{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنا کمی جلوتر خم شد دو دستش را آرام اما محکم دور صورت لوسیا ...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸⁰.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨



آنا کمی جلوتر خم شد، دو دستش را آرام، اما محکم دور صورت لوسیا قاب گرفت.

صدایش، نرم اما بی‌خدشه:

_ من تو رو بیشتر از خودت میشناسم… می‌دونم الان تو دلت چی می‌گذره. پس بلند شو و برو. شنیدم امروز اومده.

کلمه «اومده» مثل ضربه‌ای نامرئی به قفسه‌ی سینه‌ لوسیا خورد.

چشمانش برای یک ثانیه از کنترلش خارج شد… اما خیلی زود خودش را جمع کرد.
نگاه عمیقی به آنا انداخت، اما ابروهایش را کمی درهم کشید و دست آنا را آهسته کنار زد:

_ همچین چیزی نیست.

دروغی که حتی نفسش هم آن را قبول نکرد.
آنا هم همین را می‌دانست. ولی عقب نکشید.

آنا با یک حرکت ناگهانی از جایش بلند شد، دست به کمر شد، و با یک اخمِ ساختگی به لوسیا نگاه کرد:

_ خیلی خب خانوم راستگو! پاشو ببینم. نکنه میخوای تنهایی پیر شی بمونی دستم؟

لوسیا با تعجب نگاهش کرد، بعد بی‌اختیار خندید؛ باید باهاش روبرو میشد، تا کی می‌خواست فرار کنه!
آنا منتظر خیره بود.

لوسیا آهی کوتاه کشید، لبخند کم‌رنگی روی لبش نشست و گفت:

_ باشه… میرم.

آنا ناگهان برق زد. با ذوق کف دست‌هایش را به هم کوبید، انگار قرار بود برن جشن، نه وسط دردسر. بازوی لوسیا را گرفت، با قدرتی که از انگیزه می‌آمد بلندش کرد:

_ عالیه! بیا بریم!

دو نفری از کلاس بیرون زدند.
اما راهرو… عجیب ساکت بود.
راهرو هایی که همیشه شلوغ و پر سرو صدا بود، حالا خالی از هیاهو بود.
دیوارها انگار نفسشان را حبس کرده بودند.

آنا هم ایستاد، نگاه‌ سریع و کنجکاوانه به اطراف انداخت.

قبل از اینکه چیزی بپرسد، دو پسر از انتهای راهرو با سرعت رد شدند، نفس‌نفس‌زن، هیجان‌زده:

_ دعوا شده؟
_ فایو کینگز! دعوا شون شده، همه تو سالن اصلی جمع شدن.

صدایشان در فضای خالی راهرو پیچید و محو شد.
اما لوسیا… همان‌جا خشک شد.

آنا لب باز کرد چیزی بگوید، اما لوسیا قبل از او حرکت کرد.
دست آنا را محکم گرفت، مثل کسی که ناگهان تصمیمش را پیدا کرده باشد.

_ آنا… بیا.

و بعد هردو دویدن.
بی‌وقفه.
با دلی که نمی‌دانست از ترس تند می‌زند یا از چیزی که خودش اسمش را نمی‌برد.
سمت سالن اصلی.

ادامه دارد...
شرط: لایک ۱۰۰ کامنت ۴۰
دیدگاه ها (۸۲)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸¹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨سالن اصلی مثل همیشه روشن بود،...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁸²..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨آنا نزدیک لوسیا ایستاده بود، ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁹..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨بعد از اینکه معلم پس از اتمام...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁷⁸..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨چند روزی به همین منوال گذشت؛ ...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵³..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨چندین ساعت، به همین روال گذشت...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁵⁰..𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨سکوت مثل سایه، در داخل اتوبوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط