{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴ | یک برخورد ساده

پارت ۴ | یک برخورد ساده

بعد از اون شب کافه، زندگی دوباره وارد ریتم عادی خودش شد.

کلاس‌ها.

پروژه‌ها.

قرارهای کوتاه با دوست‌ها.

خنده‌هایی که کم‌کم واقعی‌تر شده بودن.

اما هنوز یه چیزی ته قلبم بود...

یه حس کنجکاوی برای آینده.

انگار منتظر اتفاقی بودم که نمی‌دونستم چیه.

---

چند هفته بعد، برای انجام یکی از پروژه‌های دانشگاهی مجبور شدم به یه مرکز فرهنگی برم.

قرار بود درباره تأثیر هنر روی احساسات آدم‌ها تحقیق کنیم.

برای من، موضوع جالبی بود.

شاید چون خودم بهتر از هر کسی می‌دونستم یه نقاشی ساده یا یه آهنگ می‌تونه چقدر روی حال آدم اثر بذاره.

همین‌طور که بین سالن‌ها قدم می‌زدم، چشمم به یه اتاق تمرین افتاد.

صدای موسیقی از داخل می‌اومد.

آروم در رو باز کردم تا فقط یه نگاه بندازم.

اما همون لحظه، کسی که داخل بود متوجه حضورم شد.

یه پسر جوان که مشغول تمرین بود، ایستاد و گفت:

ـ «ببخشید، دنبال کسی می‌گردین؟»

سریع گفتم:

ـ «نه، ببخشید. فقط صدای موسیقی رو شنیدم.»

لبخند کوچیکی زد.

ـ «اشکالی نداره.»

می‌خواستم برم که چشمم به دفتر طراحی‌ای افتاد که کنار وسایلش بود.

روی صفحه‌اش چند طرح ساده کشیده شده بود.

ناخواسته گفتم:

ـ «این‌ها رو خودتون کشیدین؟»

نگاهی به دفتر انداخت.

ـ «آره. گاهی وقتی چیزی رو نمی‌تونم با حرف بگم، می‌کشمش.»

همین جمله باعث شد چند ثانیه ساکت بمونم.

چون دقیقاً می‌فهمیدم منظورش چیه.

---

بعداً فهمیدم اسمش جونگکوکه.

آدمی نبود که با ورودش همه‌چیز ناگهان تغییر کنه.

نه.

فقط یه آدم معمولی بود که باعث می‌شد من احساس کنم لازم نیست همیشه مراقب رفتارم باشم.

کنارش، سکوت کردن عجیب نبود.

حرف زدن هم سخت نبود.

---

چند روز بعد دوباره همدیگه رو دیدیم.

این بار خودش گفت:

ـ «تو هم نقاشی می‌کنی، درسته؟»

متعجب پرسیدم:

ـ «از کجا فهمیدی؟»

اشاره کرد به دفتر کوچیکی که توی دستم بود.

ـ «آدمی که این‌طوری دفترشو محکم نگه می‌داره، معمولاً یه چیزی برای پنهون کردن داره.»

خندیدم.

گفتم:

ـ «شاید فقط نمی‌خوام کسی ببینتش.»

چند لحظه نگاهم کرد و گفت:

ـ «شاید وقتشه یکی ببینه.»

نمی‌دونستم چرا، اما این جمله خیلی آشنا به نظر می‌رسید.

انگار سال‌ها منتظر شنیدن همین بودم.

«یکی ببینه.»

و برای اولین بار، از اینکه دیده بشم نترسیدم.


ادامه دارد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵ | نزدیک‌تر از چیزی که فکر می‌کردمبعد از اون روز، دیدن...

پارت ۶ | حرف‌هایی که هیچ‌وقت نگفته بودمزمستان از راه رسیده ب...

پارت ۳ | آدم‌هایی که کم‌کم من را برگرداندندورود به دانشگاه ب...

پارت ۲ | اولین نوری که دیده شدسال‌ها گذشته بود.دیگه اون دختر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط