{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تمام ساعت را می ترسم

تمام ساعت را می ترسم
لباسهایم حتی می ترسند
و دستهایم از دستهایش می ترسند
چرا نترسم آخر، چرا نترسم؟

چراغ سبز تخیل،
کنار خرمن پنبه ست
که گر بگیرد در من، تمام گردم من؛
و آفتاب تموز است در نهایت اوج
که گر بگیرد در برف، برف های تمیز
که گر بگیرد در من، تمام آب شوم؛
و کهکشان غریبی است
بدور خلوت هذیانی شبانه ی من
که گر بگیرد در من، تمام کاه شوم
و شب که راه بیفتم
صدای نرمی از آن جویبار بی مانند
به من، به لحن غریبی، که چون عبور نسیمی است،
عبور چلچله ای ، بال بال شب پره ایست
سکوت وار صدا می زند:

نگاه کن!
درون خلوت هذیانی شبانه ی تو
دو پای نیمه کج از آفتاب می آید
دو پای نیمه کج از آفتاب می آید
خدای من، همه جا روشن است!
و شب، شبانه ترین شب، چو صبح صادق و صالح شکفته بر آفاق
دو پای نیمه کج از آفتاب می آید!
دیدگاه ها (۳)

با من رجوع کنمن نا توانم از گفتنزیرا که «دوستت دارم»حرفیستکه...

سخن نمی گویی؟جهان به جای دیگری، کوچ می کند،و شب ، سکوت می ک...

ما ز جـام دوست ، مستی میکنیمخویش را فـارغ ز هستی میک...

لــــب را هنر ِ خـنـده بـیاموز وگـــرنـــه ...گریاندن ِاین‌ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط