آدمك خسته شدي از چه پريشان حالي؟
آدمك خسته شدي از چه پريشان حالي؟
پاسي از شب كه گذشته است چرا بيداري؟
آن دو چشم پر غم را به كجا دوخته اي؟
دلت از غصه سياه است چرا سوخته اي؟
تو كه تصوير گر قصه فردا بودي
تو كه آبي تر از آن آبي دريا بودي!
آدمك رنگ خودت را به كجا باخته اي؟
كاخ اميد خودت را تو كجا ساخته اي؟
آخرين بار كه روي مزرعه من باريدم
رو دستان تو من شاپركي را ديدم
تو چرا خشك شدي؟...او چرا تنها رفت؟
اين سكوتت كه مرا كشت صدايي تر كن
اين منم آبي باران تو مرا باور كن
باور از خويش ندارم كه كه چنين ميبارم
بگذر از اين تن فرسوده كز ان بيزارم
نه دگر بارش تو قلب مرا سودي هست
نه براي تب من فرصت بهبودي هست
آنكه پروانه شدن را زمن آموخته بود
دلش انگار به حال دل من سوخته بود
شاپرك رفت.دلي مرد. عزا بر پا شد
رفت وانگار دلم مثل خدا تنها شد
آري اين بود تمام من واين بيداري
جان باران چه شده از چه پريشان حالي
برو كه ادمكي منتظر باران است
او كه با شاپرك قصه ما خندان است
من واين مزرعه هم باز خدايي داريم...
پاسي از شب كه گذشته است چرا بيداري؟
آن دو چشم پر غم را به كجا دوخته اي؟
دلت از غصه سياه است چرا سوخته اي؟
تو كه تصوير گر قصه فردا بودي
تو كه آبي تر از آن آبي دريا بودي!
آدمك رنگ خودت را به كجا باخته اي؟
كاخ اميد خودت را تو كجا ساخته اي؟
آخرين بار كه روي مزرعه من باريدم
رو دستان تو من شاپركي را ديدم
تو چرا خشك شدي؟...او چرا تنها رفت؟
اين سكوتت كه مرا كشت صدايي تر كن
اين منم آبي باران تو مرا باور كن
باور از خويش ندارم كه كه چنين ميبارم
بگذر از اين تن فرسوده كز ان بيزارم
نه دگر بارش تو قلب مرا سودي هست
نه براي تب من فرصت بهبودي هست
آنكه پروانه شدن را زمن آموخته بود
دلش انگار به حال دل من سوخته بود
شاپرك رفت.دلي مرد. عزا بر پا شد
رفت وانگار دلم مثل خدا تنها شد
آري اين بود تمام من واين بيداري
جان باران چه شده از چه پريشان حالي
برو كه ادمكي منتظر باران است
او كه با شاپرك قصه ما خندان است
من واين مزرعه هم باز خدايي داريم...
- ۸۹۲
- ۰۸ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط