نقطهضعف
╭────────╮
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹⁶
صندلی رو برام کشید عقب و نشستم روش.
و خودش رفت اونطرف میز نشست.
خیلی گشنم بود،حتی نهارم نخورده بودم.
شروع کردم به خوردن.
داشتم با دستم استیک میخوردم که چشمم افتاد به تهیونگ.
خیلی متشخصانه یه تیکه کوچیک از استیک رو میبرید و با چنگال میخورد.
استیک رو گذاشتم توی بشقاب و چنگال و چاقو رو برداشتم.
درسته یه عالمه غذا و میوه روی میزه اما هیچوقت هیچ غذایی مثل دوکبوکی هایی که بورام درست میکرد نمیشه.
الان بورام داره چی میخوره؟،حتما بازم بدون اینکه شام بخوره داره سوجو مینوشه.
بغضی که توی گلوم بود نمیزاشت غذامو قورت بدم.
تهیونگ دهنشو با دستمال پاک کرد و جرعهای از شرابش نوشید.
نگاهی به من انداخت،بلند شد و به سمتم اومد.
یه دستمال از روی میز برداشت و خم شد و گفت:مثل یه بچه غذا میخوری
و بعد با دستمال لبمو پاک کرد.
آخرین مردی که انقدر بهم توجه کرده بود پدرم بود.
چرا دروغ بگم..دلم لحظه ای براش لرزید.
شنیده بودم میگفتن چشما دریچه احساسن.
اما توی چشمای تهیونگ هیچ احساسی نبود..
یهو با یه صدا سرشو چرخوند.
_جناب کیم،اقای لئو توی خطرن،به کمکتون احتیاج دارن
تهیونگ روبه من گفت:بهتره بری بخوابی
و بعد کتشو در آورد و داد به بادیگاردش.
تفنگشو از توی جیب شلوارش در آورد و همراه بادیگاردا رفتن.
چه اتفاقی افتاده؟،لئو کیه؟،حتما یکی از اعضای باندشونه.
روبه خدمتکار گفتم:اون..اون کجا رفت؟
جواب داد:بیشتر مواقع این اتفاق میوفته،این زندگی روزمره آقای کیمه
و بعد تعظیم کرد و گفت:اگه غذاتون رو میل کردین میتونید برید اتاقتون
سرمو تکون دادم و به سمت اتاق رفتم.
پنج ساعت گذشته بود و من هر کاری میکردم خوابم نمیبرد.
ساعت دو شبه..یعنی تهیونگ اومده؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
𝐰𝐞𝐚𝐤 𝐩𝐨𝐢𝐧𝐭
╰────────╯
نقطــهضـعـف¹⁶
صندلی رو برام کشید عقب و نشستم روش.
و خودش رفت اونطرف میز نشست.
خیلی گشنم بود،حتی نهارم نخورده بودم.
شروع کردم به خوردن.
داشتم با دستم استیک میخوردم که چشمم افتاد به تهیونگ.
خیلی متشخصانه یه تیکه کوچیک از استیک رو میبرید و با چنگال میخورد.
استیک رو گذاشتم توی بشقاب و چنگال و چاقو رو برداشتم.
درسته یه عالمه غذا و میوه روی میزه اما هیچوقت هیچ غذایی مثل دوکبوکی هایی که بورام درست میکرد نمیشه.
الان بورام داره چی میخوره؟،حتما بازم بدون اینکه شام بخوره داره سوجو مینوشه.
بغضی که توی گلوم بود نمیزاشت غذامو قورت بدم.
تهیونگ دهنشو با دستمال پاک کرد و جرعهای از شرابش نوشید.
نگاهی به من انداخت،بلند شد و به سمتم اومد.
یه دستمال از روی میز برداشت و خم شد و گفت:مثل یه بچه غذا میخوری
و بعد با دستمال لبمو پاک کرد.
آخرین مردی که انقدر بهم توجه کرده بود پدرم بود.
چرا دروغ بگم..دلم لحظه ای براش لرزید.
شنیده بودم میگفتن چشما دریچه احساسن.
اما توی چشمای تهیونگ هیچ احساسی نبود..
یهو با یه صدا سرشو چرخوند.
_جناب کیم،اقای لئو توی خطرن،به کمکتون احتیاج دارن
تهیونگ روبه من گفت:بهتره بری بخوابی
و بعد کتشو در آورد و داد به بادیگاردش.
تفنگشو از توی جیب شلوارش در آورد و همراه بادیگاردا رفتن.
چه اتفاقی افتاده؟،لئو کیه؟،حتما یکی از اعضای باندشونه.
روبه خدمتکار گفتم:اون..اون کجا رفت؟
جواب داد:بیشتر مواقع این اتفاق میوفته،این زندگی روزمره آقای کیمه
و بعد تعظیم کرد و گفت:اگه غذاتون رو میل کردین میتونید برید اتاقتون
سرمو تکون دادم و به سمت اتاق رفتم.
پنج ساعت گذشته بود و من هر کاری میکردم خوابم نمیبرد.
ساعت دو شبه..یعنی تهیونگ اومده؟...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقطه_ضعف#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۲۱۴
- ۱۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط