{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی داداشت بود Part

وقتی داداشت بود      Part: 2
یوری:
صدای پای جین که داشت میومد سمت اتاقم رو شنیدم. خیلی سریع طوری موهامو ریختم تو صورتم که جای دست مادرش معلوم نباشه، چشمام رو هم که کمی خیس بود خشک کردم. بالاخره جین رسید به اتاقم و در زد.
_بیا تو.
_سلام یوری! خواهر کوچولوی من چطور مطوره؟
لبخندی زدم و گفتم: خوبم تو چطوری؟ روزت چطور بود؟
خوب بو.... راستی! زیر چشمت چرا پف کرده؟ گریه کردی؟
_ن..ن...نه فقط یکم دیشب بی خواب شده بودم خوب نتونستم بخوابم.
_هی....صبر کن ببینم!
اوه نه! اومد طرفم و دستاشو دور صورتم قاب کرد.
_مطمعنی حالت خوبه؟ انگار خوب نیستی....اگه چیزی شده به من بگو!
بغض کردم و اشک تو چشام جمع شد و سرمو انداختم پایین و گفتم: باور کن چیزی نیست. فقط یکم حالم خوش نیست فکر کنم شاید سرما خورده باشم
سرمو بالا گرفت و موهامو داد پشت گوشم. نه نه نه!
_هی! چرا این سمت صورتت انقد قرمزه؟
_باور هیچی. فقط زمین خوردم.
_یوری به من دروغ نگو! این جای دسته رو صورتت!(داد)
_این کارو......م... ما.....
_مامانم؟ از اولشم میدونستم. چند وقتی بود که وقتی از سر کار میومدم صدای داد و بیداد میومد. پس مامانم بود که اینکارا رو باهات میکرد
_نه نه جین موضوع خاصی نیست از خیرش بگذر!
_نگران نباش خودم درستش میکنم.
لونا:
لیونا تو آشپزخونه بود و داشت مراش رو میرسید که یهو جین در حالی که دست یوری رو گرفته بود اومد پایین. لیونا پوزخندی زد و تو دلش گفت: هه! لابد میخواد اون دختره رو بیرون کنه.
اما جین خیلی سریع رفت سمت مادرش و روبروش وایساد و پوکر فیس. نگاش کرد.......
ادامه دارد.
لطفا با نظرات محترمانتون منو خوشحال کنید💖
دیدگاه ها (۰)

وقتی داداشت بود.     Part: 3لونا: _مامان، میشه بگی این چیه ر...

وقتی داداشت بود. part: 1لونا: _دختره ی بی همه چیز! از وقتی...

وقتی پدرت بود part:5لونا: _خب آقای کیم حتما از وضع نمرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط