رمانتو هفت دقیقه ی منی
رمان[تو هفت دقیقه ی منی] ✿❀❥
پارت[هفتم] ❥❥
توانا فیلم گزاشت تا نگاه کنن
بعد از فیلم بچه ها رفتن ساحل که لیا یکم درد داشت یواش یواش راه میرفت که بچه ها متوجه سیاهی رفتن چشمای لیا شدن تا لیا خواست بیفته چاعان گرفتش و داشتن میبردنش بیمارستان که لیا بهوش اومد و گفت
لیا =من نمیخوام برم بیمارستان
بچه ها=چی
چاعان =لیا غش کردی چطور نمیخوای بری بیمارستان
لیا =گفتم نمیخوام برم بیمارستان
دنیز=لیا لطفا اینطور نکن
لیا =اگر میخواین خوب شم نبرینم بیمارستان
توانا =باشه عزیزم اما الان حال تو خوبه
لیا =آره توانا ترو خدا فقط برگردیم خونه
توانا =باشه عزیزم باشه یاعیز برگردیم خونه
یاعیز =باشه، اما لیا اگر جاییت درد گرفت بهمون بگو باشه عزیزم
لیا =باشه
چاعان=اما من قبول ندارم لیا
لیا =چاعان لطفا اینجوری نکن من میخوام برگردم خونه چون خوبم فقط یکم چشام سیاهی رفت
چاعان =همون سیاهی رفتن چشمات بده...
پارت[هفتم] ❥❥
توانا فیلم گزاشت تا نگاه کنن
بعد از فیلم بچه ها رفتن ساحل که لیا یکم درد داشت یواش یواش راه میرفت که بچه ها متوجه سیاهی رفتن چشمای لیا شدن تا لیا خواست بیفته چاعان گرفتش و داشتن میبردنش بیمارستان که لیا بهوش اومد و گفت
لیا =من نمیخوام برم بیمارستان
بچه ها=چی
چاعان =لیا غش کردی چطور نمیخوای بری بیمارستان
لیا =گفتم نمیخوام برم بیمارستان
دنیز=لیا لطفا اینطور نکن
لیا =اگر میخواین خوب شم نبرینم بیمارستان
توانا =باشه عزیزم اما الان حال تو خوبه
لیا =آره توانا ترو خدا فقط برگردیم خونه
توانا =باشه عزیزم باشه یاعیز برگردیم خونه
یاعیز =باشه، اما لیا اگر جاییت درد گرفت بهمون بگو باشه عزیزم
لیا =باشه
چاعان=اما من قبول ندارم لیا
لیا =چاعان لطفا اینجوری نکن من میخوام برگردم خونه چون خوبم فقط یکم چشام سیاهی رفت
چاعان =همون سیاهی رفتن چشمات بده...
- ۳۳
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط