وقتی جهان ساکت شد
«وقتی جهان ساکت شد...»
دستت لرزید.
چشمات قفل شده بود بهش.
کسی که شبیه تو بود… یا شاید همون "تو" بودی… ولی یه چیزی فرق داشت.
اون هیچ تردیدی نداشت. هیچ توقفی. فقط یه هدف:
یانگ-می.
تو یه قدم جلو رفتی.
ولی اون سریعتر بود. پرید سمتت. برخورد شدیدی بینتون، افتادین رو زمین، دستتو بالا گرفتی، نمیذاشتی ضربه بخوره… اما یه حس عجیبی بود.
اون مثل تو فکر میکرد.
مثل تو تصمیم میگرفت.
ولی…
احساس نداشت.
تو زمزمه کردی:
– اگه واقعاً منی… پس میدونی چرا عقبنشینی نمیکنم.
– چون عشق واقعی… خودخواه نیست.
اون مکث کرد. انگار یه جرقه تو ذهنش زد.
ولی دیگه دیر شده بود.
هائهجون با تمام نیرو شلیک کرد. برق قویای تن موجود رو لرزوند.
افتاد. دستاش کشیدهشد به سمت یانگ-می… اما رسیدن فایدهای نداشت.
همهچی ساکت شد.
یانگ-می زانو زد.
بهت نگاه کرد.
– تموم شد؟
تو چیزی نگفتی.
به پلهها نگاه کردی.
جایی که اولینبار به مدرسه شک کرده بودی.
جایی که یانگ-می رو دیده بودی.
جایی که برای زنده موندن، یه سایه ساختی…
همهچی سیاه شد.
---
روزا بعد
نور نرمی از پنجره میتابه.
صدای پرندهها…
تو یه اتاقی.
دور تا دورت سفید.
در باز میشه.
صدای پرستار:
– بالاخره بیدار شدی؟
تو نشستی. نفس عمیقی میکشی.
– چقدر خواب بودم؟
– سه روز.
– یه چیزی از مدرسه گفتی. گفتی "زامبیا"… ولی فقط تب داشتی.
تو آروم سرتو پایین میندازی.
– خواب بود؟
– همهش خواب بود؟
در بسته میشه. تو تنها میمونی.
و یه لبخند گوشهی لبت میاد.
سمت پنجره میری.
و میگی:
– پس چرا... هنوز صدای واکیتاکی میاد؟
پایان.
دستت لرزید.
چشمات قفل شده بود بهش.
کسی که شبیه تو بود… یا شاید همون "تو" بودی… ولی یه چیزی فرق داشت.
اون هیچ تردیدی نداشت. هیچ توقفی. فقط یه هدف:
یانگ-می.
تو یه قدم جلو رفتی.
ولی اون سریعتر بود. پرید سمتت. برخورد شدیدی بینتون، افتادین رو زمین، دستتو بالا گرفتی، نمیذاشتی ضربه بخوره… اما یه حس عجیبی بود.
اون مثل تو فکر میکرد.
مثل تو تصمیم میگرفت.
ولی…
احساس نداشت.
تو زمزمه کردی:
– اگه واقعاً منی… پس میدونی چرا عقبنشینی نمیکنم.
– چون عشق واقعی… خودخواه نیست.
اون مکث کرد. انگار یه جرقه تو ذهنش زد.
ولی دیگه دیر شده بود.
هائهجون با تمام نیرو شلیک کرد. برق قویای تن موجود رو لرزوند.
افتاد. دستاش کشیدهشد به سمت یانگ-می… اما رسیدن فایدهای نداشت.
همهچی ساکت شد.
یانگ-می زانو زد.
بهت نگاه کرد.
– تموم شد؟
تو چیزی نگفتی.
به پلهها نگاه کردی.
جایی که اولینبار به مدرسه شک کرده بودی.
جایی که یانگ-می رو دیده بودی.
جایی که برای زنده موندن، یه سایه ساختی…
همهچی سیاه شد.
---
روزا بعد
نور نرمی از پنجره میتابه.
صدای پرندهها…
تو یه اتاقی.
دور تا دورت سفید.
در باز میشه.
صدای پرستار:
– بالاخره بیدار شدی؟
تو نشستی. نفس عمیقی میکشی.
– چقدر خواب بودم؟
– سه روز.
– یه چیزی از مدرسه گفتی. گفتی "زامبیا"… ولی فقط تب داشتی.
تو آروم سرتو پایین میندازی.
– خواب بود؟
– همهش خواب بود؟
در بسته میشه. تو تنها میمونی.
و یه لبخند گوشهی لبت میاد.
سمت پنجره میری.
و میگی:
– پس چرا... هنوز صدای واکیتاکی میاد؟
پایان.
- ۲.۳k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط