{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عاشقانه ای در دهه

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت ۱۶

ویو املیا
از کالسکه پیاده شدم تهیونگ و پادشاه جلوتر میرفتن ملکه هم همراه من وارد قصر شد دیوار های قصر خاکستری بود وسایل قصر هم بعضی قرمز بعضی سیاه بودن ،حس خوبی ازش نمیگرفتم ،یکی از خدمتکارهای قصر ملکه رو به اتاقش راهنمایی کرد و اون یکی خدمتکار منو به یک اتاق برد،اتاق نسبتا کوچیک و قدیمی و خاکی بود ( علامت خدمتکار ٪)

+امممم....اینجا اتاق شاهزاده هست؟

٪ نه بانوی من .....شاهزاده گفتن لزومی نمیبینن که باهم تو یه اتاق بمونین

+اهان...ممنون...فقط اسم تو چیه؟

٪اسم من لوئیس هست ....من ندیمه شخصی شما هستم

+ لوئیس .....چه اسم با حالی .....با من راحت حرف بزنم

ویو راوی
لوئیس ریز خندید

+راستی بابت آوردن اون همه کیف ازت ممنونم

٪وظیفه ام بود...بانوی من الان میخواین اتاقتون رو بچینید

+ اممم...نه الان دیر وقته بهتر فعلا بخوابیم فردا وسایل رو می‌چینیم

املیا به سمت تخت رفت و روش دراز کشید و چشماشو رو هم گذاشت که حس کرد رو زمین یه چیزی پهن شد چشماشو باز کرد با دیدن اینکه لوئیس داره ملافه شو رو زمین پهن میگه تعجب کرد .خودش از روی تخت بلند شد ملافه و بالش و پتوش رو ورداش و رو زمین پهن کرد

٪ بانوی من چیکار میکنید ؟

املیا در حالی که داره رو زمین دراز میکنه

+تخت کثیفه منم کنارتو رو زمین میخوابم .....اییی ...چه قدر زمین نرمه .... و اینکه منو املیا صدا کن

شبو هردو میخوابن و فردا صبح املیا با تابش نور خورشید از خواب بیدار شد کش و قوسی به بدن خودش داد و رفت سمت پنجره برخلاف قصر ، منظره بیرون قصر خیلی قشنگ بود

..............
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۷ ویو راوی همینطوری که املیا از پ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰اسلاید دوم لباس املیا اسلاید سوم سالن غ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۱۵فلش بک به بعد از رفتن املیا ویو ش...

روز همتون مبارک زیبارویان

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۳۷ویو راوی شب بود و همه تازه شامشون...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۲۱ویو راوی تهیونگ محکم گلوی املیا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط