نام سرزمین گرگینه ها
نام :سرزمین گرگینه ها
پارت:۲
آرام در زدم و همسایه با کمی اخم و بد اخلاقی گفت: مگه نمیبینی خوابیدم دختر جون؟
با چشمان خنثی و کمی اخم به او نگاه کردم و سعی کردم جلوی خودم را بگیرم تا با لحن بدی با او صحبت
نکنم نفس عمیقی کشیدم و گفتم: معذرت میخوام خانم ولی مگه خودتون استخدامم نکردین؟
کمی فکر کرد و چشمانش را مالید و با دقت بیشتری به من نگاه کرد و بعد چشمانش گرد شد و با تعجب گفت: او.اوه تویی؟ و بعد لبخندی کوتاه زد و نگاهش نرم شد و دستش را روبه روی من گرفت و گفت: ببخشید بابت رفتارم..من الیزام و بعد لبخند پهن تری زد، دستم را بالا گرفتم و دستش را گرفتم و با لبخندی کوچک به چشمانش نگاه کردم و گفتم اشکال نداره منم آرورا هستم و بعد دست دادیم و او مرا به داخل راهنمایی کرد و کارای که باید انجام میدادم و رو برام فهرست کرد و من فقط موافقت میکردم..مجبور بودم عین نوکر ها کار کنم چون بیماری افزایش یافته بود کسی زیاد به داخل شهر ها و خیابان ها و..نمیرفت، اولین کارم این بود
ظرف ها و وسایل آشپز خانه را تمیز کنم و بعد حال را و... باید به ترتیب تمیز کنم.
چند ساعتی گذشت و من تمام خانه را تمیز کردم و از الیزا خداحافظی کردم و بعد از خانه خارج شدم و به سمت مزرعه رفتم که صاحبش یک پیرمرد بداخلاق بود اما مهربان و بخشنده بود که زیاد به روی خودش نمیاورد و بدنش و انرژیش روز به روز ضعیف میشد.
چکمه های مخصوصی که خودش به من داده بود را پوشیدم و به دل مزرعه قدم گذاشتم و داسم را برادشتم و شروع کردم به کندن گندم های بلند و کوتاه معمولاً گل و خاک های وسط مزرعه عمیق و نرمتر هستن و نصف پاها به زیر گل ها فرو میرفت.
مدتی گذشت و من به خانه رفتم و دستمزد های امروزم را کنار بقیه پول هایم گذاشتم تقریبا برای تمام هزینه های دارو های خواهر کافی بود...با خستگی لباس هایم را عوض کردم و به اتاق خواهرم رفتم هنوز خوابیده بود لبخندی زدم رفتم سمتش که یهو...
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
یو هاهاها جای حساسی تموم شدددد😂
پارت:۲
آرام در زدم و همسایه با کمی اخم و بد اخلاقی گفت: مگه نمیبینی خوابیدم دختر جون؟
با چشمان خنثی و کمی اخم به او نگاه کردم و سعی کردم جلوی خودم را بگیرم تا با لحن بدی با او صحبت
نکنم نفس عمیقی کشیدم و گفتم: معذرت میخوام خانم ولی مگه خودتون استخدامم نکردین؟
کمی فکر کرد و چشمانش را مالید و با دقت بیشتری به من نگاه کرد و بعد چشمانش گرد شد و با تعجب گفت: او.اوه تویی؟ و بعد لبخندی کوتاه زد و نگاهش نرم شد و دستش را روبه روی من گرفت و گفت: ببخشید بابت رفتارم..من الیزام و بعد لبخند پهن تری زد، دستم را بالا گرفتم و دستش را گرفتم و با لبخندی کوچک به چشمانش نگاه کردم و گفتم اشکال نداره منم آرورا هستم و بعد دست دادیم و او مرا به داخل راهنمایی کرد و کارای که باید انجام میدادم و رو برام فهرست کرد و من فقط موافقت میکردم..مجبور بودم عین نوکر ها کار کنم چون بیماری افزایش یافته بود کسی زیاد به داخل شهر ها و خیابان ها و..نمیرفت، اولین کارم این بود
ظرف ها و وسایل آشپز خانه را تمیز کنم و بعد حال را و... باید به ترتیب تمیز کنم.
چند ساعتی گذشت و من تمام خانه را تمیز کردم و از الیزا خداحافظی کردم و بعد از خانه خارج شدم و به سمت مزرعه رفتم که صاحبش یک پیرمرد بداخلاق بود اما مهربان و بخشنده بود که زیاد به روی خودش نمیاورد و بدنش و انرژیش روز به روز ضعیف میشد.
چکمه های مخصوصی که خودش به من داده بود را پوشیدم و به دل مزرعه قدم گذاشتم و داسم را برادشتم و شروع کردم به کندن گندم های بلند و کوتاه معمولاً گل و خاک های وسط مزرعه عمیق و نرمتر هستن و نصف پاها به زیر گل ها فرو میرفت.
مدتی گذشت و من به خانه رفتم و دستمزد های امروزم را کنار بقیه پول هایم گذاشتم تقریبا برای تمام هزینه های دارو های خواهر کافی بود...با خستگی لباس هایم را عوض کردم و به اتاق خواهرم رفتم هنوز خوابیده بود لبخندی زدم رفتم سمتش که یهو...
-------------------------------ᄒᴥᄒ----------------------------
یو هاهاها جای حساسی تموم شدددد😂
- ۱.۳k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط