سایههای کلاغ
سایههای کلاغ
پارت بیستوششم | زخمهایی که دیده نمیشوند
باد سرد، شاخههای درختان را به هم میکوبید.
جنگل کمکم در سکوت فرو میرفت.
افراد گارد سایه رفته بودند.
اما رد خون، پوکهی گلولهها و بوی باروت، هنوز روی زمین مانده بود.
آرمان عکس را دوباره نگاه کرد.
انگشتش روی تصویر مردی که کنار دختر کوچکی ایستاده بود، مکث کرد.
آرام زیر لب گفت:
ـ «...غیرممکنه.»
آوا نزدیکش شد.
ـ «توی عکس چی هست؟»
آرمان بدون اینکه جواب بدهد، عکس را تا کرد و داخل جیبش گذاشت.
آوا اخم کرد.
ـ «چرا نشونم نمیدی؟»
ـ «چون هنوز وقتش نیست.»
ـ «دوباره همون جمله...»
صدایش لرزید.
ـ «همه میگن وقتش نیست، اما هیچکس نمیگه حقیقت چیه!»
اشک در چشمهایش حلقه زد.
ـ «این زندگی منه... حق دارم بدونم.»
آرمان نگاهش کرد.
برای چند لحظه خواست همهچیز را بگوید...
اما اگر حقیقت را همان شب میفهمید...
شاید همهچیز از هم میپاشید.
ـ «بهت قول میدم.»
ـ «من دیگه از قول خسته شدم!»
آوا برای اولین بار با تمام توان، او را هل داد.
آرمان حتی یک قدم هم عقب نرفت.
اما نگاهش...
پر از دردی بود که نمیتوانست نشانش بدهد.
---
چند متر آنطرفتر...
کاوه به ماشین تکیه داده بود.
دستش روی شانهی زخمیاش بود.
خون هنوز بند نیامده بود.
اما درد جسمش، در برابر چیزی که چند دقیقه قبل دیده بود، هیچ بود.
از دور، آوا را نگاه میکرد.
دلش میخواست جلو برود...
اما پاهایش تکان نمیخورد.
همان لحظه دختر موتورسوار، بیصدا کنارش ایستاد.
ـ «هنوز هم دیر نشده.»
کاوه بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
ـ «برای چی؟»
ـ «برگرد.»
ـ «دیگه جایی برای برگشتن ندارم.»
دختر آهی کشید.
ـ «رئیس منتظرته.»
کاوه خندید.
ـ «اون سالهاست منتظر مرگ منه.»
دختر چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «تو هنوز حقیقت رو بهش نگفتی...»
لبخند از روی لبهای کاوه محو شد.
ـ «قرار نبود امشب اسم اون موضوع رو بیاری.»
ـ «ولی دیر یا زود، آوا خودش میفهمه.»
کاوه مشتش را گره کرد.
ـ «تا وقتی من زندهام... نه.»
---
آوا نگاهش به سمت کاوه افتاد.
دید که با آن دختر مرموز حرف میزند.
قلبش فشرده شد.
نمیدانست چرا...
اما حس عجیبی داشت.
کاوه وقتی نگاه آوا را دید، سریع از دختر فاصله گرفت.
اما دیگر دیر شده بود.
آوا همهچیز را دیده بود.
با خودش فکر کرد:
«اون دختر کیه؟ چرا کاوه اینقدر آشفته شد؟»
احساسی که در دلش پیچید، برای خودش هم ناآشنا بود.
ناراحتی؟
کنجکاوی؟
یا...
حسادت؟
او با عصبانیت نگاهش را از کاوه گرفت.
---
کاوه چند قدم جلو آمد.
ـ «آوا...»
ـ «کار داشتی؟»
لحن آوا سرد بود.
کاوه متوجه تغییر رفتارش شد.
ـ «اتفاقی افتاده؟»
آوا نگاهش را به دختر موتورسوار انداخت.
ـ «نه... چرا باید افتاده باشه؟»
کاوه برگشت و دختر را دید.
همهچیز را فهمید.
لبخند تلخی زد.
ـ «اون چیزی که فکر میکنی نیست.»
آوا پوزخند زد.
ـ «لازم نیست برام توضیح بدی.»
ـ «ولی میخوام توضیح بدم.»
ـ «برای چی؟ من که چیزی نپرسیدم.»
هر دو چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردند.
برای اولین بار...
کاوه نتوانست شوخی کند.
نتوانست لبخند بزند.
فقط آرام گفت:
ـ «از اینکه دربارهم اشتباه فکر کنی... خوشم نمیاد.»
آوا چیزی نگفت.
اما دلش آرام نگرفت.
---
در همان لحظه...
صدای بیسیم آرمان بلند شد.
رامین نبود.
صدایی ناشناس با خنده گفت:
ـ «سلام، آرمان...»
همه ساکت شدند.
صدای مرد ادامه داد:
ـ «اگه میخوای جواب سؤالهات رو بگیری... امشب ساعت دوازده، تنهایی بیا به قبرستان کلاغ.»
آرمان اخم کرد.
ـ «تو کی هستی؟»
مرد خندید.
خندهای که مو به تن آدم سیخ میکرد.
ـ «کسی که پدر آوا رو... آخرین بار زنده دیده.»
بیسیم قطع شد.
سکوت...
آوا نفسش بند آمد.
ـ «...پدرم؟»
آرمان آرام سرش را پایین انداخت.
کاوه رنگش پرید.
و دختر موتورسوار، زیر لب فقط یک جمله گفت:
ـ «پس... بالاخره شروع شد.»
در دوردست، روی شاخهی خشک یک درخت...
کلاغی سیاه نشست.
قار...
قار...
قار...
انگار خودش هم خبر داشت که نیمهشب، قرار است حقیقت از دل تاریکی بیرون بیاید.
پارت بیستوششم | زخمهایی که دیده نمیشوند
باد سرد، شاخههای درختان را به هم میکوبید.
جنگل کمکم در سکوت فرو میرفت.
افراد گارد سایه رفته بودند.
اما رد خون، پوکهی گلولهها و بوی باروت، هنوز روی زمین مانده بود.
آرمان عکس را دوباره نگاه کرد.
انگشتش روی تصویر مردی که کنار دختر کوچکی ایستاده بود، مکث کرد.
آرام زیر لب گفت:
ـ «...غیرممکنه.»
آوا نزدیکش شد.
ـ «توی عکس چی هست؟»
آرمان بدون اینکه جواب بدهد، عکس را تا کرد و داخل جیبش گذاشت.
آوا اخم کرد.
ـ «چرا نشونم نمیدی؟»
ـ «چون هنوز وقتش نیست.»
ـ «دوباره همون جمله...»
صدایش لرزید.
ـ «همه میگن وقتش نیست، اما هیچکس نمیگه حقیقت چیه!»
اشک در چشمهایش حلقه زد.
ـ «این زندگی منه... حق دارم بدونم.»
آرمان نگاهش کرد.
برای چند لحظه خواست همهچیز را بگوید...
اما اگر حقیقت را همان شب میفهمید...
شاید همهچیز از هم میپاشید.
ـ «بهت قول میدم.»
ـ «من دیگه از قول خسته شدم!»
آوا برای اولین بار با تمام توان، او را هل داد.
آرمان حتی یک قدم هم عقب نرفت.
اما نگاهش...
پر از دردی بود که نمیتوانست نشانش بدهد.
---
چند متر آنطرفتر...
کاوه به ماشین تکیه داده بود.
دستش روی شانهی زخمیاش بود.
خون هنوز بند نیامده بود.
اما درد جسمش، در برابر چیزی که چند دقیقه قبل دیده بود، هیچ بود.
از دور، آوا را نگاه میکرد.
دلش میخواست جلو برود...
اما پاهایش تکان نمیخورد.
همان لحظه دختر موتورسوار، بیصدا کنارش ایستاد.
ـ «هنوز هم دیر نشده.»
کاوه بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
ـ «برای چی؟»
ـ «برگرد.»
ـ «دیگه جایی برای برگشتن ندارم.»
دختر آهی کشید.
ـ «رئیس منتظرته.»
کاوه خندید.
ـ «اون سالهاست منتظر مرگ منه.»
دختر چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «تو هنوز حقیقت رو بهش نگفتی...»
لبخند از روی لبهای کاوه محو شد.
ـ «قرار نبود امشب اسم اون موضوع رو بیاری.»
ـ «ولی دیر یا زود، آوا خودش میفهمه.»
کاوه مشتش را گره کرد.
ـ «تا وقتی من زندهام... نه.»
---
آوا نگاهش به سمت کاوه افتاد.
دید که با آن دختر مرموز حرف میزند.
قلبش فشرده شد.
نمیدانست چرا...
اما حس عجیبی داشت.
کاوه وقتی نگاه آوا را دید، سریع از دختر فاصله گرفت.
اما دیگر دیر شده بود.
آوا همهچیز را دیده بود.
با خودش فکر کرد:
«اون دختر کیه؟ چرا کاوه اینقدر آشفته شد؟»
احساسی که در دلش پیچید، برای خودش هم ناآشنا بود.
ناراحتی؟
کنجکاوی؟
یا...
حسادت؟
او با عصبانیت نگاهش را از کاوه گرفت.
---
کاوه چند قدم جلو آمد.
ـ «آوا...»
ـ «کار داشتی؟»
لحن آوا سرد بود.
کاوه متوجه تغییر رفتارش شد.
ـ «اتفاقی افتاده؟»
آوا نگاهش را به دختر موتورسوار انداخت.
ـ «نه... چرا باید افتاده باشه؟»
کاوه برگشت و دختر را دید.
همهچیز را فهمید.
لبخند تلخی زد.
ـ «اون چیزی که فکر میکنی نیست.»
آوا پوزخند زد.
ـ «لازم نیست برام توضیح بدی.»
ـ «ولی میخوام توضیح بدم.»
ـ «برای چی؟ من که چیزی نپرسیدم.»
هر دو چند لحظه در سکوت به هم نگاه کردند.
برای اولین بار...
کاوه نتوانست شوخی کند.
نتوانست لبخند بزند.
فقط آرام گفت:
ـ «از اینکه دربارهم اشتباه فکر کنی... خوشم نمیاد.»
آوا چیزی نگفت.
اما دلش آرام نگرفت.
---
در همان لحظه...
صدای بیسیم آرمان بلند شد.
رامین نبود.
صدایی ناشناس با خنده گفت:
ـ «سلام، آرمان...»
همه ساکت شدند.
صدای مرد ادامه داد:
ـ «اگه میخوای جواب سؤالهات رو بگیری... امشب ساعت دوازده، تنهایی بیا به قبرستان کلاغ.»
آرمان اخم کرد.
ـ «تو کی هستی؟»
مرد خندید.
خندهای که مو به تن آدم سیخ میکرد.
ـ «کسی که پدر آوا رو... آخرین بار زنده دیده.»
بیسیم قطع شد.
سکوت...
آوا نفسش بند آمد.
ـ «...پدرم؟»
آرمان آرام سرش را پایین انداخت.
کاوه رنگش پرید.
و دختر موتورسوار، زیر لب فقط یک جمله گفت:
ـ «پس... بالاخره شروع شد.»
در دوردست، روی شاخهی خشک یک درخت...
کلاغی سیاه نشست.
قار...
قار...
قار...
انگار خودش هم خبر داشت که نیمهشب، قرار است حقیقت از دل تاریکی بیرون بیاید.
- ۲۷
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط