وقتی جهان ساکت شد
«وقتی جهان ساکت شد...»
باور کردنش سخت بود.
تو برگشتی سمت یانگ-می و زیر لبت گفتی:
– یعنی یکی دیگه شبیه من؟
– یعنی چی؟ یه همزاد؟ یه سایهی دیگه؟
هائهجون از پشت واکیتاکی با ترس گفت:
– نه... یه سایه نیست.
– یه ترکیبه. یه جور کابوس ساختهشده از خاطرات تو… ولی اون فقط حسرت و درد نیست… اون یه نسخهی کامل ازته.
– همون موقعی که بهم گفتی "اگه یانگ-می زامبی بشه، خودمم به خطر میندازم"
اون… شنید. و شروع کرد ساختن خودش…
یانگ-می آروم زمزمه کرد:
– یعنی…
– اون، نسخهایه از تو که همه چیزو فدای عشقش کرده… و به خاطرش، هیولا شده.
لحظهای سکوت حکمفرما شد.
تا صدای مهیب برخوردی دیوار رو لرزوند.
تو دست یانگ-می رو گرفتی.
– باید بریم. سریع.
پلهها رو با عجله بالا رفتید. صدای نفسنفسزدن هائهجون تو واکیتاکی گم شد بین صدای ترکیدن درها.
در سالن اصلی، موجودی ایستاده بود.
لباسش پاره، بدنش خونی… ولی نه مثل زامبیها.
چشماش آشنا… خیلی آشنا.
مثل آینهای از خودت… ولی با یه حس دیوونهوار.
– سلام.
صدات. دقیقاً مثل خودت.
– بالاخره اومدی.
– فکر نمیکردم بخوای با نسخهی بهتر خودت روبهرو شی.
تو دستتو مشت کردی.
– بهتر؟
– تو فقط یه دختر ترسویی…
که خودشو پشت حرفهای قشنگ قایم کرده.
اون جلو اومد.
– ولی من… من کسیام که واقعاً عاشقش بود. من کسیام که میتونستم دنیا رو آتیش بزنم تا فقط یه لبخند از یانگ-می ببینم.
– پس بگو… کی واقعیه؟
– من یا تو؟
یانگ-می یه قدم اومد جلو.
لباش لرزید.
– تو… تو اون نیستی.
موجود برگشت سمتش.
لبخند زد.
– مگه فرقی هم میکنه یانگ-می؟
– ما دوتا… از یه رویا ساخته شدیم.
– فقط یکیمون میتونه واقعی باشه.
سکوت.
تا وقتی که یه صدای دیگه اومد.
هائهجون، از پشت سر، با یه اسلحهی الکتریکی دستساز، بهسختی ایستاده بود.
– شاید وقتشه یکی بیدار شه…
اما هنوز هیچکس نمیدونه
کدوم نسخهی واقعیتره…
ادامه دارد...•
باور کردنش سخت بود.
تو برگشتی سمت یانگ-می و زیر لبت گفتی:
– یعنی یکی دیگه شبیه من؟
– یعنی چی؟ یه همزاد؟ یه سایهی دیگه؟
هائهجون از پشت واکیتاکی با ترس گفت:
– نه... یه سایه نیست.
– یه ترکیبه. یه جور کابوس ساختهشده از خاطرات تو… ولی اون فقط حسرت و درد نیست… اون یه نسخهی کامل ازته.
– همون موقعی که بهم گفتی "اگه یانگ-می زامبی بشه، خودمم به خطر میندازم"
اون… شنید. و شروع کرد ساختن خودش…
یانگ-می آروم زمزمه کرد:
– یعنی…
– اون، نسخهایه از تو که همه چیزو فدای عشقش کرده… و به خاطرش، هیولا شده.
لحظهای سکوت حکمفرما شد.
تا صدای مهیب برخوردی دیوار رو لرزوند.
تو دست یانگ-می رو گرفتی.
– باید بریم. سریع.
پلهها رو با عجله بالا رفتید. صدای نفسنفسزدن هائهجون تو واکیتاکی گم شد بین صدای ترکیدن درها.
در سالن اصلی، موجودی ایستاده بود.
لباسش پاره، بدنش خونی… ولی نه مثل زامبیها.
چشماش آشنا… خیلی آشنا.
مثل آینهای از خودت… ولی با یه حس دیوونهوار.
– سلام.
صدات. دقیقاً مثل خودت.
– بالاخره اومدی.
– فکر نمیکردم بخوای با نسخهی بهتر خودت روبهرو شی.
تو دستتو مشت کردی.
– بهتر؟
– تو فقط یه دختر ترسویی…
که خودشو پشت حرفهای قشنگ قایم کرده.
اون جلو اومد.
– ولی من… من کسیام که واقعاً عاشقش بود. من کسیام که میتونستم دنیا رو آتیش بزنم تا فقط یه لبخند از یانگ-می ببینم.
– پس بگو… کی واقعیه؟
– من یا تو؟
یانگ-می یه قدم اومد جلو.
لباش لرزید.
– تو… تو اون نیستی.
موجود برگشت سمتش.
لبخند زد.
– مگه فرقی هم میکنه یانگ-می؟
– ما دوتا… از یه رویا ساخته شدیم.
– فقط یکیمون میتونه واقعی باشه.
سکوت.
تا وقتی که یه صدای دیگه اومد.
هائهجون، از پشت سر، با یه اسلحهی الکتریکی دستساز، بهسختی ایستاده بود.
– شاید وقتشه یکی بیدار شه…
اما هنوز هیچکس نمیدونه
کدوم نسخهی واقعیتره…
ادامه دارد...•
- ۲.۲k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط