wolf
✧wolf✧
✯part:¹²
جنا پتو رو تا شونه روی خودش کشید تهیونگ کنارش روی تخت نشست
تهیونگ: چرا نباید مراقبت باشم؟
جنا گیج خواب بود و داشت خوابش میبرد تهیونگ دستش رو روی پیشونی جنا گذاشت
جنا: خب من بی نقص نیستم اگر نبودم همه چیز بهتر میشد
تهیونگ از این حرف جنا ناراحت و اعصبی شد چشم های جنا گرم خواب شده بود تهیونگ بوسه ای روی سرش گذاشت و آروم زمزمه کرد
تهیونگ: بخواب من مراقبتم
جنا آروم آروم خوابش برد و تهیونگ تا صبح مراقبش بود.
صبح جنا از خواب بیدار شد هنوز سرش سنگین بود ولی از دیشب بهتر بود آروم نشست که تهیونگ رو دید.
اون مرد سرد و خشن کسی که خیلی ها ازش میترسیدن حالا آروم سرش رو روی تخت گذاشته و خوابیده
جنا لبخندی زد و دستش رو روی موها و صورت تهیونگ گذاشت و نوازش کرد که تهیونگ چشم هاش رو باز کرد جنا دستش رو برداشت تهیونگ سریع نشست دست جنا رو روی صورتش گذاشت و زمزمه کرد
تهیونگ: فقط یکم دیگه
تهیونگ سمت لمس جنا خم شد و چشم هاش رو بست جنا حتی بدون اینکه دلیلش رو بدونه ضربان قلبش رفت بالا دستش رو کشید و سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه
جنا: خب کافیه ممنون که دیشب مراقبم بودی
سریع بلند شد و رفت توی حموم
تهیونگ نفس کلافه ای کشید از صبر کردن خسته شده بود ولی نمیخواست جا بزنه
چند روز گذشت شب جیمین و تهیونگ پیش هم بودن
جیمین: خب؟ چطور پیش میره ؟
تهیونگ: خیلی افتضاحه دارم تمام تلاشم رو میکنم ولی اون انگار منو نمیبینه
جیمین: میخوای تسلیم بشی؟
تهیونگ: اگر توی چند روز آینده هیچ حسی به من نشون نده آره نمیخوام چیزی رو اجبارش کنم هرچی که مال من باشه کنارم میمونه.
جیمین و تهیونگ دوباره مشغول کار شدن جیمین زیاد از کار های تهیونگ سر در نمی آورد ولی سعی میکرد کمکش کنه صفحه گوشی تهیونگ با اسم پدربزرگ روشن شد تهیونگ تلفن رو برداشت و جواب داد
جونگوو: پسرم یکسری کار خارج از کشور پیش اومده با خانواده پارک و بورام میریم روسیه ولی زودی برمیگردیم
تهیونگ: چرا بورام رو میبرید؟
جونگوو: تو و جنا از پس خودتون بر میآید ولی بورام نه توی اون خونه تنها گذاشتن بورام کار اشتباهیه
تهیونگ: باشه جنا میدونه؟
جونگوو: آره پدر و مادرش بهش خبر دادن
بعد از چند دقیقه مکالمه تموم شد
جیمین: چی شد؟
تهیونگ: رفتم روسیه منو جنا فقط موندیم
جیمین: خب باید خوشحال باشی این بهترین موقعیت برای اینکه که به جنا نزدیک بشی
تهیونگ: نمیدونم دیگه نمیتونم راجبع اینکه دوستش دارم اعتماد بنفس داشته باشم
شب تهیونگ برگشت خونه اون خونه سرد حالا کاملا حال و هوایش عوض شده بود بوی غذای خوبی میومد همه جا احساس گرما و صمیمیت میکردی تهیونگ کاملاً تعجب کرده بود که صدای زیر لب آواز خواندن جنا رو شنید سمت آشپزخونه حرکت کرد.
(^^)
بفرمایید خانوم های خوشگل من🎀🫶🏻✨
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
✯part:¹²
جنا پتو رو تا شونه روی خودش کشید تهیونگ کنارش روی تخت نشست
تهیونگ: چرا نباید مراقبت باشم؟
جنا گیج خواب بود و داشت خوابش میبرد تهیونگ دستش رو روی پیشونی جنا گذاشت
جنا: خب من بی نقص نیستم اگر نبودم همه چیز بهتر میشد
تهیونگ از این حرف جنا ناراحت و اعصبی شد چشم های جنا گرم خواب شده بود تهیونگ بوسه ای روی سرش گذاشت و آروم زمزمه کرد
تهیونگ: بخواب من مراقبتم
جنا آروم آروم خوابش برد و تهیونگ تا صبح مراقبش بود.
صبح جنا از خواب بیدار شد هنوز سرش سنگین بود ولی از دیشب بهتر بود آروم نشست که تهیونگ رو دید.
اون مرد سرد و خشن کسی که خیلی ها ازش میترسیدن حالا آروم سرش رو روی تخت گذاشته و خوابیده
جنا لبخندی زد و دستش رو روی موها و صورت تهیونگ گذاشت و نوازش کرد که تهیونگ چشم هاش رو باز کرد جنا دستش رو برداشت تهیونگ سریع نشست دست جنا رو روی صورتش گذاشت و زمزمه کرد
تهیونگ: فقط یکم دیگه
تهیونگ سمت لمس جنا خم شد و چشم هاش رو بست جنا حتی بدون اینکه دلیلش رو بدونه ضربان قلبش رفت بالا دستش رو کشید و سعی کرد خودش رو جمع و جور کنه
جنا: خب کافیه ممنون که دیشب مراقبم بودی
سریع بلند شد و رفت توی حموم
تهیونگ نفس کلافه ای کشید از صبر کردن خسته شده بود ولی نمیخواست جا بزنه
چند روز گذشت شب جیمین و تهیونگ پیش هم بودن
جیمین: خب؟ چطور پیش میره ؟
تهیونگ: خیلی افتضاحه دارم تمام تلاشم رو میکنم ولی اون انگار منو نمیبینه
جیمین: میخوای تسلیم بشی؟
تهیونگ: اگر توی چند روز آینده هیچ حسی به من نشون نده آره نمیخوام چیزی رو اجبارش کنم هرچی که مال من باشه کنارم میمونه.
جیمین و تهیونگ دوباره مشغول کار شدن جیمین زیاد از کار های تهیونگ سر در نمی آورد ولی سعی میکرد کمکش کنه صفحه گوشی تهیونگ با اسم پدربزرگ روشن شد تهیونگ تلفن رو برداشت و جواب داد
جونگوو: پسرم یکسری کار خارج از کشور پیش اومده با خانواده پارک و بورام میریم روسیه ولی زودی برمیگردیم
تهیونگ: چرا بورام رو میبرید؟
جونگوو: تو و جنا از پس خودتون بر میآید ولی بورام نه توی اون خونه تنها گذاشتن بورام کار اشتباهیه
تهیونگ: باشه جنا میدونه؟
جونگوو: آره پدر و مادرش بهش خبر دادن
بعد از چند دقیقه مکالمه تموم شد
جیمین: چی شد؟
تهیونگ: رفتم روسیه منو جنا فقط موندیم
جیمین: خب باید خوشحال باشی این بهترین موقعیت برای اینکه که به جنا نزدیک بشی
تهیونگ: نمیدونم دیگه نمیتونم راجبع اینکه دوستش دارم اعتماد بنفس داشته باشم
شب تهیونگ برگشت خونه اون خونه سرد حالا کاملا حال و هوایش عوض شده بود بوی غذای خوبی میومد همه جا احساس گرما و صمیمیت میکردی تهیونگ کاملاً تعجب کرده بود که صدای زیر لب آواز خواندن جنا رو شنید سمت آشپزخونه حرکت کرد.
(^^)
بفرمایید خانوم های خوشگل من🎀🫶🏻✨
_____________________________________
#فیک #بی_تی_اس #جونگکوک #داستان #سرگرم_کننده #کیم_دو_یون #my #تهیونگ #هیونا #BTS #بهترین_فالوورای_دنیا #جنا
- ۳۳۷
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط