{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این یه عشقه بیب

این یه عشقه بیب
پارت : 9

اون شب جونگکوک منو برد به عمارتش و منو تبدیل به زن کرد ( چیه انتظار نداری که بنویسم؟)
صبح با درد شدیدی بیدار شدم
تو خودم جمع شدم به ملافه که افتاده بود پایین تخت نگاه کردم کلی خون رو ملافه بود اشکم دراومد بزور یه لباس پوشیدم و زانو هامو تو خودم جمع کردم و اروم شروع کردم به گریه کردن
جونگکوک نبود که بخواد بهم گیر بده و این خیلی خوب بود دلم نمیخواست ببینمش
به گوشیم نگا کردم هشت تماس بی پاسخ از طرف لیا و دو تماس بی پاسخ از مامان
نفس عمیقی کشیدم و از جام بلند شدم یه لباس مناسب بیرون پوشیدم سریع یه زنگ به صمیمیییی ترین دوستم یعنی جولیا زدم
+ سلام جولیا باید ببینمت رو سکو همیشگی
گوشی رو قطع کردم و سمت اون سکو حرکت کردم من وقتی بچه بودم با مامانم و مامان جولیا و خود جولیا میرفتیم
لبه سکو وایساده بودم و منتظرم جولیا بودم که یه صدای اشنایی به گوشم خورد سرمو برگردوندم جولیا بود
محکم بغلش کردم و چند قطره اشک ریختم
با دستش اشکمو پاک کرد و گفت :
_ چرا گریه می‌کنی اخه
همه چیو تعریف کردم که خوشکش زد
_ ا الان میخوای چ چیکار کنی
+ میخوام یه نفر رو پیدا کنی که روی صورتش اسید بپاشیم و از سکو پرتش کنیم پایین
_ چرا میخوای اسید بپاشی
+ چون نمیتونن شناسایی کنن که طرف کیه
دیدگاه ها (۰)

این یه عشقه بیبپارت: 10یه دختر پیدا کردیم که قاتل بود و پلیس...

این یه عشقه بیبپارت : 11به جسد که رسیدم خون همه‌جا پاشیده بو...

این یه عشقه بیبپارت : 8+ لیا صدامو میشنوی توروخدا جوابمو بده...

این یه عشقه بیبپارت : 7یه پسر اومد داخل اتاق _ اوففف اینجا ر...

پارت پنجم هزار و یک شبوسایلمو برداشتم رفتم بالا انقدر خسته ب...

پارت اول ❤️اولین فیکم به نام تنها یار ❤️ویو ایزوکوامروزم با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط