ستون کنار در تکیه داده و با پوزخند شیطانی منو نگاه میکنه اول نفهمیدم کیه ‌ولی بعد که اومد جلوتر فهمیدم تهیونگه
از زبان تهیونگ
نمی‌دونم چرا ولی بعد از اون حرکات و شجاعت دیروز که دیدم یجورای جذبش شدم‌خیلی شجاع بود که تو روی ما وایستاد‌ و فک کنم بهش علاقه پیدا کردم ولی باید بازم انتقام بگیرم برای همون یه نقشه کشیدم

زمان حال
تهیونگ :به به خانم کوچولو از خواب نازنینتون بیدار شدین
شیوا :چی میخوای (با داد)
تهیونگ:خودت خوب می‌دونی چی‌میخام
شیوا:اگه بهم دست بزنی یه کاری باهات میکنم که تا آخر عمرت نتونی فراموش کنی
تهیونگ :واقعا مثلا میخای چیکار کنی
شیوا همینطور ساکت مونده بود و از ترس داشت مثل بید می‌لرزید
پایان پارت پنجم
امیدوارم خوشتون بیاد
نظراتتون رو بهم بگید
دوستون دارم بای ❤️❤️❤️
دیدگاه ها (۸)

پارت ششم از زبان جیمین باهم یه نقشه کشیده بودیم ما یه روز پی...

پارت هفتم از زبان شیوابعد از اینکه آزادم کرد نشست رو زمین و...

سلام دوستان شبتون بخیرببخشید امروز به خاطر یه دلایلی نتونستم...

پارت چهارماز زبان شیوادیدم همه ی بچه ها دارن به حیاط پشتی می...

تکپارتی از تهیونگ ویو ات سلام من ات هست سه سال با تهیونگ ازد...

سناریو چند پارتی کوک

« عروسک من »Part 18 محنا : تهیونگ می دونی خیلی زود گفتی ؟ ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط