دوروز بعد:
دوروز بعد:
توی اتاقتم عینه روانی ها راه میرفتم و با خودم حرف میزدم
_اهههه...چرا پیام نمیدههههههه
_دو روز گذشتههههه...یعنی نمیخاد خونه رو تمیز کنم...یا براش غذا درست کنمممممممم
عی خدااااا....نکنه...نکنه...مرده باشه؟؟ایششش چرا چرتو پرت میگممممم وایسا بهش پیام میدم:
پیام:
اقای جئون؟؟؟
خوبید؟؟؟
فوردن پاکش کردم
_عیششش اصلن میرم پیشش
مثل همیشه وختی نزدیک در شدم بازشد
رفتم تو و داد زدم
_اقای جئونننننن
هیچی نشنیدم
_جنکوککککک
_کجاست این پسر
وختی رفتم تبقه ی بالا و رفتم تو اتاقش دیدم زمین افتاده بود،انگار بیهوش شده بود فورن رفتم پیشش
_خدای من،،،کوک،،کوک حالت خوبه ؟؟؟
نمیدونم چرا ولی بغض کردم،چرا باید برای پسری که احتمال داره قاتل برادرم باشه بغض کنم؟
هرجوری شده اونو بلند کردمو گذاشتمش روی تخت،صورتش عینه چی سفید شده بود تبش(طبش؟)خیلی بالا رفته بود
یه خوده از چشماشو باز کرد
_کوککک..کوک..طاقت بیار الان...زنگ میزنم به...
+ن....نمیخام بر..م...بی..مارستان
_دیوونه شدیییی؟؟؟داری از تب میمیرییی
+یجی...از اینجا...برو....
_چی...نه..نه..من.نمیرم
+نمیخام...بهت اصیب بزنم
_حرف نزن...حالا که نمیخای بری بیمارستان همین جا حالتو خوب میکنم....و..وایسا
(کوک ویدیو)
لعنت بهش خیلی وخته خون نخوردم حالم دیگه داشت خیلی بد میشد...غذای انسان های که خیلی چندشههه...دیگه تاقت نیووردم و از حال رفتم وختی یه خورده هوشیار شدم یجی رو دیدیم..لعنتی اینجا چکار میکنه اگه اینجا باشه ممکنه کنترلم رو از دست بدمو بهش اصیب بزنم...
(یجی ویدیو)
بد جور نگرانش شدم حالش اصلن خوب نبود از پله ها پایین رفتم و رفتم اشپزخونه دیدم غذا هایی که درست کرده بودم همشون خراب شده بودن انگار بهشون لب نزده بود
یه چیز های رو برداشتم که باهاش بتونم تبشو پایین بیارمو فورن رفتم بالا پیشش
پارت۱۲
اسم این فیکو میزارم
{انتقام از خوناشام}🌚🌚🤏
توی اتاقتم عینه روانی ها راه میرفتم و با خودم حرف میزدم
_اهههه...چرا پیام نمیدههههههه
_دو روز گذشتههههه...یعنی نمیخاد خونه رو تمیز کنم...یا براش غذا درست کنمممممممم
عی خدااااا....نکنه...نکنه...مرده باشه؟؟ایششش چرا چرتو پرت میگممممم وایسا بهش پیام میدم:
پیام:
اقای جئون؟؟؟
خوبید؟؟؟
فوردن پاکش کردم
_عیششش اصلن میرم پیشش
مثل همیشه وختی نزدیک در شدم بازشد
رفتم تو و داد زدم
_اقای جئونننننن
هیچی نشنیدم
_جنکوککککک
_کجاست این پسر
وختی رفتم تبقه ی بالا و رفتم تو اتاقش دیدم زمین افتاده بود،انگار بیهوش شده بود فورن رفتم پیشش
_خدای من،،،کوک،،کوک حالت خوبه ؟؟؟
نمیدونم چرا ولی بغض کردم،چرا باید برای پسری که احتمال داره قاتل برادرم باشه بغض کنم؟
هرجوری شده اونو بلند کردمو گذاشتمش روی تخت،صورتش عینه چی سفید شده بود تبش(طبش؟)خیلی بالا رفته بود
یه خوده از چشماشو باز کرد
_کوککک..کوک..طاقت بیار الان...زنگ میزنم به...
+ن....نمیخام بر..م...بی..مارستان
_دیوونه شدیییی؟؟؟داری از تب میمیرییی
+یجی...از اینجا...برو....
_چی...نه..نه..من.نمیرم
+نمیخام...بهت اصیب بزنم
_حرف نزن...حالا که نمیخای بری بیمارستان همین جا حالتو خوب میکنم....و..وایسا
(کوک ویدیو)
لعنت بهش خیلی وخته خون نخوردم حالم دیگه داشت خیلی بد میشد...غذای انسان های که خیلی چندشههه...دیگه تاقت نیووردم و از حال رفتم وختی یه خورده هوشیار شدم یجی رو دیدیم..لعنتی اینجا چکار میکنه اگه اینجا باشه ممکنه کنترلم رو از دست بدمو بهش اصیب بزنم...
(یجی ویدیو)
بد جور نگرانش شدم حالش اصلن خوب نبود از پله ها پایین رفتم و رفتم اشپزخونه دیدم غذا هایی که درست کرده بودم همشون خراب شده بودن انگار بهشون لب نزده بود
یه چیز های رو برداشتم که باهاش بتونم تبشو پایین بیارمو فورن رفتم بالا پیشش
پارت۱۲
اسم این فیکو میزارم
{انتقام از خوناشام}🌚🌚🤏
۷.۸k
۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.