𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟴
اما صحبتهای مجری هنوز تموم نشده بود..دستش رو بالا آورد تا سالن رو آروم کنه و با هیجان بیشتری ادامه داد..
_اما این تمام ماجرا نیست! امسال یک جایزهی ویژه و استثنایی برای گروه اول در نظر گرفته شده. گروه برنده، این افتخار بزرگ رو دارن که به مناسبت کریسمس، یک اجرای اختصاصی و کامل رو همینجا، روی همین استیجِ باشکوهِ اپرای گارنیه برای سفرا و مقامات بلندپایه اجرا کنند!
با شنیدن این حرف، صدای تشویقها دوبرابر شد. مادر لارا دستش رو گذاشت روی قلبش و رو به مادرم گفت..
هانا: وای خدای من، میران! شنیدی؟
مادرم سری تکون داد..
میران: بله، افتخار بزرگیه... تهیونگ، باید به نامزدت افتخار کنی.
پوزخند تلخی زدم و تکیه دادم به صندلی. افتخار؟ به این دخترهی عقدهای؟
چند دقیقه بعد، لارا همراه با چند نفر از گروهش، در حالی که تندیس طلا و دستههای گل رز رو توی بغلشون گرفته بودن، با غرور و قدمهای بلند از استیج خارج شدن و به سمت جایی که ما نشسته بودیم اومدن.
لارا جوری راه میرفت که انگار کل پاریس مال اونه.
وقتی نزدیک شدن، لارا خودش رو انداخت توی بغل مادرش...
پدرم شروع کرد از اجرای لارا تعریف کردن،لارا رو به پدرم تعظیم کوتاهی کرد...
لارا: ممنونم آقای کیم، حمایتهای شما برام خیلی ارزش داشت.
بعد برگشت سمت من. با اون چشمهای براقش زل زد بهم، اومد جلوتر و دستش رو دور بازوم حلقه کرد..
لارا: تهیونگ... دیدی؟ من اول شدم. طلا مال منه! چند روز قبل از کریسمس هم همینجا اجرا دارم. خوشحال نیستی؟
نگاه سرد و خالی از حسم رو بهش دوختم. بازوم رو آروم اما با تحکم از توی دستش بیرون کشیدم و سرد گفتم...
تهیونگ: تبریک میگم. به چیزی که میخواستی رسیدی.
اما چند قدم اونطرفتر، سه چهارتا از دخترهای همتیمی لارا که همراهش اومده بودن، کمی عقبتر ایستاده بودن.
فکر میکردن من حواسم نیست، اما صداشون به وضوح به گوشم میرسید.
اونا با چشمهای ریز شده و هیجانزده به من نگاه میکردن و آروم با هم پچپچ میکردن.
یکی از دخترا با آرنج زد به پهلوی بغلدستیش..
_وای... اونجا رو ببین! اون کیم تهیونگه؟ نامزد لارا؟
با چشمهای گرد شده بهم نگاه کرد..
_ آره خودشه... خدای من، چقدر از نزدیک جذاب و خوشتیپه! عکسهاش توی گوشی با واقعیت فرق میکنه... چطور یه آدم میتونه انقدر بینقص باشه؟
_ واقعا روانیکنندهست! اون هیکل چهارشونه توی اون کت و شلوار ، حتی اون نگاه سرد و مغرورِ بیتفاوتش هم آدم رو جذب میکنه...مثل یه شاهزادهی دستنیافتنی میمونه.
نفر سوم پوزخند حسودانهای زد و با لحنی تسلیمشده گفت..
_ خب معلومه دیگه، سلیقهی لاراست!هیچوقت به کم راضی نمیشه. همیشه دست میذاره روی بهترین، گرونترین و جذابترین چیزها. سلیقهاش حرف نداره..
یکی دیگه از دخترا با حسرت آه کشید..
_کاش جای لارا بودم... حتی اگه یک ثانیه با اون نگاه سردش بهم زل میزد، برام کافی بود.
شنیدن این حرفهای خالهزنکی و احمقانه راجع به جذابیتم، حالم رو بیشتر به هم میزد... این آدمها چقدر سطحی و توخالی بودن... اونا فقط ظاهر رو میدیدن؛ کت و شلوار گرونقیمت و نام خانوادگیام رو...
هیچکدومشون نمیفهمیدن که پشت این چهرهی به اصطلاح جذاب، چه جهنمِ تاریک و چه قلبِ شکستهای پنهون شده...
لارا متوجه نگاه دوستاش شد و لبخند پیروزمندانهای زد... دستش رو دوباره اومد بذاره روی شونم که عقب کشیدم..
_____
سر و صدا و جیغهای پیدرپی لارا و دخترای گروهش برای چیدن برنامهی امشب، مغزم رو متلاشی میکرد.
همهشون دور هم جمع شده بودن و با هیجان دربارهی یه رستوران فوقالعاده لوکس و معروف در قلب پاریس حرف میزدن تا موفقیتشون رو جشن بگیرن...
لارا با همون تندیس طلایی که توی دستش بود، با ناز و افاده به سمت من چرخید.
لارا: تهیونگ! مربی یه میز توی بهترین رستوران رزرو کرده. همه دارن میرن، تو هم باید بیای. امشب شب منه، دلم میخواد نامزدم کنارم باشه...
نگاه خسته و بی رمقم رو ازش گرفتم.
دستام رو توی جیب شلوارم فرو بردم و با لحنی که سردیش دستکمی از هوای زمستونی بیرون نداشت، گفتم...
تهیونگ: من نمیام لارا. خودت برو و هر چقدر میخوای خوش بگذرون.
شرطها:
۱۰ بازنشر
۸۰ لایک
۲۰۰ کامنت
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟳𝟴
اما صحبتهای مجری هنوز تموم نشده بود..دستش رو بالا آورد تا سالن رو آروم کنه و با هیجان بیشتری ادامه داد..
_اما این تمام ماجرا نیست! امسال یک جایزهی ویژه و استثنایی برای گروه اول در نظر گرفته شده. گروه برنده، این افتخار بزرگ رو دارن که به مناسبت کریسمس، یک اجرای اختصاصی و کامل رو همینجا، روی همین استیجِ باشکوهِ اپرای گارنیه برای سفرا و مقامات بلندپایه اجرا کنند!
با شنیدن این حرف، صدای تشویقها دوبرابر شد. مادر لارا دستش رو گذاشت روی قلبش و رو به مادرم گفت..
هانا: وای خدای من، میران! شنیدی؟
مادرم سری تکون داد..
میران: بله، افتخار بزرگیه... تهیونگ، باید به نامزدت افتخار کنی.
پوزخند تلخی زدم و تکیه دادم به صندلی. افتخار؟ به این دخترهی عقدهای؟
چند دقیقه بعد، لارا همراه با چند نفر از گروهش، در حالی که تندیس طلا و دستههای گل رز رو توی بغلشون گرفته بودن، با غرور و قدمهای بلند از استیج خارج شدن و به سمت جایی که ما نشسته بودیم اومدن.
لارا جوری راه میرفت که انگار کل پاریس مال اونه.
وقتی نزدیک شدن، لارا خودش رو انداخت توی بغل مادرش...
پدرم شروع کرد از اجرای لارا تعریف کردن،لارا رو به پدرم تعظیم کوتاهی کرد...
لارا: ممنونم آقای کیم، حمایتهای شما برام خیلی ارزش داشت.
بعد برگشت سمت من. با اون چشمهای براقش زل زد بهم، اومد جلوتر و دستش رو دور بازوم حلقه کرد..
لارا: تهیونگ... دیدی؟ من اول شدم. طلا مال منه! چند روز قبل از کریسمس هم همینجا اجرا دارم. خوشحال نیستی؟
نگاه سرد و خالی از حسم رو بهش دوختم. بازوم رو آروم اما با تحکم از توی دستش بیرون کشیدم و سرد گفتم...
تهیونگ: تبریک میگم. به چیزی که میخواستی رسیدی.
اما چند قدم اونطرفتر، سه چهارتا از دخترهای همتیمی لارا که همراهش اومده بودن، کمی عقبتر ایستاده بودن.
فکر میکردن من حواسم نیست، اما صداشون به وضوح به گوشم میرسید.
اونا با چشمهای ریز شده و هیجانزده به من نگاه میکردن و آروم با هم پچپچ میکردن.
یکی از دخترا با آرنج زد به پهلوی بغلدستیش..
_وای... اونجا رو ببین! اون کیم تهیونگه؟ نامزد لارا؟
با چشمهای گرد شده بهم نگاه کرد..
_ آره خودشه... خدای من، چقدر از نزدیک جذاب و خوشتیپه! عکسهاش توی گوشی با واقعیت فرق میکنه... چطور یه آدم میتونه انقدر بینقص باشه؟
_ واقعا روانیکنندهست! اون هیکل چهارشونه توی اون کت و شلوار ، حتی اون نگاه سرد و مغرورِ بیتفاوتش هم آدم رو جذب میکنه...مثل یه شاهزادهی دستنیافتنی میمونه.
نفر سوم پوزخند حسودانهای زد و با لحنی تسلیمشده گفت..
_ خب معلومه دیگه، سلیقهی لاراست!هیچوقت به کم راضی نمیشه. همیشه دست میذاره روی بهترین، گرونترین و جذابترین چیزها. سلیقهاش حرف نداره..
یکی دیگه از دخترا با حسرت آه کشید..
_کاش جای لارا بودم... حتی اگه یک ثانیه با اون نگاه سردش بهم زل میزد، برام کافی بود.
شنیدن این حرفهای خالهزنکی و احمقانه راجع به جذابیتم، حالم رو بیشتر به هم میزد... این آدمها چقدر سطحی و توخالی بودن... اونا فقط ظاهر رو میدیدن؛ کت و شلوار گرونقیمت و نام خانوادگیام رو...
هیچکدومشون نمیفهمیدن که پشت این چهرهی به اصطلاح جذاب، چه جهنمِ تاریک و چه قلبِ شکستهای پنهون شده...
لارا متوجه نگاه دوستاش شد و لبخند پیروزمندانهای زد... دستش رو دوباره اومد بذاره روی شونم که عقب کشیدم..
_____
سر و صدا و جیغهای پیدرپی لارا و دخترای گروهش برای چیدن برنامهی امشب، مغزم رو متلاشی میکرد.
همهشون دور هم جمع شده بودن و با هیجان دربارهی یه رستوران فوقالعاده لوکس و معروف در قلب پاریس حرف میزدن تا موفقیتشون رو جشن بگیرن...
لارا با همون تندیس طلایی که توی دستش بود، با ناز و افاده به سمت من چرخید.
لارا: تهیونگ! مربی یه میز توی بهترین رستوران رزرو کرده. همه دارن میرن، تو هم باید بیای. امشب شب منه، دلم میخواد نامزدم کنارم باشه...
نگاه خسته و بی رمقم رو ازش گرفتم.
دستام رو توی جیب شلوارم فرو بردم و با لحنی که سردیش دستکمی از هوای زمستونی بیرون نداشت، گفتم...
تهیونگ: من نمیام لارا. خودت برو و هر چقدر میخوای خوش بگذرون.
شرطها:
۱۰ بازنشر
۸۰ لایک
۲۰۰ کامنت
- ۱.۳k
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط