{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمانتو هفت دقیقه ی منی

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥
پارت[پنجم] ❥❥
بعد از بوسیدن هم رفتن پایین
پچه ها=خوش اومدین
لیچا =ممنونیم
دنیز=میگم چطوره امشب بریم بیرون
الیسا=آره عالیه
بچه ها=باشه
شب
بچه ها داشتن آماده میشدن
آماده شدن و رفتن رستوران
رستوران
همه نشستن داشتن تعریف میکردن که یهو چاعان پرسید
چاعان =لیا چرا وقتی تیر خوردی بهم گفتی تو هفت دقیقه ی منی
لیا =آخه فکر میکردم دیگه نمیبینمتون
توانا =عزیزم تو نباشی ماهم نیستیم
یعنی نمیتونیم باشیم
بچه ها=آره
لیا=چه خوب که شما رو دارم
چاعان =ماهم همینطور
بچه ها شام خوردن و برگشتن خونه و خوابیدن
صبح
بچه ها رفتن دانشگاه
چاعان=یاعیز بیا
لیا =چخبره
چاعان =هیچی عشقم
همون موقع چاعان هاکانو دید
چاعان =هاکان، بعد رفت هاکانو زد
لیا =چاعان چاعان...
بچه ها داشتن چاعان و هاکان رو از هم جدا میکردن که لیا خونریزی شدید کرد...
دیدگاه ها (۰)

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[ششم] ❥❥چاعان =لیا لیا ببخشی...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[هفتم] ❥❥توانا فیلم گزاشت تا...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[چهارم] ❥❥رسیدن خونه لیا رفت...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پلرت[سوم] ❥❥بچه ها چاعانو روی زم...

رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[دوم] ❥❥چاعان هم دزده رو دید...

رمان[توهفت دقیقه ی منی] ✿❀❥پارت[ نهم]❥❥چاعان و یاعیز زنگ خون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط