وقتی جونگکوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت،
وقتی جونگکوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عاشق شدنت بود...
صدای در ورودی اومد.
جونگکوک سریع سمتت برگشت.
«بیا.»
دستت رو گرفت و با خودش سمت راهروی پشتی برد.
«کجا میریم؟»
«جایی که پیدات نکنن.»
«ولی تو چی؟»
«من میام دنبالت.»
«قول میدی؟»
برای چند لحظه نگات کرد.
«آره.»
تو رو داخل یه اتاق کوچیک برد و در رو بست.
«تا وقتی صدات نکردم، بیرون نیا.»
«جونگکوک...»
دستش رو روی صورتت گذاشت و آروم گفت:
«این بار به حرفم گوش کن.»
بعد در رو بست.
چند ثانیه بعد صدای باز شدن در ورودی اومد.
صدای چند نفر توی خونه پیچید.
قلبت تند میزد.
صدای جونگکوک رو شنیدی:
«اومدین منو ببینین یا دنبال اونین؟»
یکی از مردها جواب داد:
«خودت بهتر میدونی دنبال کی هستیم.»
«پس اشتباه اومدین.»
«جونگکوک، آخرین فرصتته.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای درگیری اومد.
صدای افتادن چیزی روی زمین.
بلند شدی که از اتاق بیرون بری، اما حرف جونگکوک یادت افتاد.
چند دقیقه بعد همهچیز ساکت شد.
دیگه صدایی نمیاومد.
آروم در رو باز کردی.
«جونگکوک؟»
جوابی نیومد.
چند قدم جلو رفتی.
روی زمین چیزی دیدی.
گوشی جونگکوک بود.
خم شدی و گوشی رو برداشتی.
صفحه روشن شد.
یه پیام جدید اومد.
از همون شماره ناشناس.
«بهت گفته بود برمیگرده؟»
پیام بعدی بلافاصله رسید:
«این بار دروغ نگفت.»
خشکت زد.
بعد صدای جونگکوک از پشت سرت اومد:
«گفتم بیرون نیا.»
برگشتی.
جونگکوک جلوی در ایستاده بود.
لباسش کمی خاکی شده بود، اما سالم بود.
با عصبانیت گفتی:
«کجا بودی؟»
آروم سمتت اومد.
«داشتم مطمئن میشدم دیگه کسی اینجا نیست.»
گوشی رو بالا گرفتی.
«پس این پیامها چی؟»
نگاهش روی صفحه افتاد.
چند ثانیه ساکت موند.
بعد گوشی رو از دستت گرفت.
«از این به بعد، دیگه هیچ پیامی رو جواب نمیدی.»
«چرا؟»
نگاهش رو بهت دوخت.
«چون کسی که این پیامها رو میفرسته، خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردیم بهت نزدیکه.»
«یعنی کی؟»
جونگکوک مکث کرد.
بعد آروم گفت:
«یکی از آدمهاییه که هر روز میبینیش.»
صدای در ورودی اومد.
جونگکوک سریع سمتت برگشت.
«بیا.»
دستت رو گرفت و با خودش سمت راهروی پشتی برد.
«کجا میریم؟»
«جایی که پیدات نکنن.»
«ولی تو چی؟»
«من میام دنبالت.»
«قول میدی؟»
برای چند لحظه نگات کرد.
«آره.»
تو رو داخل یه اتاق کوچیک برد و در رو بست.
«تا وقتی صدات نکردم، بیرون نیا.»
«جونگکوک...»
دستش رو روی صورتت گذاشت و آروم گفت:
«این بار به حرفم گوش کن.»
بعد در رو بست.
چند ثانیه بعد صدای باز شدن در ورودی اومد.
صدای چند نفر توی خونه پیچید.
قلبت تند میزد.
صدای جونگکوک رو شنیدی:
«اومدین منو ببینین یا دنبال اونین؟»
یکی از مردها جواب داد:
«خودت بهتر میدونی دنبال کی هستیم.»
«پس اشتباه اومدین.»
«جونگکوک، آخرین فرصتته.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد صدای درگیری اومد.
صدای افتادن چیزی روی زمین.
بلند شدی که از اتاق بیرون بری، اما حرف جونگکوک یادت افتاد.
چند دقیقه بعد همهچیز ساکت شد.
دیگه صدایی نمیاومد.
آروم در رو باز کردی.
«جونگکوک؟»
جوابی نیومد.
چند قدم جلو رفتی.
روی زمین چیزی دیدی.
گوشی جونگکوک بود.
خم شدی و گوشی رو برداشتی.
صفحه روشن شد.
یه پیام جدید اومد.
از همون شماره ناشناس.
«بهت گفته بود برمیگرده؟»
پیام بعدی بلافاصله رسید:
«این بار دروغ نگفت.»
خشکت زد.
بعد صدای جونگکوک از پشت سرت اومد:
«گفتم بیرون نیا.»
برگشتی.
جونگکوک جلوی در ایستاده بود.
لباسش کمی خاکی شده بود، اما سالم بود.
با عصبانیت گفتی:
«کجا بودی؟»
آروم سمتت اومد.
«داشتم مطمئن میشدم دیگه کسی اینجا نیست.»
گوشی رو بالا گرفتی.
«پس این پیامها چی؟»
نگاهش روی صفحه افتاد.
چند ثانیه ساکت موند.
بعد گوشی رو از دستت گرفت.
«از این به بعد، دیگه هیچ پیامی رو جواب نمیدی.»
«چرا؟»
نگاهش رو بهت دوخت.
«چون کسی که این پیامها رو میفرسته، خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردیم بهت نزدیکه.»
«یعنی کی؟»
جونگکوک مکث کرد.
بعد آروم گفت:
«یکی از آدمهاییه که هر روز میبینیش.»
- ۱۷۱
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط