میتسوری همینطور که اشک توی چشمهایش جمع شده بود، ادامه د
میتسوری همینطور که اشک توی چشمهایش جمع شده بود، ادامه داد:
«چیکار کنممممم؟! اگه مامانم بفهمه کلمو میکنه😭»
بعد با بغضی عجیبتر اضافه کرد:
«مامانم توی زندگی قبلیم خیلی بهتر بوددددد😭»
شینوبو دیگر واقعاً نمیدانست باید بخندد یا دلش برای او بسوزد. پس فقط سعی کرد کمی آرامش بدهد، هرچند خودش هم ذوقزده شده بود.
از آن طرف، سانمی که کنار اوبانای ایستاده بود، خیلی مستقیم و بیحوصله پرسید:
«خب؟ چی شد؟»
اوبانای همانطور که دستهایش را در جیب گذاشته بود، خونسرد جواب داد:
«چیز خاصی نیست.»
سانمی با اخم نگاهش کرد، اما اوبانای خیلی سریع بحث را عوض کرد و گفت «بگذریم. نظرت چیه با بچهها ساعت ۵ بریم باشگاه؟»
سانمی همین که اسم باشگاه را شنید، اخمش بیشتر شد و با لحن تندتری گفت:
«خنگول، ما باید آمادگیشو داشته باشیم. هر لحظه ممکنه اون دختره موسفید ما رو ببره توی اون یکی دنیا.»
اوبانای برای لحظهای مکث کرد، بعد نگاهش کمی جدیتر شد و پرسید:
«منظورت آروراه، دیگه؟»
سانمی با عصبانیت کوتاهی نفسش را بیرون داد و گفت:
«آره، منظورم همونه.»
.
---
2
«چیکار کنممممم؟! اگه مامانم بفهمه کلمو میکنه😭»
بعد با بغضی عجیبتر اضافه کرد:
«مامانم توی زندگی قبلیم خیلی بهتر بوددددد😭»
شینوبو دیگر واقعاً نمیدانست باید بخندد یا دلش برای او بسوزد. پس فقط سعی کرد کمی آرامش بدهد، هرچند خودش هم ذوقزده شده بود.
از آن طرف، سانمی که کنار اوبانای ایستاده بود، خیلی مستقیم و بیحوصله پرسید:
«خب؟ چی شد؟»
اوبانای همانطور که دستهایش را در جیب گذاشته بود، خونسرد جواب داد:
«چیز خاصی نیست.»
سانمی با اخم نگاهش کرد، اما اوبانای خیلی سریع بحث را عوض کرد و گفت «بگذریم. نظرت چیه با بچهها ساعت ۵ بریم باشگاه؟»
سانمی همین که اسم باشگاه را شنید، اخمش بیشتر شد و با لحن تندتری گفت:
«خنگول، ما باید آمادگیشو داشته باشیم. هر لحظه ممکنه اون دختره موسفید ما رو ببره توی اون یکی دنیا.»
اوبانای برای لحظهای مکث کرد، بعد نگاهش کمی جدیتر شد و پرسید:
«منظورت آروراه، دیگه؟»
سانمی با عصبانیت کوتاهی نفسش را بیرون داد و گفت:
«آره، منظورم همونه.»
.
---
2
- ۲۶
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط