دو پارتی از لینو وقتی از دستت داد
دو پارتی از لینو: (وقتی از دستت داد...)
ادامه بدی مطمئن بودی که موفق میشی حتی اگر با تردید بود به هر حال همه جوره ادامه میدادی ولی.....تو این مدت دیگه باورت شد نمیتونی.....نمیخواستی تنها کسی که داری متوجه حالت بشه کلی بهت امید میداد و پشتت بود با اینکه کاملا از هیچی خبر نداشت اما بازم کنارت بود ولی تو انگار نسبت به همه چیز بی حس شده بودی انگار دیگه چیزی حس نمیکردی این همه سال تمام عمرت رو برای آرزوت تلاش کردی ولی هنوزم چیزی نشد تو کلی با خودت گفتی الگو هات از این بیشتر سختی کشیدن یا کلا برای چیزای با ارزش باید سختی کشید اما این اتفاقات بیش از حد داشتن بد پیش میرفتن چطور این همه تلاش بازم بدون نتیجست؟!همش تو ذهنت تکرار میشد: کجای کارم اشتباه کردم؟!یعنی آنقدر تلاشم کمه؟؟یاید چیکار کنم؟!
تا یه جایی با اینکه نمیخواستی اما دیگه تصمیم گرفتی دست بکشی، بزاری یکی دیگه جات رو بگیره تو این همه سال همه بهت میگفتم انتقاد ناپذیر پس الان موقعه اینه که بپذیری، اینکه تنبلی اینکه هیچوقت نمیتونی اینکه ضعیفی اینکه بی عرضه ای و بقیه چیزا....
میخواستی کاری رو کنی که سال ها قبل به ذهنت زده بود
خودکشی؟!معلومه که نه!
رفتی.....فقط رفتی.....به سکوت....به طبیعتی که همیشه میگفتی بهت آرامش میده به صدای بارونی که آرومت میکرد با اینکه بعضی وقتا میترسوندت، به تنهایی که هم آرامش داشت هم لرزه و ترس به جایی که فقط میخواستی فراموش کنی، هرچیزی رو که نتونستی فقط میخواستی خاموش بشی....
.
.
.
اون ازت خبری نداشت بدون تو داشت نابود میشد انگار چندین نفر داشتن خفش میکردن بغض داشت گلوش رو چنگ میزد فقط میخواست بدونه کجایی؟!آیا سالمی؟!چه اتفاقی افتاده که چون نمیتونست درکت کنه بهش نگفتی؟!آیا اون دلیل این اتفاقاته؟!چیکار کرده؟!بدون تو دقیقا باید چیکار کنه؟!
تمام فکراش داشت روانیش میکرد کاملا ناپدید شده بودی امکان داشت هر اتفاقی برات افتاده باشه با اینکه میدونست دیگه نمیتونه پیدات کنه بازم همیشه منتظرت بود و دنبالت میگشت اون آنقدری درکت میکرد و میفهمیدت که میدونست ربطی به اینکه میخوای تنها باشی یا داری از آدما اذیت میشی نداره کلا فهمیده بود به همچین چیزی احتیاج داری اون فقطو فقط میخواست خوب باشی و یروزی برگردی......
☯the perfect girl☯
ادامه بدی مطمئن بودی که موفق میشی حتی اگر با تردید بود به هر حال همه جوره ادامه میدادی ولی.....تو این مدت دیگه باورت شد نمیتونی.....نمیخواستی تنها کسی که داری متوجه حالت بشه کلی بهت امید میداد و پشتت بود با اینکه کاملا از هیچی خبر نداشت اما بازم کنارت بود ولی تو انگار نسبت به همه چیز بی حس شده بودی انگار دیگه چیزی حس نمیکردی این همه سال تمام عمرت رو برای آرزوت تلاش کردی ولی هنوزم چیزی نشد تو کلی با خودت گفتی الگو هات از این بیشتر سختی کشیدن یا کلا برای چیزای با ارزش باید سختی کشید اما این اتفاقات بیش از حد داشتن بد پیش میرفتن چطور این همه تلاش بازم بدون نتیجست؟!همش تو ذهنت تکرار میشد: کجای کارم اشتباه کردم؟!یعنی آنقدر تلاشم کمه؟؟یاید چیکار کنم؟!
تا یه جایی با اینکه نمیخواستی اما دیگه تصمیم گرفتی دست بکشی، بزاری یکی دیگه جات رو بگیره تو این همه سال همه بهت میگفتم انتقاد ناپذیر پس الان موقعه اینه که بپذیری، اینکه تنبلی اینکه هیچوقت نمیتونی اینکه ضعیفی اینکه بی عرضه ای و بقیه چیزا....
میخواستی کاری رو کنی که سال ها قبل به ذهنت زده بود
خودکشی؟!معلومه که نه!
رفتی.....فقط رفتی.....به سکوت....به طبیعتی که همیشه میگفتی بهت آرامش میده به صدای بارونی که آرومت میکرد با اینکه بعضی وقتا میترسوندت، به تنهایی که هم آرامش داشت هم لرزه و ترس به جایی که فقط میخواستی فراموش کنی، هرچیزی رو که نتونستی فقط میخواستی خاموش بشی....
.
.
.
اون ازت خبری نداشت بدون تو داشت نابود میشد انگار چندین نفر داشتن خفش میکردن بغض داشت گلوش رو چنگ میزد فقط میخواست بدونه کجایی؟!آیا سالمی؟!چه اتفاقی افتاده که چون نمیتونست درکت کنه بهش نگفتی؟!آیا اون دلیل این اتفاقاته؟!چیکار کرده؟!بدون تو دقیقا باید چیکار کنه؟!
تمام فکراش داشت روانیش میکرد کاملا ناپدید شده بودی امکان داشت هر اتفاقی برات افتاده باشه با اینکه میدونست دیگه نمیتونه پیدات کنه بازم همیشه منتظرت بود و دنبالت میگشت اون آنقدری درکت میکرد و میفهمیدت که میدونست ربطی به اینکه میخوای تنها باشی یا داری از آدما اذیت میشی نداره کلا فهمیده بود به همچین چیزی احتیاج داری اون فقطو فقط میخواست خوب باشی و یروزی برگردی......
☯the perfect girl☯
- ۱۷.۲k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط