ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
( فصل سوم ) پارت ۶۲۵
نفس عميقي کشيدم و کلافه رفتم جلوش و با حرص گفتم: لطفا واسه مرحله بعد به این فك نكن كه يه چاقو فرو کني تو شکمت که ببيني زنده اي يا نه..
با غیض چاقو رو از دستش کشیدم و انداختم کنار و دنبال یه پارچه یا دستمالی گذشتم تا دستشو ببندم.. همه ظروف توي اشپزخونه فلزي یا چوبي بودن و خبري از یخچال و گاز و وسایل مدرن نبود..
چقدر عجیب.. اخه.. یه دستمال پارچه اي پيدا کردم..
در حالیکه دست جیمین رو میبستم گفتم: حس میکردم به دوره ماقبل میلاد مسیح اومدیم. چرا اینجا اینجوریه؟ نفس عمیقی کشید. نگران گفتم: جیمین لطفا.. اروم باش.. الان...فقط یه چیز مهمه..
دستامو روي سينه اش گذاشتم و اشک تو چشمام حلقه زد و گفتم کنار هم بودنمون با محبت و فکر اشفته اي لبخند زد و گونه مو نوازش کرد
و گفت: الا..
لرزون گفتم : جانم..
شقيقه مو محکم بوسید و منو سفت تو بغل کشید و گفت: عزیزم..نمیدونی چقدر دیدنت و دوباره لمس کردنت لذت بخشه... نمیدوني بودنت چه بلايي داره سر قلبم میاره...اصلا..
دستشو به قلبش گرفت و گفت: باورم نمیشه.. اصلا..حس میکنم یه خوابه.. باورم نمیشه تو واقعي باشي..اینجا باشي..
محکم خودمو بهش فشردم..
محكم و بي قرار سرمو بوسید و تلخ
گفت: شاید.. این... معجزه است. یه معجزه اي که بتونم.. سفت فشارم داد و گفت که بتونم ازت خوب خداحافظي کنم..
با درد و داغون گفتم : تو رو خدا جیمین.. این حرفا رو
نزن..خداحافظی در کار نیست. لطفاً..
سرمو محکم به سینه فشرد و دست به موهام کشید. پر لذت اشك نگرانم جاري شد.. خداحافظی در کار نیست.. نباید باشه..
من نمیدونم اینجا کجاست اما همین که جیمینم رو حس
میکنم برام بهترین جای دنیاست..
از آغوش جیمین به پنجره نگاه کردم..
اروم گفتم: هوا داره..تاريك ميشه..
منو از آغوشش بیرون کشید و گفت : انگار چاره ديگه اي جز تو این عمارت موندن نداریم.
دست به کمرم کشید و گفت: سردته؟ اروم گفتم : یه کم زیاد نه...
جیمین : فك كنم اونجا شومینه داشت...بیا...
و دستم رو گرفت و راه افتاد سمت سالن..
یه شومینه ساده دیواری گوشه اتاق بود و کلي تکه چوب و هیزم کنارش..
نشست جلوي شومینه و چوب ها رو توش گذاشت و تلاش
کرد روشنش لرزون رفتم لب پنجره و به بیرون خیره شدم..
باغ داشت تو تاريكي فرو ميرفت..
واقعا چرا ما اینجاییم؟ كي ما رو اینجا کشیده؟
خدا؟ چی میخواد؟
جیمین اومد پشت سرم و مهربون دست به موهام کشید و
گفت:ترسيدي الاجانم؟
چونه ام لرزید و با بغض گفتم : نه..
عميق موهامو بو کشید و نگران گفت:پس بغض چرا؟ گرفته و دلتنگ چرخیدم سمتش و نگاش کردم و گفتم چون اونقدر ترس برمون داشته و وحشت اين جاي غریب رو داریم که..
اشکم جاري شد..
انگشتش رو اروم زیر چشمم کشید و درمونده و با محبت
گفت که چي عمرم؟
نتونستم چیزی بگم چون خودمم نمیدونستم .
از طرفي میترسیدم و از طرفي.. بگم..
چشمامو بستم و گفتم دلم میخواد این جا هرجایی که
هست.. از باهم بودن لذت ببریم..شاید.. تلخ گفت: شاید... فرصت نداشته باشیم..
( فصل سوم ) پارت ۶۲۵
نفس عميقي کشيدم و کلافه رفتم جلوش و با حرص گفتم: لطفا واسه مرحله بعد به این فك نكن كه يه چاقو فرو کني تو شکمت که ببيني زنده اي يا نه..
با غیض چاقو رو از دستش کشیدم و انداختم کنار و دنبال یه پارچه یا دستمالی گذشتم تا دستشو ببندم.. همه ظروف توي اشپزخونه فلزي یا چوبي بودن و خبري از یخچال و گاز و وسایل مدرن نبود..
چقدر عجیب.. اخه.. یه دستمال پارچه اي پيدا کردم..
در حالیکه دست جیمین رو میبستم گفتم: حس میکردم به دوره ماقبل میلاد مسیح اومدیم. چرا اینجا اینجوریه؟ نفس عمیقی کشید. نگران گفتم: جیمین لطفا.. اروم باش.. الان...فقط یه چیز مهمه..
دستامو روي سينه اش گذاشتم و اشک تو چشمام حلقه زد و گفتم کنار هم بودنمون با محبت و فکر اشفته اي لبخند زد و گونه مو نوازش کرد
و گفت: الا..
لرزون گفتم : جانم..
شقيقه مو محکم بوسید و منو سفت تو بغل کشید و گفت: عزیزم..نمیدونی چقدر دیدنت و دوباره لمس کردنت لذت بخشه... نمیدوني بودنت چه بلايي داره سر قلبم میاره...اصلا..
دستشو به قلبش گرفت و گفت: باورم نمیشه.. اصلا..حس میکنم یه خوابه.. باورم نمیشه تو واقعي باشي..اینجا باشي..
محکم خودمو بهش فشردم..
محكم و بي قرار سرمو بوسید و تلخ
گفت: شاید.. این... معجزه است. یه معجزه اي که بتونم.. سفت فشارم داد و گفت که بتونم ازت خوب خداحافظي کنم..
با درد و داغون گفتم : تو رو خدا جیمین.. این حرفا رو
نزن..خداحافظی در کار نیست. لطفاً..
سرمو محکم به سینه فشرد و دست به موهام کشید. پر لذت اشك نگرانم جاري شد.. خداحافظی در کار نیست.. نباید باشه..
من نمیدونم اینجا کجاست اما همین که جیمینم رو حس
میکنم برام بهترین جای دنیاست..
از آغوش جیمین به پنجره نگاه کردم..
اروم گفتم: هوا داره..تاريك ميشه..
منو از آغوشش بیرون کشید و گفت : انگار چاره ديگه اي جز تو این عمارت موندن نداریم.
دست به کمرم کشید و گفت: سردته؟ اروم گفتم : یه کم زیاد نه...
جیمین : فك كنم اونجا شومینه داشت...بیا...
و دستم رو گرفت و راه افتاد سمت سالن..
یه شومینه ساده دیواری گوشه اتاق بود و کلي تکه چوب و هیزم کنارش..
نشست جلوي شومینه و چوب ها رو توش گذاشت و تلاش
کرد روشنش لرزون رفتم لب پنجره و به بیرون خیره شدم..
باغ داشت تو تاريكي فرو ميرفت..
واقعا چرا ما اینجاییم؟ كي ما رو اینجا کشیده؟
خدا؟ چی میخواد؟
جیمین اومد پشت سرم و مهربون دست به موهام کشید و
گفت:ترسيدي الاجانم؟
چونه ام لرزید و با بغض گفتم : نه..
عميق موهامو بو کشید و نگران گفت:پس بغض چرا؟ گرفته و دلتنگ چرخیدم سمتش و نگاش کردم و گفتم چون اونقدر ترس برمون داشته و وحشت اين جاي غریب رو داریم که..
اشکم جاري شد..
انگشتش رو اروم زیر چشمم کشید و درمونده و با محبت
گفت که چي عمرم؟
نتونستم چیزی بگم چون خودمم نمیدونستم .
از طرفي میترسیدم و از طرفي.. بگم..
چشمامو بستم و گفتم دلم میخواد این جا هرجایی که
هست.. از باهم بودن لذت ببریم..شاید.. تلخ گفت: شاید... فرصت نداشته باشیم..
- ۹.۵k
- ۰۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط