پارت ۲
پارت ۲
ویو ا.ت
امروز هم مثل روزهای دیگه شروع شده بود ولی فقط یه تغییر کوچیک داشت
من یه تصمیم گرفته بودم
تصمیمی که شاید زیاد هم برای بقیه مهم نباشه ، خودکشی !
آره من تصمیمم رو گرفته بودم
گذشته ی من نه فراموش میشد
نه درک میشد
نه میتونستم باهاش کنار بیام
گذشته ی من طوری بهم آسیب زده که نمیتونم تغییر کنم یا بهتر بشم
سمت کابینت آشپزخونه رفتم و جعبه ی دارو ها رو برداشتم
از داخلش قرص های افسردگیم رو برداشتم و بدون نگاه کردن بهشون از هر کدوم هر چند تا که داخلش بود همراه آب خوردم
بعد از ۱۵ مین حس میکردم سرم داره گیج میره
همون لحظه صدای یونگی پشت سرم اومد
یونگی : ا.ت من یادم رفته بود گوشیم رو ببرم اومدم ببرمش
سمتش برگشتم و گفتم : باشه
با قیافه ای تعجب زده بهم زل زد
ا.ت : چیه ؟
یونگی : ا.ت ، چرا اینطوری شدی ؟
ا.ت : چطوری ؟
یونگی : رنگ صورتت خیلی سفید شده و دور چشمات سیاهی رفته
ا.ت : یونگی من دارم خودمو میکشم
یونگی : چی ؟ چی میگی ؟
ا.ت : یونگی من همه ی اون قرص های افسردگیم رو خوردم ( بیحال )
یونگی : ا.ت تو چکار کردی ؟
ا.ت : یونگی من خوشحالم که دارم میمیرم
یونگی : نه ا.ت این چه حرفیه ( بغض و رفتن به سمت ا.ت )
ا.ت : یونگی من به خودم قول داده بودم روزی خودمو بکشم و فکر میکنم الان دارم به قولم عمل میکنم
یونگی : نه نه ا.ت نباید اینکارو میکردی نه ( ریختن اشک )
ا.ت : یونگی گریه نکن ، نمیخوای که آخرین خاطرمون گریه باشه درسته ؟
یونگی : نه نه ا.ت تو نباید بری ( بغض )
ا.ت : به خودم قول داده بودم که زمانی میخوام به آرامش برسم خودمو بکشم
چیزی نگفت و فقط توی چشمام زل زد
ا.ت : یونگی خیلی دوست دارم و تا ابد برام مهمترین آدم زندگیم میمونی ( بستن چشم ها )
یونگی : نههه ، نباید بری ( گریه شدید )
دو ماه بعد
ویو یونگی
یونگی : نگفتم بدون تو میمیرم ؟
چرا رفتی و تنهام گذاشتی ؟
فکر منم نکردی ؟
سرم رو روی قبرش گذاشتم
یونگی : ا.ت خیلی دوست دارم ،
خب میدونی خونه بدون تو به طرز عجیبی ساکته
تو زیاد پرحرف و شیطون نبودی ولی بازم وجودت گرمای خونه بود ، آرامش من بود
هنوز وسیله هات همونجا هستن
همون طوری که خودت چیدی
شبا با بغل کردن و بو کشیدن لباس هات میخوابم
ا.ت من بعد از رفتن تو یکی دیگه شدم
نمیدونم چرا اما خودم رو مقصر مرگت میدونم
چون مراقبت نبودم ، چون باید قلبت رو درمان میکردم ولی حق با تو بود تو نمیتونستی گذشتت رو فراموش کنی
قطره های بارون روی سرم ریخت
نگاهی به آسمون انداختم
یونگی : مثل اینکه آسمون هم مثل من غمگینه ، درسته ؟ ( بغض و لبخند غمگین )
ا.ت من دیگه باید برم ، خیلی دوست دارم باشه ؟
روی قبرش رو بوسه ای زدم و سمت ماشینم رفتم
بعضی از عشق های دونفره با وجود رفتن یکی از آنها بازم جاودانه درست مثل یونگی و ا.ت
ا.ت نمیتونست با غم گذشتش کنار بیاد و تصمیم گرفت دیگر توی این دنیا نباشه و از اون سمت یونگی بعد از رفتن ا.ت دیگه نتونست مثل قبل عادی زندگی کنه و دوباره عاشق بشه ، نه فقط به خاطر اینکه قبلا عاشق شده بود ، به خاطر اینکه هنوز هم عاشق بود
آره اون هنوز عاشق ا.ته و هیچ چیزی نمیتونه
تغییری توی عشقش ایجاد کنه .
پایان .
این فیک غمگین بود درست مثل حال بعضی از ما .
ویو ا.ت
امروز هم مثل روزهای دیگه شروع شده بود ولی فقط یه تغییر کوچیک داشت
من یه تصمیم گرفته بودم
تصمیمی که شاید زیاد هم برای بقیه مهم نباشه ، خودکشی !
آره من تصمیمم رو گرفته بودم
گذشته ی من نه فراموش میشد
نه درک میشد
نه میتونستم باهاش کنار بیام
گذشته ی من طوری بهم آسیب زده که نمیتونم تغییر کنم یا بهتر بشم
سمت کابینت آشپزخونه رفتم و جعبه ی دارو ها رو برداشتم
از داخلش قرص های افسردگیم رو برداشتم و بدون نگاه کردن بهشون از هر کدوم هر چند تا که داخلش بود همراه آب خوردم
بعد از ۱۵ مین حس میکردم سرم داره گیج میره
همون لحظه صدای یونگی پشت سرم اومد
یونگی : ا.ت من یادم رفته بود گوشیم رو ببرم اومدم ببرمش
سمتش برگشتم و گفتم : باشه
با قیافه ای تعجب زده بهم زل زد
ا.ت : چیه ؟
یونگی : ا.ت ، چرا اینطوری شدی ؟
ا.ت : چطوری ؟
یونگی : رنگ صورتت خیلی سفید شده و دور چشمات سیاهی رفته
ا.ت : یونگی من دارم خودمو میکشم
یونگی : چی ؟ چی میگی ؟
ا.ت : یونگی من همه ی اون قرص های افسردگیم رو خوردم ( بیحال )
یونگی : ا.ت تو چکار کردی ؟
ا.ت : یونگی من خوشحالم که دارم میمیرم
یونگی : نه ا.ت این چه حرفیه ( بغض و رفتن به سمت ا.ت )
ا.ت : یونگی من به خودم قول داده بودم روزی خودمو بکشم و فکر میکنم الان دارم به قولم عمل میکنم
یونگی : نه نه ا.ت نباید اینکارو میکردی نه ( ریختن اشک )
ا.ت : یونگی گریه نکن ، نمیخوای که آخرین خاطرمون گریه باشه درسته ؟
یونگی : نه نه ا.ت تو نباید بری ( بغض )
ا.ت : به خودم قول داده بودم که زمانی میخوام به آرامش برسم خودمو بکشم
چیزی نگفت و فقط توی چشمام زل زد
ا.ت : یونگی خیلی دوست دارم و تا ابد برام مهمترین آدم زندگیم میمونی ( بستن چشم ها )
یونگی : نههه ، نباید بری ( گریه شدید )
دو ماه بعد
ویو یونگی
یونگی : نگفتم بدون تو میمیرم ؟
چرا رفتی و تنهام گذاشتی ؟
فکر منم نکردی ؟
سرم رو روی قبرش گذاشتم
یونگی : ا.ت خیلی دوست دارم ،
خب میدونی خونه بدون تو به طرز عجیبی ساکته
تو زیاد پرحرف و شیطون نبودی ولی بازم وجودت گرمای خونه بود ، آرامش من بود
هنوز وسیله هات همونجا هستن
همون طوری که خودت چیدی
شبا با بغل کردن و بو کشیدن لباس هات میخوابم
ا.ت من بعد از رفتن تو یکی دیگه شدم
نمیدونم چرا اما خودم رو مقصر مرگت میدونم
چون مراقبت نبودم ، چون باید قلبت رو درمان میکردم ولی حق با تو بود تو نمیتونستی گذشتت رو فراموش کنی
قطره های بارون روی سرم ریخت
نگاهی به آسمون انداختم
یونگی : مثل اینکه آسمون هم مثل من غمگینه ، درسته ؟ ( بغض و لبخند غمگین )
ا.ت من دیگه باید برم ، خیلی دوست دارم باشه ؟
روی قبرش رو بوسه ای زدم و سمت ماشینم رفتم
بعضی از عشق های دونفره با وجود رفتن یکی از آنها بازم جاودانه درست مثل یونگی و ا.ت
ا.ت نمیتونست با غم گذشتش کنار بیاد و تصمیم گرفت دیگر توی این دنیا نباشه و از اون سمت یونگی بعد از رفتن ا.ت دیگه نتونست مثل قبل عادی زندگی کنه و دوباره عاشق بشه ، نه فقط به خاطر اینکه قبلا عاشق شده بود ، به خاطر اینکه هنوز هم عاشق بود
آره اون هنوز عاشق ا.ته و هیچ چیزی نمیتونه
تغییری توی عشقش ایجاد کنه .
پایان .
این فیک غمگین بود درست مثل حال بعضی از ما .
- ۱.۰k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط