Part
Part¹³
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
صدای گامهامون تو کوچههای خیس سئول گم شده بود. هیونجین جلو میرفت، من پشت سرش.
چند بار خواستم چیزی بگم، ولی سکوتش سنگینتر از حرفام بود.
به یه ایستگاه مترو قدیمی رسیدیم؛ درش زنگزده، و خاک گرفته بود.
_اینجا چیه؟
+ورودیه منطقهی قرمز.
در فلزی رو باز کرد. بوی نم و زنگزدگی زدم تو صورتم. از پلهها پایین رفتیم. با هر قدم، نور کمتر میشد... و صداهای اطراف مرموزتر.
وقتی به سکو رسیدیم، یه قطار مترو قدیمی اونجا بود. خاموش، ولی درِ یکی از واگنها باز بود.
سوار شدیم. هیچکس اونجا نبود... تا اینکه یه صدای زنونه از بلندگو پخش شد:
×به منطقهی قرمز خوش آمدید. زمان بازگشت مشخص نیست.
دلم فرو ریخت.
ویو هیونجین
فلیکس ترسیده بود. اما نمیتونستم ازش بخوام نترسه؛ چون خودمم میترسیدم.
منطقهی قرمز جایی بود که سازمان روش کنترل نداشت.
اما در عوض، مجرمهای فراری، آزمایشهای شکستخورده، و... بازماندهها اونجا بودن.
به ساختمون نیمهخرابهای رسیدیم. چندتا پله شکست و دالان تاریک، آخرش یه در آهنی سنگین بود. درو که باز کردم، یه پسر قد بلند با موی سفید منتظر بود.
+هیونگ! بالاخره برگشتی.
_چان؟ اینجا هنوز امنه؟
+تا حدودی... ولی یه خبر بد دارم.
ویو فلیکس
نزدیکتر رفتم. اون پسر "چان" بود، انگار قبلاً هیونجین رو میشناخت.
ولی اون حرفی که زد، همهچی رو عوض کرد.
+یه نفر چند روز پیش اومد اینجا دنبال یه پسر با موهای بلوند... گفت اسمش فلیکسه. گفت یه آزمایش فراریه.
نفسم بند اومد.
_کی بود؟ اون آدم کی بود؟
چان مکث کرد و گفت:
+یه پسر جوون، پرحرف... خیلی صمیمی رفتار میکرد. انگار دوستت باشه. اسمش... جیسونگ بود.
#huynlix
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
صدای گامهامون تو کوچههای خیس سئول گم شده بود. هیونجین جلو میرفت، من پشت سرش.
چند بار خواستم چیزی بگم، ولی سکوتش سنگینتر از حرفام بود.
به یه ایستگاه مترو قدیمی رسیدیم؛ درش زنگزده، و خاک گرفته بود.
_اینجا چیه؟
+ورودیه منطقهی قرمز.
در فلزی رو باز کرد. بوی نم و زنگزدگی زدم تو صورتم. از پلهها پایین رفتیم. با هر قدم، نور کمتر میشد... و صداهای اطراف مرموزتر.
وقتی به سکو رسیدیم، یه قطار مترو قدیمی اونجا بود. خاموش، ولی درِ یکی از واگنها باز بود.
سوار شدیم. هیچکس اونجا نبود... تا اینکه یه صدای زنونه از بلندگو پخش شد:
×به منطقهی قرمز خوش آمدید. زمان بازگشت مشخص نیست.
دلم فرو ریخت.
ویو هیونجین
فلیکس ترسیده بود. اما نمیتونستم ازش بخوام نترسه؛ چون خودمم میترسیدم.
منطقهی قرمز جایی بود که سازمان روش کنترل نداشت.
اما در عوض، مجرمهای فراری، آزمایشهای شکستخورده، و... بازماندهها اونجا بودن.
به ساختمون نیمهخرابهای رسیدیم. چندتا پله شکست و دالان تاریک، آخرش یه در آهنی سنگین بود. درو که باز کردم، یه پسر قد بلند با موی سفید منتظر بود.
+هیونگ! بالاخره برگشتی.
_چان؟ اینجا هنوز امنه؟
+تا حدودی... ولی یه خبر بد دارم.
ویو فلیکس
نزدیکتر رفتم. اون پسر "چان" بود، انگار قبلاً هیونجین رو میشناخت.
ولی اون حرفی که زد، همهچی رو عوض کرد.
+یه نفر چند روز پیش اومد اینجا دنبال یه پسر با موهای بلوند... گفت اسمش فلیکسه. گفت یه آزمایش فراریه.
نفسم بند اومد.
_کی بود؟ اون آدم کی بود؟
چان مکث کرد و گفت:
+یه پسر جوون، پرحرف... خیلی صمیمی رفتار میکرد. انگار دوستت باشه. اسمش... جیسونگ بود.
#huynlix
- ۲۳۷
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط