پارت

#پارت10
دلشوره ی عجیبی همه ی وجودش را فرا گرفته بود .
می ترسید بازهم نتواند او را ببیند .
امروز خودش تنها از خانه آمده بود .
به زحمت توانسته بود گلی خانم را راضی کند .

مهرنوش نگاهی ب عاطفه ی غرقِ فکر انداخت .
ضربه ای به بازویش زد .
+هِی!! کجایی خوشگله؟!
لبخند به لب عاطفه آمد .
- نمیدونی چه سخت تونستم گلی رو بپیچونم.
+گلی کیه؟!
- پرستارِ من . همونی که روز اول کنارم دیدی.
گلی حیرت زده گفت
+عه من فکر می کردم مامانت باشه.
مگه تو بچه ای که پرستار داشته باشی ؟
اخم هایش در هم رفت .
-نه اون مامانم نبود ، مگه مامانم واسه این چیزا وقت هم داره؟!
فک میکنه وقتی گلی کنارمه حالم خوبه و به هیچی نیاز ندارم .
مهری غم پنهان شده پشت کلمات عاطفه را حس کرد.
دلش از تنهایی عاطفه گرفت و سعی کرد فضا را عوض کند .

+ بیخیال بابا ، اگه بخوای واسه این چیزا غصه بخوری که دیگ چیزی ازت نمی مونه .
مثلا الان مامانِ من باهامه؟

...
ماشین از حرکت ایستاد و دو دختر جوان پیاده شدند.
عاطفه پر استرس به مهرنوش گفت:
فکر میکنی امروز بتونم ببینمشون؟
+فکر نکن ، مطمئن باش . اووووممم من که دلم میخواد با رحمتی عکس بندازم ، بقیه اگه نشد مهم نیس.
وعاطفه در ذهنش فقط یک چیز بود .
"باید ببینمش "
نمیدانست روزی میرسد که بتواند از احساساتش بدونِ پرده برای مهرنوش بگوید !یانه؟
....
دیدگاه ها (۱)

#پارت11با کشیده شدن دستش به خودش آمد .+چرا وایسادی ؟پلکی زد ...

#پارت12خیره خیره نگاهش می کرد .برایش جالب بود وشگفت انگیز ، ...

#پارت9در حیاط قدم برداشت هوای خنک به صورتش می خورد.نفس عمیقی...

#پارت8هوفی کشید و به مادرش نگاه کرد .در تعجب بود که چه طور ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط