نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹⁸
لبشو جدا کرد و گفت:آفرین دختر خوب
دستمو روی لبم کشیدم و گفتم:تو..تو
نیشخندی زد و گفت:من..چی؟
دستشو از دور کمرم رها کرد و گفت:این موقعه شب داشتی دنبال بوسه من میگشتی که منم بهت دادمش
به نشانه تمسخر خنده ای کردم و گفتم:اره من محتاج بوسهی توام
خنده ای کرد و گفت:اهم میدونم
کلافه هوفی کشیدم و بدون اینکه چیزی بگم برگشتم اتاقم.
روی تخت دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روم.
چرا قلبم آروم نمیگیره؟..
چشمامو روی هم فشردم تا شاید خوابم ببره.
_خانم..خانم..بیدار شید
چشمامو آروم باز کردم.
خدمتکار تعظیم کرد و گفت:خانم آقای کیم دستور دادن ببدارتون کنم
امیدوار بودم همه اینا یه خواب باشه،ولی انگار نیست..
ای کاش میشد مثل همیشه با صدای بورام بیدار بشم.
از روی تخت بلند شدم و اومدم پایین.
موهامو مرتب کردم و گفتم:چیکارم داره؟
جواب داد:فقط گفتن آماده بشید و برید توی حیاط پیششون
از صبحونه ای که خدمتکار آورده بود خوردم و به طرف حیات عمارت رفتم.
تهیونگ مشغول تیراندازی بود.
پیراهن مشکیی تنش بود که دوتا دکمه اولش باز بود.
موهاش روی صورتش ریخته بودن.
چشم چپش رو بسته بود و داشت نشونه گیری میکرد.
تا منو دید لبخندی زد و گفت:انقدر خوشتیپم؟
اعتماد به نفس که نیست،اعتماد به سقفه.
نیشخندی زدم و گفتم:اینطور فکر میکنی؟
زیر لب خندید و به سمتم اومد و گفت:میخوام بهت تیر اندازی کردن رو یاد بدم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹⁸
لبشو جدا کرد و گفت:آفرین دختر خوب
دستمو روی لبم کشیدم و گفتم:تو..تو
نیشخندی زد و گفت:من..چی؟
دستشو از دور کمرم رها کرد و گفت:این موقعه شب داشتی دنبال بوسه من میگشتی که منم بهت دادمش
به نشانه تمسخر خنده ای کردم و گفتم:اره من محتاج بوسهی توام
خنده ای کرد و گفت:اهم میدونم
کلافه هوفی کشیدم و بدون اینکه چیزی بگم برگشتم اتاقم.
روی تخت دراز کشیدم و پتو رو کشیدم روم.
چرا قلبم آروم نمیگیره؟..
چشمامو روی هم فشردم تا شاید خوابم ببره.
_خانم..خانم..بیدار شید
چشمامو آروم باز کردم.
خدمتکار تعظیم کرد و گفت:خانم آقای کیم دستور دادن ببدارتون کنم
امیدوار بودم همه اینا یه خواب باشه،ولی انگار نیست..
ای کاش میشد مثل همیشه با صدای بورام بیدار بشم.
از روی تخت بلند شدم و اومدم پایین.
موهامو مرتب کردم و گفتم:چیکارم داره؟
جواب داد:فقط گفتن آماده بشید و برید توی حیاط پیششون
از صبحونه ای که خدمتکار آورده بود خوردم و به طرف حیات عمارت رفتم.
تهیونگ مشغول تیراندازی بود.
پیراهن مشکیی تنش بود که دوتا دکمه اولش باز بود.
موهاش روی صورتش ریخته بودن.
چشم چپش رو بسته بود و داشت نشونه گیری میکرد.
تا منو دید لبخندی زد و گفت:انقدر خوشتیپم؟
اعتماد به نفس که نیست،اعتماد به سقفه.
نیشخندی زدم و گفتم:اینطور فکر میکنی؟
زیر لب خندید و به سمتم اومد و گفت:میخوام بهت تیر اندازی کردن رو یاد بدم...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۱.۹k
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط