{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی داداشت بود part

وقتی داداشت بود. part: 1
لونا:
_دختره ی بی همه چیز! از وقتی اومدی تو این خونه زندگیمون به گند کشیده
شده! اصلا نمیفهمم چرا تو رو به سرپرستی گرفتیم.
_م....م.... من نمیدونم واقعا چه بدی به شما کر.......
حرف یوری با سوزش سمت راست صورتش قطع شد. یه لحظه برق از سرش پرید و همه جا رو سیاه دید که نامادریش گفت: اینو زدم که بفهمی چه موش کثیفی هستی! ما تو رو از مرگ نجاتت دادیم بعد تو اونوقت میای یه تشکر خشک و خالیم از ما نمیکنی؟! اگه بخاطر جین نبود همون روز اول ولت میکردیم دختره  عوضی؛ حالام گمشو تو اتاقت.
یوری با بغض شدیدی که راه گلوشو بسته بود راهی اتاقش شد و خیلی آروم در رو بست. به محض اینکه در رو بست نشست پشت در و اشک ریخت.....ـ    یوری:                                                                                               
نمیفهمیدم. چرا انقد از من بدشون میومد. یک ساله تو این خونم و هر روز وقتی جین میره سرکار همین بساطه. وقتی سه سالم بود پدر و مادرم مردن و فامیلامون هم منو نمیخواستن،گذاشتنم پرورشگاه. پونزده سالم که شد به طرز ظالمانه ای منو بیرون کردنو گفتن که باید جا واسه کوچیکترا بیشتر باشه.
اون شب بارون میومد. تو پیاده رو های تاریک راه میرفتم و از سرما درحال مرگ بودم. یه ماشین مشکی زد کنار،پسر جوونی توش بود. اسمش جین بود و منو برد خونشون و بهم پناه داد ولی مادرش از همون اولم باهام رفتار ظالمانه ای داشت.
لونا:
صدای زنگ آیفون تو کل خونه پیچید. یوری میدونست جین به محض اینکه با مادرش سلام و احوالپرسی کنه یه راست میاد پیشش. جین محبت خاصی نسبت به یوری داشت. یوری نگاهی به خودش تو آینه اتاق انداخت. بهتر از این نمیشد! جای دست نامادریش رو صورتش مونده بود.
_سلام مامان من اومدم!
_اوه.... سلام پسرم کارت چطور بود؟
_خوب بود. یوری کجاست؟
_عامم.... بالاعه تو اتاقش.
ادامه دارد.
لطفا با نظرات محترمانتون منو خوشحال کنید 💖
دیدگاه ها (۰)

وقتی داداشت بود      Part: 2یوری: صدای پای جین که داشت میومد...

وقتی داداشت بود.     Part: 3لونا: _مامان، میشه بگی این چیه ر...

وقتی پدرت بود part:5لونا: _خب آقای کیم حتما از وضع نمرا...

وقتی پدرت بود. part: 4رزا: درسته که من امتاحانای پایان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط