{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ظهور ازدواج )

ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۲۶

قلبم گرفت و تند تو چشماش نگاه کردم.
لبخند گرفته اي زد و تند گفت:شاید فقط همین چند ساعت رو داشته باشیم. شاید این یه حالت کماست..شاید
همدیگه مرز بین دو دنیاست..
دستامو توی دستاش گرفت و فشرد و با بغض گفت:اره..شاید فقط الان رو داشته باشیم ومن..نمیخوام از دستش بدم.
دستمو کشید و گفت بیا بشین.
با نگاه خیره ای سمت مبل کشید و نشوندم و خودش کنارم نشست.
با عشق و خيلي خيلي عميق زل زد بهم و گرفته گفت: میخوام ساعت ها نگات کنم.. اخ..
اشک تو چشمام حلقه زد و لرزون و به زور سعي کردم نبارم.. نه
فرصت محدودی در کار نیست.. از دستش نمیدم.
دوباره نه.. نمیتونم..
نمیتونم تو اون حال بد ببینمش..
نمیتونم پاشم و همه اینا خواب باشه..
همه چیز..خيلي مرتب و واقعيه.. سرشو کج کرد و دقیق نگام کرد و اروم با بغض غريبي گفت:فك نميكردم یه روزي سالم و بدون درد بتونم نگات
کنم.
لبخند لرزوني زدم.. دوتا دستم رو جلوی دهنش برد و بوسید و بعد دستامو به صورتش چسبوند و گفت: الا جان من..سيندرالاي شیرینم..دلم..
صداش لرزید و گفت: دلم نمیخواست هیچ وقت تنهات بذارم..
تند و لرزون گفتم : پس نذار..
گرفته گفت:دست من نیست..من فقط یه کار که میتونستم بکنم و کردم
گنگ چشمامو باريك كردم. نفس عميقي کشید و گفت میتونستم تا آخرین نفس دوستت داشته باشم..و تونستم..
اشكم جاري شد و درمونده گفتم:براي دينت؟براي گناه پدرت؟
تلخ اخم کرد و گفت: براي قلبم الا.. اولش دین بود..بعدش..
درمونده گفت: بعدش همه چیز شد الا..
عمیق گفت:همه چیز..
قلبم لبریز از عشقش و چونه ام لرزید
با عشق سرمو جلو کشیدم و تند لباشو بوسیدم.. تند چشماشو بست و نفس خيلي عميقي کشيد و محکم
لبامو بوسید.. اروم سرمو عقب کشیدم.
لبهاش بي قرار و دلتنگ و بي ميل به جدايي با لبهام کشیده شد و اونقدر گرم و پر از نیاز بود که تنش هم همراهش کشیده شد و باعث شد روي مبل دراز بکشم و جیمین هم باهام بیاد.
لرزون لبخند زدم و چشمامو بستم و با عشق و شادي
دستمو رو نیم رخش گذاشتم.
اروم و پر از خواهش تو گوشم زمزمه کرد: میخوام امشب..
موهامو توي مشتش گرفت و گفت:میخوام الا کوچولومو براي اخرین بار.. لمست کنم..
و بي قرار دست یخ و لرزونش رو روي بازوم کشید و
زمزمه کرد: دلم..دلم الامو میخواد..اجازه دارم؟
اشکم از لذت جاري شد و تند گفتم: اجازه لازم نیست.. قرار دست به موهام کشید و با عشق گفت:الاخانوم..
سرمو بلند کردم و چشمامو باز کردم و نگاش کردم. دستشو انداخت دورم و اروم بلندم کرد و نشوندم و خیره تو چشمام عمیق گفت: هر چی که شد. هرچي..يه چيزي رو یادت نره.. من...هیچ وقت نمیخواستم بهت اسيبي بزنم..تو...
تند دست به موهام کشید و گفت: تو دنياي نباشم..
با عشق دو طرف صورتش رو گرفتم و لرزون گفتم اگه هنوز دنیاتم..
چونه ام لرزید و گفتم
هر چند ساعت و هر چند روزي : اینجاییم..رهام نکن..
تند گفت: من هیچ وقت رهات نمیکنم.. که
و شقیقه مو بوسید و از ته دل گفت: هیچ وقت.. اشکم از شوق جاري شد و پیشونیمو به گونه اش تکیه دادم که سنگین نفس کشید و خيلي بي قرار و پرعطش لبامو با لباش قفل کرد.
عمیق و دلتنگ میبوسیدم. قرار خودمو کشیدم جلوتر..
محکم منو تو اغوش کشید و سفت به خودش چسبوند. داشتم از عطش و گرما خفه میشدم..
دیدگاه ها (۵)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۷تند خوابوندم رو مبل و خودشو...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۸خودمو با خنده عقب کشیدم و گ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۵نفس عميقي کشيدم و کلافه رفت...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۲۴حتي بيرون این عمارت هم انگا...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۳بلند هق هق کردم. دست روی موه...

«فصل۲ The magic of lov »part ۸۲به زور چشمامو باز کردم احساس...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³³ویو اِلا___سرم هنوز روی شون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط