{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جیمزشوهرش

# 7
جیمز:شوهرش
دنی:شو..هر؟ چی؟؟؟؟
جیمز:دیگه مزاحم نشو
قطع کرد
تو شک بودم هنوز
یهو به خودم اومدم دیدم جیمز داره صدام میکنه
من:ها بله😟
جیمز پوزخند زد و رفت بیرون از دشویی
من همونجا م. ندم و به زمین خیره شدم

.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــهفته بعدــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.
از زبون اوا هستاااااا
موقع عروسییییییییی

(هیچ ایده ای برای لباس ندارم )
تو راه بودیم و همه چیمون هم اماده بود وقتی رسیدیم جیمز منو برد یه گوشه ک ه کسی نیست و چسبوندم به دیوار: دنی هم اومده نزدیکش نشو اگر خواست نزدیکت شه دور شو ازش...باشه؟ 😠
من:چی... عا... اها
جیمز :باشه؟ ؟؟؟؟
من:.. ام... باشه
نمیتونستم تو چشاش نگا کنم

نشسته بودیم
بحث درمورد این بود که کی برای بابام نوه میارم
دنی بهم پیام داد: بیا تو اتاق
خودش تو اتاق بود به بهونه دشویی رفته بود
منم یه بهونه دشویی رفتم تو اتاق
من:بله
دنی :نگفته بودی شوهر داری
من: کار بابامه من به قران نمیدونستم و خب بعد تو اتفاق افتاد و..
دنی وسط حرفم پرید:نه نه نه میدونم فقط ..
جیمز با عصبانیت اومد تو:چه گوهی دارین میخورین؟ 😠😒
دنی رفت بیرون
جیمز:هوی کجااا
من:ولش کن😒🙁
دیدگاه ها (۰)

# 8من :ولش گنجیمز با مگان سرد بهم خیره شدمن از اتاق فرار کرد...

راستش... حقیقتن ... نمیدونم چجوری پارتو ادامه بدم... کمکککک

# 6صدای زنگش اومدمنم برای اینکه زایع نشه سیفون رو کشیدمپشت س...

حوصلم نمیشه پارت بزارم ولی الان میزارم

از زبون دالمامان :خب ...باشه .با خیال راحت رفتم از آشپز خونه...

# 3از زبون اوا منو جیمز نگا بهم کردیم: چیز خاصی نیستبعد از ا...

Parts 3برادر خونده+رفتم اتاق اون پرتقال*+هعی بیدار ی......خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط