wolf
✧wolf✧
✯part:¹³
جنا تا متوجه تهیونگ شد ساکت شد برگشت و بهش نگاه کرد
جنا: خوش اومدی
تهیونگ: ممنون... اینجا چه خبره؟
جنا: خب... هیچی از اونجایی که بزرگ تر ها رفتن به مرخصی هم به خدمتکار ها دادم و خب امشب من شام درست کردم
تهیونگ لبخندی روی لباش نشست تا حالا ندیده بود که جنا لباس دخترونه و روشن بپوشه جنا متوجه نگاه تهیونگ روی لباس شد
جنا: بده؟
تهیونگ: نه خیلی خوشگل شدی
جنا لبخندی زد سعی کرد خوش رو جمع و جور کنه ولی خیلی از تعریف تهیونگ خوشحال شده بود
جنا: میخوام میز رو بچینم
تهیونگ: لباس هام رو عوض میکنم میام
جنا: باشه
تهیونگ رفت توی اتاق خیلی خوشحال بود اون لبخند قشنگ جنا دلش رو آب میکرد .
سر میز نشستن و شام میخوردن
تهیونگ: حالا چی شد این لباس رو پوشیدی؟
جنا: خب این لباس مورد علاقه منه الان نزدیک به یک ساله دارمش مامانم و بابام زیاد از این لباس خوششون نمیاد پس وقتی اونا نیستن میپوشم
تهیونگ لبخندی زد و به خوردن ادامه داد غذا خیلی خوشمزه و عالی شده بود .
بعد از شام تهیونگ احساس میکرد یکبار دیگه عاشق جنا شده بود
ولی نمیدونست پا پس بکشه یا نه نگاهی به جنا که درحال تمیز کرد آشپزخانه بود انداخت و رفت سمت در
تهیونگ: میرم یکم حال و هوای عوض بشه
جنا: باشه
تهیونگ از خونه بیرون رفت توی حیاط قدم میزد فکرش درگیر بود و صدای پای پشت سرش رو نشنید .
مردی نزدیک تهیونگ شد تهیونگ از افکارش بیرون اومد و قاب برگشت با مرد سیاه پوش و چاقویی توی شکمش مواجه شد.
乁[ ◕ ᴥ ◕ ]ㄏ
خوشگلای من بمونید تو خماری تا فردا شب😉😇
شبتون بخیر خوشگلای منننن✨❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
✯part:¹³
جنا تا متوجه تهیونگ شد ساکت شد برگشت و بهش نگاه کرد
جنا: خوش اومدی
تهیونگ: ممنون... اینجا چه خبره؟
جنا: خب... هیچی از اونجایی که بزرگ تر ها رفتن به مرخصی هم به خدمتکار ها دادم و خب امشب من شام درست کردم
تهیونگ لبخندی روی لباش نشست تا حالا ندیده بود که جنا لباس دخترونه و روشن بپوشه جنا متوجه نگاه تهیونگ روی لباس شد
جنا: بده؟
تهیونگ: نه خیلی خوشگل شدی
جنا لبخندی زد سعی کرد خوش رو جمع و جور کنه ولی خیلی از تعریف تهیونگ خوشحال شده بود
جنا: میخوام میز رو بچینم
تهیونگ: لباس هام رو عوض میکنم میام
جنا: باشه
تهیونگ رفت توی اتاق خیلی خوشحال بود اون لبخند قشنگ جنا دلش رو آب میکرد .
سر میز نشستن و شام میخوردن
تهیونگ: حالا چی شد این لباس رو پوشیدی؟
جنا: خب این لباس مورد علاقه منه الان نزدیک به یک ساله دارمش مامانم و بابام زیاد از این لباس خوششون نمیاد پس وقتی اونا نیستن میپوشم
تهیونگ لبخندی زد و به خوردن ادامه داد غذا خیلی خوشمزه و عالی شده بود .
بعد از شام تهیونگ احساس میکرد یکبار دیگه عاشق جنا شده بود
ولی نمیدونست پا پس بکشه یا نه نگاهی به جنا که درحال تمیز کرد آشپزخانه بود انداخت و رفت سمت در
تهیونگ: میرم یکم حال و هوای عوض بشه
جنا: باشه
تهیونگ از خونه بیرون رفت توی حیاط قدم میزد فکرش درگیر بود و صدای پای پشت سرش رو نشنید .
مردی نزدیک تهیونگ شد تهیونگ از افکارش بیرون اومد و قاب برگشت با مرد سیاه پوش و چاقویی توی شکمش مواجه شد.
乁[ ◕ ᴥ ◕ ]ㄏ
خوشگلای من بمونید تو خماری تا فردا شب😉😇
شبتون بخیر خوشگلای منننن✨❤️
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
- ۳۲۹
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط