نامسرزمین گرگینهها
نام:سرزمین گرگینهها
پارت۳
که یهو خواهرم چشماشو باز کرد و آرام زمزمه کرد؛چرا..د..دیر...کردی؟
با تعجب به او نگاه کردم لبخندی زدم و به او نزدیک شدم و سرم را خم کردم و گفتم ببخشید مجبور شدم تا دیروقت کار کنم و بعد از اتاق خارج شدم و دارو هایش را آوردم و به او دادم لبخند محوی زد و دوباره آرام زمزمه کرد؛ممنونم لبخندم پهن تر شد سرم را تکان دادم و گفتم: خوب استراحت کن نگران من نباش من خوبم و بعد سرش را به زور تکان داد و خوابید از اتاق اومدم بیرون فردا کار های زیادی برای انجام دادن دارم باید دانه هایی که خریده بودم را در جنگل بکارم دفعه قبل که توی حیاط یا جاهای نزدیک خانه کاشته بودم، میوه هایم را همسایه ها دزدیدند و جلوی چشمان خودم آنها را می فروختند همسایه های من هیچی جز دزد و مفت خور نیستن که فقط به فکر خودشانن...روی تختم دراز کشیدم و چراغ خوابم را خاموش کردم و خوابیدم...
با نور خورشیدی که صاف تو چشمام بود بیدار شدم و با کمی بی حوصله گی به سمت آشپزخانه رفتم چیزی برای خوردن نداشتم...فقط یه عدد سیب بود و کمی نان، سیب را برداشتم و خورد کردم و نان را هم در کنارش گذاشتم.
رفتم اتاق خواهرم و به او غذا دادم من میتوانستم کمی تحمل بیاورم ولی خواهرم نمیتوانست..او بیمار است ناتوان تر از من است پس اول به او صبحانه دادم..خواهرم یک آدم زیبا و آرام است اگه الان حالش خوب بود...از فکر و خیالاتم دست کشیدم و...کفش هایم را پوشیدم و قدم زنان به سمت دل جنگل رفتم تا کمی دانه بکارم. تقریبا از خانه دور شده بودم فک کنم اینجا جای خوبی برای کاشتن دانه هایم باشد، داس را برداشتم و محکم خاک را کندم تا وقتی که جای دانه ها به اندازه باشد میکندم.
بلاخره دانه ها را کاشتم ولی باید علامتی میذاشتم تا جای آنها را فراموش نکنم، به اطرافم نگاه کردم تا شاید چیزی برای علامت گذاری پیدا کنم ناگهان چشمم به یکی از درختان خورد که انگاری با بقیه درختان فرق داشت ، کنجکاو بودم ببینم چه جور درختی بود که اینقدر با بقیه درخت ها فرق میکرد به سمت آن درخت رفتم و سر تا پا بهش نگاه کردم خیلی بزرگ بود عرضش از همه درختان اینجا بزرگتر بود اما...
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
کامنت یادتون نره دوستاننن🤍⭐
پارت۳
که یهو خواهرم چشماشو باز کرد و آرام زمزمه کرد؛چرا..د..دیر...کردی؟
با تعجب به او نگاه کردم لبخندی زدم و به او نزدیک شدم و سرم را خم کردم و گفتم ببخشید مجبور شدم تا دیروقت کار کنم و بعد از اتاق خارج شدم و دارو هایش را آوردم و به او دادم لبخند محوی زد و دوباره آرام زمزمه کرد؛ممنونم لبخندم پهن تر شد سرم را تکان دادم و گفتم: خوب استراحت کن نگران من نباش من خوبم و بعد سرش را به زور تکان داد و خوابید از اتاق اومدم بیرون فردا کار های زیادی برای انجام دادن دارم باید دانه هایی که خریده بودم را در جنگل بکارم دفعه قبل که توی حیاط یا جاهای نزدیک خانه کاشته بودم، میوه هایم را همسایه ها دزدیدند و جلوی چشمان خودم آنها را می فروختند همسایه های من هیچی جز دزد و مفت خور نیستن که فقط به فکر خودشانن...روی تختم دراز کشیدم و چراغ خوابم را خاموش کردم و خوابیدم...
با نور خورشیدی که صاف تو چشمام بود بیدار شدم و با کمی بی حوصله گی به سمت آشپزخانه رفتم چیزی برای خوردن نداشتم...فقط یه عدد سیب بود و کمی نان، سیب را برداشتم و خورد کردم و نان را هم در کنارش گذاشتم.
رفتم اتاق خواهرم و به او غذا دادم من میتوانستم کمی تحمل بیاورم ولی خواهرم نمیتوانست..او بیمار است ناتوان تر از من است پس اول به او صبحانه دادم..خواهرم یک آدم زیبا و آرام است اگه الان حالش خوب بود...از فکر و خیالاتم دست کشیدم و...کفش هایم را پوشیدم و قدم زنان به سمت دل جنگل رفتم تا کمی دانه بکارم. تقریبا از خانه دور شده بودم فک کنم اینجا جای خوبی برای کاشتن دانه هایم باشد، داس را برداشتم و محکم خاک را کندم تا وقتی که جای دانه ها به اندازه باشد میکندم.
بلاخره دانه ها را کاشتم ولی باید علامتی میذاشتم تا جای آنها را فراموش نکنم، به اطرافم نگاه کردم تا شاید چیزی برای علامت گذاری پیدا کنم ناگهان چشمم به یکی از درختان خورد که انگاری با بقیه درختان فرق داشت ، کنجکاو بودم ببینم چه جور درختی بود که اینقدر با بقیه درخت ها فرق میکرد به سمت آن درخت رفتم و سر تا پا بهش نگاه کردم خیلی بزرگ بود عرضش از همه درختان اینجا بزرگتر بود اما...
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
کامنت یادتون نره دوستاننن🤍⭐
- ۱.۱k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط