LIKE THE DAY THAT I MET HIM
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۱۶
*ادامه*
+(بعد از چند ثانیه نگاه تیزش را از ات گرفتُ دستش را ول کرد)
همین الان دلم میخواد-
(دستانش را به سمت گردن ات برد، عصبی می غرید.)
هوف!...
(هوفی کشیدُ دستانش را انداخت...تلاش میکرد خشمش را کنترل کند؛ رویش را برگرداندُ برگشت)
-(به جونگ کوک خیره شده بود)
رفتم چون حقم اون نبود..
(به ارامی لب زد)
+(با ات فیس تو فیس شد)
من فک میکردم دوسم داری-..ولی همش بازی بود.
(با اخم به او خیره شده بود)
پس نگو حقت نبود-...
(کمی به او از بالا خره ماند...؛ کمی بعد خونِ بینی ات را با پشت دستش پاک کرد)
-(ات تازه متوجه خون دماغش شد)
" که ناگهان در اتاق بدون هیچ در زدنی باز شد...دوباره همان خدمتکار...ات و جونگ کوک جفتشان سرشان را به ان سمت برگرداندند و به او خیره شدند..."
=(بعد از صحنه ای که دید، سریه سرش را پایین انداخت)
متاسفم...
(از اتاق خارج شد)
+(کمی به ات نگاه کرد و بعد از او جدا شدُ از اتاق بیرون رفت؛ جلوی در ایستاد)
برو پایین بگو میزُ حاضر کنن...ما فعلا کار داریم.
=(تعظیم کرد و قبل از رفتن، نگاه ریزی به ات داخل اتاق انداخت...فقط خدا میدانست در فکرش چه که نمیگذشت)
چشم اقا...
-(به او خیره شده بود...چیزی درباره ی ان دختر اصلا با عقل جور در نمی امد. نگاهش را جونگ کوک، با بستن در به خود گرفت)
دختره چشه-...سرشو میندازه بدون اجازه هر جا دلش خواست میره-...
+(به ارامی، بدون نگاه به ات، سیگاری روشن کرد)
-(به جونگ کوک دوباره نگاه کرد؛ مشخص شد در این چن ماهخیلی چیز ها عوض شده بود؛ بیشتر از قبل سیگار میکشید، به روی خودش نیاورد و سکوت اتاق را شکست)
خوب نگفتی...
+(پوفی از سیگارش کشید و به ات خیره شد)
-(به چهره ی سردُ جدی جونگ کوک خیره شد)
واس چی الان منو اینجا نگه داشتی...
+(بعد از چند ثانیه به ات خیره ماندن، گفت)
دستُ صورتتو بشور بعدشم بیا پایین نهار بخوریم.
(به سمت در رفت)
-(چشمانش را چرخاند و قبل از جونگ کوک، به در رسیدُ جلوی او ایستاد، مانع باز کردن در شد)
دارم با تو حرف میزنم-...
+( نگاهی زود گذر، از بالا به پایین، به ات انداخت. دود سیگارش را توی صورت ات بیرون داد)
-(سرفه کردُ کنار کشید)
هی!-..این کارو نکن!!!!*سرفه*
+(بدون هیچ حرفی خارج شد)
-*سرفه* واقعا که!!!...من از اینجا میرم-...میشنوی!؟*داد*
+(بدون اهمیت ، به پایین رفتن از پله ها ادامه داد)
-(در را محکم کوبید)
ایشالا-...بمیری!!*ارام جیغ زد*
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۱۶
*ادامه*
+(بعد از چند ثانیه نگاه تیزش را از ات گرفتُ دستش را ول کرد)
همین الان دلم میخواد-
(دستانش را به سمت گردن ات برد، عصبی می غرید.)
هوف!...
(هوفی کشیدُ دستانش را انداخت...تلاش میکرد خشمش را کنترل کند؛ رویش را برگرداندُ برگشت)
-(به جونگ کوک خیره شده بود)
رفتم چون حقم اون نبود..
(به ارامی لب زد)
+(با ات فیس تو فیس شد)
من فک میکردم دوسم داری-..ولی همش بازی بود.
(با اخم به او خیره شده بود)
پس نگو حقت نبود-...
(کمی به او از بالا خره ماند...؛ کمی بعد خونِ بینی ات را با پشت دستش پاک کرد)
-(ات تازه متوجه خون دماغش شد)
" که ناگهان در اتاق بدون هیچ در زدنی باز شد...دوباره همان خدمتکار...ات و جونگ کوک جفتشان سرشان را به ان سمت برگرداندند و به او خیره شدند..."
=(بعد از صحنه ای که دید، سریه سرش را پایین انداخت)
متاسفم...
(از اتاق خارج شد)
+(کمی به ات نگاه کرد و بعد از او جدا شدُ از اتاق بیرون رفت؛ جلوی در ایستاد)
برو پایین بگو میزُ حاضر کنن...ما فعلا کار داریم.
=(تعظیم کرد و قبل از رفتن، نگاه ریزی به ات داخل اتاق انداخت...فقط خدا میدانست در فکرش چه که نمیگذشت)
چشم اقا...
-(به او خیره شده بود...چیزی درباره ی ان دختر اصلا با عقل جور در نمی امد. نگاهش را جونگ کوک، با بستن در به خود گرفت)
دختره چشه-...سرشو میندازه بدون اجازه هر جا دلش خواست میره-...
+(به ارامی، بدون نگاه به ات، سیگاری روشن کرد)
-(به جونگ کوک دوباره نگاه کرد؛ مشخص شد در این چن ماهخیلی چیز ها عوض شده بود؛ بیشتر از قبل سیگار میکشید، به روی خودش نیاورد و سکوت اتاق را شکست)
خوب نگفتی...
+(پوفی از سیگارش کشید و به ات خیره شد)
-(به چهره ی سردُ جدی جونگ کوک خیره شد)
واس چی الان منو اینجا نگه داشتی...
+(بعد از چند ثانیه به ات خیره ماندن، گفت)
دستُ صورتتو بشور بعدشم بیا پایین نهار بخوریم.
(به سمت در رفت)
-(چشمانش را چرخاند و قبل از جونگ کوک، به در رسیدُ جلوی او ایستاد، مانع باز کردن در شد)
دارم با تو حرف میزنم-...
+( نگاهی زود گذر، از بالا به پایین، به ات انداخت. دود سیگارش را توی صورت ات بیرون داد)
-(سرفه کردُ کنار کشید)
هی!-..این کارو نکن!!!!*سرفه*
+(بدون هیچ حرفی خارج شد)
-*سرفه* واقعا که!!!...من از اینجا میرم-...میشنوی!؟*داد*
+(بدون اهمیت ، به پایین رفتن از پله ها ادامه داد)
-(در را محکم کوبید)
ایشالا-...بمیری!!*ارام جیغ زد*
لذت ببرین♡♤
- ۱۳.۵k
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط