{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از اینکه معلم پس از اتمام تدریسش از کلاس خارج شد

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨


بعد از اینکه معلم پس از اتمام تدریسش از کلاس خارج شد.
گوشی یکی از بچه‌ها روی میز لرزید. و همزمان، همه‌ی گوشی ها نیز ویبره رفت و
صدای نوتیفیکیشن ها بلند شد و در چند ثانیه، زنجیره‌ای از پچ‌پچ‌ها بین میز ها پخش شد.

— دیدی؟!
— چی شد؟
— هشدار قرمز... کار نمی‌کنه!

لوسیا اول توجهی نکرد. چشمش به کتاب بازش بود ولی ذهنش هیچ کلمه‌ای رو نمی‌خوند.

اما وقتی اسم اپلیکیشن رو شنید، سرش ناگهانی بلند شد.

آنا هم متوجه شد و سریع گوشی یکی از بچه‌ها را گرفت، صفحه را دید و زیرلب گفت:

— وای... اینو ببین!

صفحه سفید بود، با پیغام سیستمی بزرگ وسطش:

« Server Not Responding – Access Denied »


صدای همهمه بالا می‌رفت، بعضی‌ها حیرت‌زده می‌خندیدند، بعضی زمزمه می‌کردند:

_«تموم شد؟!»
_«یعنی کی اینکارو کرده؟»
_ «خود سازنده‌ش؟!!»

چیزی درون سینه‌ی لوسیا فشرده شد؛
نفسی که نمی‌دانست چرا نمی‌تواند رهایش کند.

همان‌طور که به صفحه خیره ماند، قلبش عجیب می‌تپید.
انگار زمان لحظه‌ای مکث کرد.

آنا با صدایی بین هیجان و ترس گفت:

— لوسیا… یعنی...

لوسیا: ساکت شو، آنا.

صدایش آرام بود؛ نه خشم، فقط لرزشِ چیزی میان ترس و امید.
سرش پایین رفت، موهایش روی صورتش ریخت.
درون خودش جنگی عجیب جریان داشت.

ممکن بود اتفاقی باشد،
ممکن هم نبود.

و درست وقتی هنوز داشت بین شک و باور دست‌وپا می‌زد، گوشی‌اش که کناره میزش در شارژ بود، ویبره رفت.
پیامی از شماره‌ای ناشناس.

کنجکاو و گیج شده، صفحه را باز کرد:

«حذفش کردم. اولین قدم با منه.»

هیچ اسمی نداشت.
اما به وضوح فهمید کی پشته این پیامه.

جونگکوک!

نفسش بند آمد.
انگشتانش سرد شد، نگاهش میان واژه‌ها لغزید.
خطی ساده، اما معناهایی بیشتر از هر اعتراف دیگری داشت.

آنا که فهمید چیزی شده، خم شد و پرسید:

— چی نوشته؟

اما لوسیا فقط آرام سرش را بالا آورد و خیره شد به تابلوی بالای کلاس.
نور آفتاب از لای پنجره روی موهایش افتاده بود، ولی چشم‌هایش بی‌فروغی درخشان خاصی داشت.

زمزمه کرد:

_حالا چی، آنا؟!

آنا سکوت کرد، گوشیِ لوسیا را گرفت، و پیام را یک باره خواند، تعجبش بیشتر شد و خیره به گوشی، گفت:

_ انگار واقعا دوست داره!

لوسیا به زانو هایش خیره شد، و چیزی نگفت.
در دوردست، صدای زنگ پیچید،
و همه به سمت در شلوغ شدند.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۴)

𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁰. .𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨آنا کمی جلوتر خم شد، دو دستش...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸¹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨سالن اصلی مثل همیشه روشن بود،...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁸..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨چند روزی به همین منوال گذشت؛ ...

آقا واقعا چرا؟پارت های ۴ و ۴۸ و ۳۳ گزارش شد، مجبور شدم مثل د...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁴..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨صدایِ قدم هایشان در راهرو های...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁶²..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨انگشتاش را سفت‌تر دور فرمان پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط