عشق سوخته
عشق سوخته
P4
بخش اول
پاشدن و سمت در رفتن .
دست چویا دور باز/وی دازای حلقه شده بود.
تا در بازشد و چند تا از افراد مافیا رو دیدن.
تا چویا اون رو دید سریع دستش و از دازای کشید و با جاذبه ای که به پاش وارد کرد دازای رو پرتاب کرد.
دازای:ااااااااااا.
همه داشتن به چویا نگاه میکردن که چویا به دازای نگاه کرد و تازه فهمیدم چیکار کرده.
_چویا سان چرا دازای سان و پرت کردی!!!
چویا:نمیدونم...... دازای حالت خوبه.
دازای:همه اینا میدونن تو چرا اینجوری میکنی.
چویا:خب.... ببخشید.
دازای:آها..... سرم.
چویا:ببینم.
دازای:اییییی فشار نده.
چویا:نردبون چیزیت نشده که فقط یکم ضربه دیده.
دازای:خب درد میکنه.
چویا:خب من که معذرت خواهی کردم.
دازای:من الان ی چی حالم و خوب میکنه.
چویا:چی.
دازای:فعلا نه بعدا.
چویا:داری راجب چی حرف میزنی.
دازای:بعدا میفهمی.
#دازای سان.... چویا سان شما چرا با ما نمیاید چیزی بخوریم.
دازای:نه ممنون چیبی خوابش میاد باید ببرمش خونه.
-چیبی؟
دازای:چویا رو میگم.
-اوهوم.
دازای:خب خدافظ شب خوش.
چویا:خدافظ.
بد چویا بدو بدو رفت سمت دازای و دستش و گرفت.
چویا :دازای.
دازای:هوم.
چویا:اون بستنیه چشمک میزنه.
دازای:مگه خسته نبودی.
چویا:تلو خدا🥺
دازای:قیافت رو اینجوری نکن.
چویا:🥺
دازای:اوممممممم..... باشه.
چویا:اخ جوننننننن.
دازای:وایسا الان میام.
بعد با یه بستنی هویج و شکلاتی اومد.
دازای:بفرما هویج جونم.
چویا:مرسی.
دازای:چویاااااا.
چویا:چیشده!!!!!!
دازای:بستنی هویجی من کاملا مثل خودت هههههه.
چویا:خفه شو دکل مخابراتی متحرک.
دازای:خب راست میگم.
یه جا نشستن و بستنی شون و خوردن.
دازای:بریم
چویا:اوهوم.
۵ دقیقه بعد.
چویا:🥱
دازای:خوابت میاد؟
چویا:اووممم.
دازای:هنوز ۲۵ دقیقه دیگه راهع.
چویا:بغلم کننننننن.
دازای چویا رو بغل میکنه و چویا سرش رو شونه دازای میزاره .
بعد ۱۰ دقیقه راه.
دازای*خیلی سبک بود واسه همین یه لحظه یادم رفت تو بغلمه.
بعد بهش نگاه کردم و*
دازای:چرا نخوابیدی.
چویا:خوابم نمیبره.
دازای:الکی گفتی.
چویا:اوهوم.
دازای:چرا.
چویا:فکر کردم نمیزاری بیام بغلت.
دازای:پس دیگه از این فکرا نکن جوجه.
و چویا رو تو بغلش یکم فشار داد.
و چویا هم یک بوسه نرم و سریع تقدیم دازای کرد.
دازای:مرسی.... و..... دیگه کم کم بخواب جوجه تایم خوابت بهم میریزه ها.
چویا:من بچه نیستم.
دازای:میتونی بگی چند سالته.
چویا:۱۷
دازای:تا ۲۰ سالگی یعنی هنوز بچه ای بگیر بخواب.
چویا از تو بغل دازای در میاد و دست به سینه میشه.
چویا:تو خودتم ۱۷ سالته خنگ خدا.
دازای:به هر حال ماه بعد که من میرم تو ۱۸ شما هنوز ۱۷ سالته کوتوله.
چویا با تعجب بر میگرده سمت دازای و میگه:ماه بعد.
دازای:بلی.
چویا:اومممممممم
دازای:چیشده.
چویا:انقدر فشاریم کردی همچی از دستم در رفت لنگ دراز.
دازای:برای من زبون نریز بدو برو پاهام داره خسته میشههههه.
چویا:باش بابا.
بعد راه افتادن سمت خونه.
یکم بعد رسیدن و درو بستن.
دازای:چویا من میرم لباس عوض کنم.
چویا:اوهوم.
رفتم تو اتاق تا اومدم لباسام رو دربیارم در باز شد چویا اومد داخل و در و پشت سرش کیلید کرد و انداخت اونور اتاق و کیلید رفت زیر میز.
دازای:چو... چویا داری... چیکار میکنی.
چویا:کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم.
چویا دازای و حول داد و دازای افتاد رو تخت.
دازای:چویا چر_
چویا:هیسسسسس..... بزار لذت ببریم.
بعد اومد رو پای دازای نشست و دونه به دونه دکمه های پیراهنش رو باز کرد.
دازایم مقاومتی نکرد و فقط نگاه کرد.
و دکمه اخر باز شد.
لباس از روی شونه دازای افتاد و چویا رفت سمت کمر/بند دازای.
دازای و بلند کرد و به دیوار تکیه اش داد .
کمر/بند و باز کرد و شل/وار افتاد.
چویا:حالا بریم بخوابیم؟
دازای:هوم.
رفتن و رو تخت دراز کشیدن چویا رفت تو بغل دازای و دستاش رو گذاشت رو سی/نه دازای.
کم کم احساس گرما رو بدن دازای کرد.
دلش برای اینکه مو فندوقیش دوباره سرخ بشه تنگ شده بود.
واسه همین رفت سمت زیرشل/واری دازای.
دازای با صورت قرمز به چویا نگاه کرد.
چویا:چیه..... حوصلم سر رفته میخوام باهات بازی کنم.
دازای:نه چویا الان...... اوممممم...... آههههه.
چویا:چیه حال میده( دیگه تقصیر من نیست من یک نویسنده ام که میخواد با روح روانه شما بازی کنه و درحال نوشتن با استرس هست. چون مامانم پیشمهههههههه)
دازای:چویا..... آهههههههه
چویا:جونم.
دازای:دوست..... دارم( نقطه هانفس کشیدن)
چویا:میتونی اینارو بعدا بگی الان لذت ببر بانداژ کوچولوی من.
P4
بخش اول
پاشدن و سمت در رفتن .
دست چویا دور باز/وی دازای حلقه شده بود.
تا در بازشد و چند تا از افراد مافیا رو دیدن.
تا چویا اون رو دید سریع دستش و از دازای کشید و با جاذبه ای که به پاش وارد کرد دازای رو پرتاب کرد.
دازای:ااااااااااا.
همه داشتن به چویا نگاه میکردن که چویا به دازای نگاه کرد و تازه فهمیدم چیکار کرده.
_چویا سان چرا دازای سان و پرت کردی!!!
چویا:نمیدونم...... دازای حالت خوبه.
دازای:همه اینا میدونن تو چرا اینجوری میکنی.
چویا:خب.... ببخشید.
دازای:آها..... سرم.
چویا:ببینم.
دازای:اییییی فشار نده.
چویا:نردبون چیزیت نشده که فقط یکم ضربه دیده.
دازای:خب درد میکنه.
چویا:خب من که معذرت خواهی کردم.
دازای:من الان ی چی حالم و خوب میکنه.
چویا:چی.
دازای:فعلا نه بعدا.
چویا:داری راجب چی حرف میزنی.
دازای:بعدا میفهمی.
#دازای سان.... چویا سان شما چرا با ما نمیاید چیزی بخوریم.
دازای:نه ممنون چیبی خوابش میاد باید ببرمش خونه.
-چیبی؟
دازای:چویا رو میگم.
-اوهوم.
دازای:خب خدافظ شب خوش.
چویا:خدافظ.
بد چویا بدو بدو رفت سمت دازای و دستش و گرفت.
چویا :دازای.
دازای:هوم.
چویا:اون بستنیه چشمک میزنه.
دازای:مگه خسته نبودی.
چویا:تلو خدا🥺
دازای:قیافت رو اینجوری نکن.
چویا:🥺
دازای:اوممممممم..... باشه.
چویا:اخ جوننننننن.
دازای:وایسا الان میام.
بعد با یه بستنی هویج و شکلاتی اومد.
دازای:بفرما هویج جونم.
چویا:مرسی.
دازای:چویاااااا.
چویا:چیشده!!!!!!
دازای:بستنی هویجی من کاملا مثل خودت هههههه.
چویا:خفه شو دکل مخابراتی متحرک.
دازای:خب راست میگم.
یه جا نشستن و بستنی شون و خوردن.
دازای:بریم
چویا:اوهوم.
۵ دقیقه بعد.
چویا:🥱
دازای:خوابت میاد؟
چویا:اووممم.
دازای:هنوز ۲۵ دقیقه دیگه راهع.
چویا:بغلم کننننننن.
دازای چویا رو بغل میکنه و چویا سرش رو شونه دازای میزاره .
بعد ۱۰ دقیقه راه.
دازای*خیلی سبک بود واسه همین یه لحظه یادم رفت تو بغلمه.
بعد بهش نگاه کردم و*
دازای:چرا نخوابیدی.
چویا:خوابم نمیبره.
دازای:الکی گفتی.
چویا:اوهوم.
دازای:چرا.
چویا:فکر کردم نمیزاری بیام بغلت.
دازای:پس دیگه از این فکرا نکن جوجه.
و چویا رو تو بغلش یکم فشار داد.
و چویا هم یک بوسه نرم و سریع تقدیم دازای کرد.
دازای:مرسی.... و..... دیگه کم کم بخواب جوجه تایم خوابت بهم میریزه ها.
چویا:من بچه نیستم.
دازای:میتونی بگی چند سالته.
چویا:۱۷
دازای:تا ۲۰ سالگی یعنی هنوز بچه ای بگیر بخواب.
چویا از تو بغل دازای در میاد و دست به سینه میشه.
چویا:تو خودتم ۱۷ سالته خنگ خدا.
دازای:به هر حال ماه بعد که من میرم تو ۱۸ شما هنوز ۱۷ سالته کوتوله.
چویا با تعجب بر میگرده سمت دازای و میگه:ماه بعد.
دازای:بلی.
چویا:اومممممممم
دازای:چیشده.
چویا:انقدر فشاریم کردی همچی از دستم در رفت لنگ دراز.
دازای:برای من زبون نریز بدو برو پاهام داره خسته میشههههه.
چویا:باش بابا.
بعد راه افتادن سمت خونه.
یکم بعد رسیدن و درو بستن.
دازای:چویا من میرم لباس عوض کنم.
چویا:اوهوم.
رفتم تو اتاق تا اومدم لباسام رو دربیارم در باز شد چویا اومد داخل و در و پشت سرش کیلید کرد و انداخت اونور اتاق و کیلید رفت زیر میز.
دازای:چو... چویا داری... چیکار میکنی.
چویا:کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم.
چویا دازای و حول داد و دازای افتاد رو تخت.
دازای:چویا چر_
چویا:هیسسسسس..... بزار لذت ببریم.
بعد اومد رو پای دازای نشست و دونه به دونه دکمه های پیراهنش رو باز کرد.
دازایم مقاومتی نکرد و فقط نگاه کرد.
و دکمه اخر باز شد.
لباس از روی شونه دازای افتاد و چویا رفت سمت کمر/بند دازای.
دازای و بلند کرد و به دیوار تکیه اش داد .
کمر/بند و باز کرد و شل/وار افتاد.
چویا:حالا بریم بخوابیم؟
دازای:هوم.
رفتن و رو تخت دراز کشیدن چویا رفت تو بغل دازای و دستاش رو گذاشت رو سی/نه دازای.
کم کم احساس گرما رو بدن دازای کرد.
دلش برای اینکه مو فندوقیش دوباره سرخ بشه تنگ شده بود.
واسه همین رفت سمت زیرشل/واری دازای.
دازای با صورت قرمز به چویا نگاه کرد.
چویا:چیه..... حوصلم سر رفته میخوام باهات بازی کنم.
دازای:نه چویا الان...... اوممممم...... آههههه.
چویا:چیه حال میده( دیگه تقصیر من نیست من یک نویسنده ام که میخواد با روح روانه شما بازی کنه و درحال نوشتن با استرس هست. چون مامانم پیشمهههههههه)
دازای:چویا..... آهههههههه
چویا:جونم.
دازای:دوست..... دارم( نقطه هانفس کشیدن)
چویا:میتونی اینارو بعدا بگی الان لذت ببر بانداژ کوچولوی من.
- ۶.۳k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط