{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ

پارت بیست‌ودوم | اگر قرار باشد یکی بماند...

05:47

صدای تایمر مثل ضربان قلب در اتاق می‌پیچید.

تیک...

تیک...

تیک...

آوا احساس می‌کرد هر ثانیه، هوا سنگین‌تر می‌شود.

به آرمان نگاه کرد.

بعد به کاوه.

هیچ‌کدام چیزی نمی‌گفتند.

اما نگاه‌هایشان... انگار هزار جمله در خودش داشت.


---

کاوه اولین کسی بود که سکوت را شکست.

خیلی آرام گفت:

ـ «من می‌مونم.»

آوا شوکه به سمتش برگشت.

ـ «چی؟!»

کاوه شانه بالا انداخت.

لبخند همیشگی‌اش، این بار خسته‌تر از همیشه بود.

ـ «من از اولشم آدم خوش‌شانسی نبودم.»

آوا با عصبانیت جلو رفت و یقه‌ی کتش را گرفت.

ـ «خفه شو!»

کاوه برای لحظه‌ای جا خورد.

این اولین بار بود که آوا به او دست می‌زد... اما نه از روی محبت.

از روی ترس.

از روی خشم.

اشک در چشم‌های آوا جمع شده بود.

ـ «هیچ‌کس قرار نیست اینجا بمیره! فهمیدی؟»

صدایش شکست.

ـ «دیگه نمی‌خوام یکی جلوی چشمم بمیره...»

برای چند ثانیه...

کاوه فقط به چشمان خیس او خیره شد.

انگار زمان ایستاده بود.

بعد خیلی آرام، دستش را روی انگشتان لرزان آوا گذاشت.

ـ «وقتی عصبانی می‌شی...»

لبخند کمرنگی زد.

ـ «از همیشه قشنگ‌تری...»

آوا با ناباوری نگاهش کرد.

ـ «تو واقعاً عقلتو از دست دادی؟!»

کاوه خندید.

خنده‌ای کوتاه...

که از درد به سرفه تبدیل شد.


---

آرمان همه‌ی این صحنه را می‌دید.

دستش مشت شده بود.

نه...

از اینکه آوا دست کاوه را گرفته بود ناراحت نبود.

از این ناراحت بود که...

وقتی آوا می‌ترسید...

اولین کسی که توانسته بود لبخند روی لبش بیاورد، او نبود.


---

04:39

آرمان جلو آمد.

دست آوا را آرام از یقه‌ی کاوه جدا کرد.

ـ «بسه.»

آوا سرش را بلند کرد.

چشم‌هایش هنوز خیس بود.

ـ «راه دیگه‌ای پیدا کن...»

آرمان نگاهش کرد.

نگاهی که برای اولین بار...

کاملاً شکسته بود.

ـ «دارم سعی می‌کنم...»

صدایش آن‌قدر آرام بود که آوا تا آن روز از او نشنیده بود.

ـ «ولی بعضی وقتا... هیچ راه خوبی وجود نداره.»


---

کاوه کنار بمب زانو زد.

انگشتش را روی اهرم فلزی گذاشت.

ـ «وقتی سیم آبی رو قطع کردین...»

به آرمان نگاه کرد.

ـ «سه ثانیه وقت دارین از اتاق خارج بشین.»

آرمان اخم کرد.

ـ «تو چی؟»

کاوه پوزخند زد.

ـ «من؟»

نگاهش را به تایمر دوخت.

ـ «احتمالاً اون موقع دیگه به درد مرده‌ها می‌خورم.»


---

آوا دیگر نتوانست تحمل کند.

اشک‌هایش بی‌وقفه می‌ریخت.

ـ «بس کن...»

قدم‌زنان خودش را به کاوه رساند.

بدون فکر...

او را محکم در آغوش گرفت.

کاوه کاملاً خشک شد.

نفسش بند آمد.

برای چند ثانیه...

حتی درد زخمش را فراموش کرد.

آوا با صورت خیس از اشک، آرام گفت:

ـ «حق نداری بمیری...»

ـ «...»

ـ «قول بده...»

صدایش آن‌قدر لرزان بود که قلب هر کسی را می‌لرزاند.

کاوه آهسته چشم‌هایش را بست.

دست سالمش را خیلی آرام دور شانه‌های آوا حلقه کرد.

نه محکم...

نه مالکانه...

فقط انگار می‌ترسید این لحظه تمام شود.

زیر لب زمزمه کرد:

ـ «اگه قول بدم... باور می‌کنی؟»

آوا بدون اینکه او را رها کند، فقط سرش را تکان داد.

کاوه لبخند تلخی زد.

ـ «پس...»

مکث کرد.

ـ «قول می‌دم هر کاری از دستم بربیاد، برای برگشتن پیشت انجام بدم.»


---

آرمان سرش را برگرداند.

دیگر طاقت دیدن این صحنه را نداشت.

اما...

چیزی درونش فریاد می‌زد.

نه از حسادت.

از ترس.

ترس از اینکه...

شاید اگر امشب زنده بمانند...

قلب آوا آرام‌آرام به سمت کاوه کشیده شود.


---

03:02

تایمر دوباره بوق زد.

کاوه دستش را روی اهرم گذاشت.

آرمان کنار پنل ایستاد.

ـ «آماده‌ای؟»

ـ «آره.»

ـ «سه...»

آوا با وحشت سرش را تکان داد.

ـ «نه...»

ـ «دو...»

اشک‌هایش روی صورتش می‌دوید.

ـ «خواهش می‌کنم...»

ـ «یک...»

آرمان سیم آبی را برید.

صدای بوق ممتد در اتاق پیچید.

کاوه تمام قدرتش را روی اهرم گذاشت.

ـ «بدووووو!»

آرمان بدون فکر، مچ دست آوا را گرفت و او را به سمت در کشید.

آوا با تمام توان مقاومت می‌کرد.

جیغ می‌زد.

ـ «کاوههههههه!»

اما آرمان او را رها نکرد.

اشک‌های آوا روی صورتش می‌ریخت.

ـ «ولم کن! قول داد برمی‌گرده!»

درست وقتی از در خارج شدند...

صدای فریاد دردناک کاوه در اتاق پیچید.

و ثانیه‌ای بعد...

چراغ تایمر خاموش شد.

اما...

صدای خنده‌ی مرد مرموز از بلندگوهای عمارت بلند شد:

> «تبریک می‌گم... شما فقط اولین تله رو خنثی کردین.»



آرمان همان لحظه ایستاد.

رنگش پرید.

زیر لب گفت:

ـ «لعنت...»

بعد نگاهش به راهروی روبه‌رو افتاد.

کف راهرو...

پر از سنسورهای لیزری قرمز شده بود.

و پشت آن‌ها...

تنها راه خروج.
دیدگاه ها (۰)

سایه‌های کلاغپارت بیست و یکم | ده دقیقه تا جهنم09:59صدای بوق...

سایه‌های کلاغپارت بیستم | انتخابی که بوی مرگ می‌دادصدای انفج...

سایه‌های کلاغپارت چهاردهم | پشت دردستگیره آرام پایین رفت.صدا...

سایه‌های کلاغپارت سیزدهم | میان عشق و نفرتدستگیره‌ی در آرام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط