{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۵ | نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کردم

پارت ۵ | نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کردم

بعد از اون روز، دیدن جونگکوک کم‌کم تبدیل شد به یکی از اتفاق‌های کوچیک اما دوست‌داشتنی زندگی‌م.

نه اینکه هر روز اتفاق خاصی بیفته.

گاهی فقط چند دقیقه کنار هم می‌نشستیم.

گاهی درباره چیزهای ساده حرف می‌زدیم.

درباره فیلم‌هایی که دیده بودیم، آهنگ‌هایی که دوست داشتیم، یا حتی چیزهای بی‌اهمیتی مثل اینکه چرا قهوه‌های دانشگاه همیشه مزه عجیبی دارن.

اما همین لحظه‌های ساده، برای من ارزش زیادی داشتن.

چون برای اولین بار کنار کسی بودم که مجبور نبودم برای جلب توجهش تلاش کنم.

---

یه روز که برای پروژه‌ام دنبال ایده می‌گشتم، جونگکوک دفتر نقاشی‌ام رو دید.

گفت:

ـ «می‌تونم ببینمش؟»

برای چند ثانیه مکث کردم.

قبلاً همیشه دفترم رو از بقیه پنهان می‌کردم.

انگار نقاشی‌هام یه بخش خیلی شخصی از من بودن.

بخشی که می‌ترسیدم کسی مسخره‌ش کنه.

اما این بار...

دفتر رو بهش دادم.

آروم ورق زد.

نه با عجله.

نه از روی تعارف.

واقعاً نگاه کرد.

بعد گفت:

ـ «این نقاشی‌ها خیلی حرف دارن.»

لبخند کوچیکی زدم.

ـ «فقط چندتا طرح ساده‌ان.»

سرش رو تکون داد.

ـ «نه. آدمی که اینا رو کشیده، خیلی چیزا رو حس کرده.»

نمی‌دونستم چی بگم.

چون سال‌ها منتظر کسی بودم که فقط نقاشی‌هام رو نبینه...

بلکه خودم رو پشتشون ببینه.

---

کم‌کم فهمید که من همیشه عادت دارم همه‌چیز رو خودم تحمل کنم.

یه روز وقتی دید دارم چندتا کار دانشگاهی رو همزمان انجام می‌دم، گفت:

ـ «تو همیشه همین‌طوری‌ای؟»

پرسیدم:

ـ «چه‌طوری؟»

ـ «اینکه فکر می‌کنی باید همه‌چیز رو تنهایی حل کنی.»

حرفش ساده بود، اما منو به فکر فرو برد.

چون درست می‌گفت.

سال‌ها یاد گرفته بودم چیزی نخواهم.

کمک نخواهم.

حتی وقتی خسته‌ام، بگم خوبم.

---

اون روز برای اولین بار بهش گفتم:

ـ «شاید چون عادت کردم کسی منتظر شنیدن ناراحتی‌هام نباشه.»

چند لحظه سکوت کرد.

بعد آروم گفت:

ـ «پس از امروز، حداقل یه نفر هست که می‌پرسه حالت واقعاً چطوره.»

نگاهش کردم.

نه به خاطر اینکه جمله بزرگی گفته بود.

بلکه چون ساده گفت.

مثل کسی که واقعاً منظورش رو باور داشت.

---

با گذشت زمان، فهمیدم جونگکوک قرار نیست گذشته‌ام رو پاک کنه.

قرار نیست اون دختر کوچولوی هفت‌ساله رو نادیده بگیره.

فقط کمک می‌کرد بفهمم اون دختر، ارزش دیده شدن داشته.

از همون اول.

و شاید مهم‌ترین اتفاق این بود که...

کم‌کم خودم هم شروع کرده بودم دیدنش.


ادامه دارد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶ | حرف‌هایی که هیچ‌وقت نگفته بودمزمستان از راه رسیده ب...

پارت ۷ | یاد گرفتن دوست داشتن خودمبعد از اون شب بارونی، چیزی...

پارت ۴ | یک برخورد سادهبعد از اون شب کافه، زندگی دوباره وارد...

پارت ۳ | آدم‌هایی که کم‌کم من را برگرداندندورود به دانشگاه ب...

پارت ۱۰ | جایی که بالاخره خودم را پیدا کردمماه‌ها گذشت.اولش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط