{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمانتوهفت دقیقه ی منی

رمان[توهفت دقیقه ی منی] ✿❀❥
پارت[ نهم]❥❥
چاعان و یاعیز زنگ خونه ی هاکان رو زدن و خدمتکار باز کرد
خدمتکار=بفرمایید
چاعان =هاکان خونست
خدمتکار =بله شما
چاعان =دوستاش هستیمــــ
خدمتکار =باشه بفرمایید
چاعان و یاعیز رفتن تو خونه و چاعان با صدای بلندی گفت
چاعان =هاکان جونم
هاکان نگاش کردو گفت
هاکان =ت تو اینجا چکار میکنی
چاعان =اومدم حساب پس بگیرم
چاعان یقه ی هاکان و گرفت و گفت بریم تو ماشین
چاعان و یاعیز هاکانو بردن تو باغ و هاکانو کتک زدن بعد بردنش اداره ی پلیس و تسلیمش کردن و هاکان حبس ابد خورد
بعد چاعان و یاعیز برگشتن خونه
دخترا خیلی ترسیده بودن....
دیدگاه ها (۰)

رمان تو[هفت دقیقه ی منی]✿❀❥پارت [دهم ـــــ آخر]❥❥دخترا خیلی ...

مگه نگفتید ماه آبی هیچوقت از هم جدا نمیشن😔🥺❤🥺😔

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت [هشتم] ❥❥چاعان =همون سیاهی ...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[هفتم] ❥❥توانا فیلم گزاشت تا...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[پنجم] ❥❥بعد از بوسیدن هم رف...

وقتی برات قلدری می‌کرد ولی … درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط