{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Season

𝗜𝗺𝗽𝗼𝘀𝘀𝗶𝗯𝗹𝗲 𝗳𝗮𝘁𝗲
Season: 𝟮
Part:𝟭𝟱

ویوی جونگ‌کوک:

سالن تاریک بود، فقط صدای رعد و برق از بیرون می‌اومد.
هر بار که رعد و برق میزد، نور لحظه‌ای همه‌چی رو روشن می‌کرد.

هوانگ‌مین دوید سمت من، نفس‌زنان، اسلحه‌اش رو بالا گرفت.
~کوک، بذار باهم تمومش کنیم!
+نه... این قضیه باید با دستای خودم تموم بشه.
+تو برو، من باید اینو خودم به پایان برسونم.

هوانگ‌مین مکث کرد، نگاهش پر از نگرانی بود، ولی عقب رفت.
فقط سرشو تکون داد و گفت:
~باشه... ولی زنده برگرد، جئون.
+هوانگ تو چه فکری کردی راجب من ها(خنده)

لی خندید، صدای خنده‌اش با رعد و برق قاطی شد.
~بالاخره فهمیدی این بازی فقط بین من و توئه، جئون کای.

من چاقو رو از زمین برداشتم.
نور رعد و برق لحظه‌ای تیغه ی اهنی و براق چاقو رو روشن کرد، مثل برق.
+این بار هیچ‌کس بین ما نیست... فقط من و تو.

شروع کردیم به جنگیدن.
چاقو ها بهم میخوردن
صدای فلز با صدای رعد و برق قاطی می‌شد.
هر ضربه، هر حرکت، پر از خون و درد بود.

لی ضربه‌ای زد، بازوم شکافت.
من چاقو رو فرو کردم توی پهلوش.
هر دو نفس‌هامون بریده بود، هر دو زخمی، هر دو نیمه‌جان.

ناگهان بارون شروع شد.
قطره‌ها از سقف شکسته‌ی انبار می‌چکیدن، زمین خیس شد.
خون و آب با هم قاطی شدن، بوی آهن همه‌جا رو پر کرد.
وقتی لی هواسش پرت بود یکدفعه چاقو رو توی شونش فرو بردم و فشار دادم
لی روی زمین افتاد، خون از دهنش جاری شد.
ولی هنوز می‌خندید، صدای خنده‌اش با صدای بارون قاطی شد.
~¢باشه تو برنده شدی... جئون کای... (خنده‌ی ضعیف)

چشم‌هاش کم‌کم بسته شدن،
سکوت فقط با صدای بارون شکسته می‌شد.

من چاقو رو ول کردم، ولبخندی زدم و به هوانگ مین زنگ زدم
~چیشده
+بیا اینجا
هوانگ‌مین برگشت، به جسد نگاه کرد.
~کوک... تموم شد؟
+آره... این بار واقعا تموم شد.

هوانگ‌مین جسد لی رو برداشت، به سمت سردخونه برد.
من فقط ایستاده بودم، نفس‌هام سنگین، بارون روی صورتم می‌ریخت.
ولی می‌دونستم... بالاخره به پایان می رسه
نفس عمیقی کشیدم
دیدگاه ها (۱۸)

800 تا نشیم

𝗜𝗺𝗽𝗼𝘀𝘀𝗶𝗯𝗹𝗲 𝗳𝗮𝘁𝗲Season: 𝟮 Part:𝟭𝟲اصلا حواسم به زخمای عمیقی که...

𝗜𝗺𝗽𝗼𝘀𝘀𝗶𝗯𝗹𝗲 𝗳𝗮𝘁𝗲Season: 𝟮 Part: 𝟭𝟰 ویوی جونگ‌کوک: سکوت شکس...

𝗜𝗺𝗽𝗼𝘀𝘀𝗶𝗯𝗹𝗲 𝗳𝗮𝘁𝗲Season: 𝟮 Part: 𝟭𝟯 ویوی جونگ‌کوک: نور چراغ‌...

رمان:قاتل سادیسمی من. پار...

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۵۳صورت گردن دخترک فرود آمد امدا شرو...

چپتر ۱۴ _ تولد سایه، مرگ نورداخل محفظه شیشه ای.نفس های بریده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط