{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت ۶۵:در میان کلمات گمشده...

تکاپو پارت ۶۵:در میان کلمات گمشده...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
شب، با تمام سنگینی‌اش، بر شهر چیره شده بود. در عمارت دزموند، دامیان پشت میز تحریرش نشسته بود. نور ضعیف چراغ مطالعه، سایه‌های بلندی را روی دیوار می‌انداخت. جلوی او، یک تکه کاغذ سفید و خالی بود که زیر نور چراغ، انگار داشت او را مسخره می‌کرد.

او قلم را در دست داشت. لرزش خفیف انگشتانش، حتی وقتی سعی می‌کرد آن‌ها را سفت بگیرد، قابل چشم‌پوشی نبود. قلبش با هر ضربه، انگار می‌خواست از قفس سینه‌اش فرار کند؛ نه از ترس، بلکه از فشارِ سنگینِ حرف‌هایی که در گلویش گیر کرده بودند.او می‌خواست بنویسد: «آنیا، من…»

اما ناگهان، کلمات در ذهنش فرو می‌ریختند. او به یاد آورد که چطور همیشه سعی می‌کرد پشت نقابِ غرور پنهان شود. او به یاد آورد که چقدر می‌خواست بگوید که آن گلدان‌های شکسته یا آن حوادث بی‌اهمیت، هیچ ارزشی ندارند وقتی پای “او” در میان باشد.

او با خودش زمزمه کرد: «چطور می‌توانم بنویسم که دوستت دارم، وقتی حتی نمی‌توانم از تو در برابر این دنیا محافظت کنم؟ من حتی نتوانستم جلوی سقوطت را بگیرم…»

دامیان قلم را به شدت روی میز رها کرد. صدای برخورد قلم در سکوت اتاق، مثلشلیک گلوله بود. او به دست‌هایش خیره شد؛ همان دست‌هایی که می‌خواست در میان دست‌های آنیا قفل شود، اما حالا فقط لرزشِ ناتوانی را حس می‌کرد.

در همان ساعت، در خانه‌ی فورجر، آنیا در تاریکی اتاقش، چشم‌هایش را بسته بود. او سعی می‌کرد از صدای تپش قلبِ لرزان خودش فرار کند. اما ناگهان، انگار زمان به عقب برگشته بود. صدای دامیان در ذهنش پیچید… آن لحنِ لرزان، آن صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد اما شکست می‌خورد:

«…دیگه نمیتونستم نقش یک دوست رو بازی کنم آنیا…»آنیا چشمانش را ناگهان باز کرد. اشک، بی‌صدا روی بالش خیس شد. آن کلمات مثل یک شوک به قلبش وارد شده بودند. او یادش آمد که دامیان چطور در آن لحظه، تمامِ حصارهای دفاعی‌اش را فرو ریخته بود.

او با خود فکر کرد: «اون داشت می‌گفت… اون داشت اعتراف می‌کرد…»

قلب آنیا با سرعتی غیرقابل کنترل شروع به تپیدن کرد. او لرزشِ هیجان و ترس را در تمام وجودش حس می‌کرد. او می‌خواست بداند دامیان الان کجاست؟ آیا او هم مثل او، در تاریکی نشسته و به این کلمات فکر می‌کند؟

او دستش را روی قلبش گذاشت. تپش قلبش آنقدر شدید بود که حس می‌کرد اگردامیان در همین نزدیکی بود، حتماً صدای آن را می‌شنید. یک حسِ عجیب بین ترس از دوباره آسیب دیدن و ولع برای دیدنِ دوباره‌ی آن چشم‌های سبز، در وجودش می‌جوشید. او می‌خواست بداند آیا آن “محافظت” که دامیان از او می‌خواست، واقعاً ممکن است؟ یا آن‌ها هر دو در میانه‌ی این عشق، فقط در حال غرق شدن هستند؟
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۰)

من وقتی رمان مینویسم، باهاش آهنگ هم گوشی میدم... این خیلی به...

تکاپو پارت 21 = سایه های متحرک در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط