{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رویایغیرممکن فصل پارت قسمت

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت16 #قسمت2
(برگشت به سارا و برادرش)
بعد از اینکه برادر سارا تونست سارا رو محکم یه جا نگه داره؛ از زیر دامنش کمرشو گرفت که این باعث شد دامن و بلوز سارا تا بالای شکمش برن و لباس زیر و شکمش کاملا دیده بشن ولی چون برادر سارا فکر می‌کرد فقط اونا هستن و کسی نگاشون نمیکنه این کارو کرد چون همیشه از این کارا میکردن و یه چیز عادی بود. و سارا هم اجازه می‌داد این کارو بکنه چون اونم فکر می‌کرد فقط همگروهیاش و برادرش هستن... بالاخره بعد از اینکه یکمی برادر سارا، سارا ‌‌‌رو اونطوری تو هوا نگه داشت سارا رو روی زمین گذاشت و اونو به طرف دیوار هل داد تا جایی که سارا به دیوار چسبید و برادرش سمت چپش ایستاد تا تو گوشش یه چیزی بگه. اگه یه نفر از سمت چپشون یعنی جایی که بی تی اس‌ ایستاده بود، نگاشون میکرد، فکر می‌کرد دارن همدیگرو میبوسن ولی درحالی که برادر سارا فقط خم شد و در گوشش گفت : از این به بعد از این کارا نکن... مونده بودم چیکار کنم و بعدش هم ازش جدا شد و خداحافظی کرد و رفت...
(همزمان_ bts)
زمانی که دامن و بلوز سارا بالا رفت همه ی اعضا به جز تهیونگ و کوکی چشماشون رو بستن... کوکی یه کم به سارا و برادرش خیره شد و لبخند زد... تهیونگ هم با صورتی مثل علامت تعجب به سارا نگاه می‌کرد...
(همزمان، داستان از زبون کوکی)
نمیدونم چرا ولی یه دفعه احساس خوشحالی کردم و دیگه احساس حسادت نمیکردم... در واقع من واسش خوشحال بودم... من واسه سارا خوشحال بودم... خوشحال بودم که اون شاده... هفته پیش که دیدمش فکر کردم عاشقش شدم... ولی الان دیگه مطمئن نیستم حسم نسبت بهش عشقه یا حس دوستی...
(همزمان، داستان از زبون تهیونگ)
وقتی اون پسره سارا رو بلند کرد، دلم میخواست برم و اون پسره رو بکشم و حسابی کتکش بزنم... وایستااا من دارم به اون پسره حسودی میکنم؟...
( ادامه داستان از زبون سارا)
بعد از اینکه برادرم رفت، همگروهیام به طرفم دویدن؛ وقتی رسیدن جنی گفت : وای خدا چقدر شوخی خو..... دیگه حرفش رو ادامه نداد و به پشت سرم نگاه کرد. برگشتم تا ببینم به چی اونطوری نگاه می‌کرد؛ با چیزی که دیدم احساس کردم خون تو رگ هام منجمد شد...
اعضای بی تی اس‌ با چشم هایی گرد شده به من زل زده بودن... وااایی وایستا ببینم... اگه اونها همه چیز هارو دیده باشن معنیش اینه که اونا وقتی برادرم منو بلند کرد... وواای بدبخت شدم.... آبروم رفت.... یه لحظه... اونا که برادرم رو نمیشناسن... پس ممکنه فکر کرده باشن برادرم دوست پسرمه؟.... وااااای... شششووگگگااا.... یعنی الان اونم فکر میکنه دوست پسر دارم... نننههههه.... بدجور سوتی داده بودم پس تنها راه حلی که به ذهنم رسید این بود : فرار به اتاق... و البته که اون کارو هم کردم...
دیدگاه ها (۶)

لباس سارا توی #رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت15 و #پارت16

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت17با تمام توانم به طرف اتاق بلک پی...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت16 #قسمت1 بعد از اینکه کارت شناسای...

#رویای_غیرممکن #فصل1 #پارت15 #قسمت2بالاخره بعد از ده دقیقه ب...

الان یه خاطره از خودم یادم اومد 🌚✨یادمه کوچیک بودم یادم نیست...

فصل۲ (لیا) p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط