{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

کلاس در سکوتِ نیمه‌خواب‌آلودی فرو رفته بود و صدای معلم، یکنواخت و آرام، از جلوی کلاس به گوش می‌رسید. نورِ ملایمِ صبح از پنجره‌ها روی میزها افتاده بود و فضای کلاس را کمی گرم‌تر می‌کرد. میتسوری اما با وجود آن نورِ دلنشین، هنوز خسته‌تر از آن بود که واقعاً بتواند روی درس تمرکز کند. چشمانش سنگین بود، پلک‌هایش مدام می‌افتاد و هر بار با زحمت خودش را بیدار نگه می‌داشت.

در همین حین، اوبانای که از روی نیمکتِ پشتِ او و کمی کج نشسته بود، متوجه حالِ میتسوری شد. چند لحظه‌ای به او نگاه کرد، بعد آرام و بی‌صدا کاغذی را از دفترش کند، روی آن چیزی نوشت و با احتیاط، طوری که کسی متوجه نشود، از کنار نیمکت به دست میتسوری رساند.

روی نامه نوشته بود:

**«خوبی؟ دیشب نخوابیدی؟ آخه زیر چشمانت پف کرده.
اگر بخوای می‌تونی بخوابی، من جزوه‌ی این درس رو بهت می‌دم.
بعدشم ما این ته هستیم، معلم ما رو نمی‌بینه.»**

میتسوری وقتی نامه را دید، قلبش یک لحظه تندتر زد. آرام و با احتیاط کاغذ را باز کرد و کلمات اوبانای را خواند. صورتش که از خستگی بی‌رنگ بود، کم‌کم رنگ گرفت. بعد خودش هم سریع تکه‌ای از کاغذ را کند و با خطی کمی لرزان ولی واضح، برای اوبانای نوشت:

**«اوبانای سان، من خوبم... فقط دیشب خوابم نبرد.
یعنی اشکالی ندارد من بخوابم؟»**

او نامه را به عقب فرستاد. اوبانای کاغذ را گرفت، یک بار نگاهش کرد و بعد بدون تردید، پاسخ داد:

**«معلومه که نداره. من حواسم بهت هست.»**

میتسوری وقتی این جمله را خواند، ناگهان حس کرد گونه‌هایش داغ شدند. لپ‌هایش به وضوح قرمز شد و برای چند ثانیه نتوانست حتی نگاهش را بالا بیاورد. بعد خیلی آرام، طوری که فقط خودش و شاید اوبانای بشنوند، زیر لب گفت:

**«مرسی که مواظبمی...»**

اوبانای چیزی نگفت، اما از پشت نقاب‌مانندِ آرامشِ همیشگی‌اش، نگاهش نرم‌تر شد. واضح بود که این جمله‌ی کوتاه، بیشتر از هر چیزی دلش را تکان داده بود.

در همین لحظه، سانمی که از تهِ کلاس متوجه شده بود اوبانای حواسش کامل به جلو نیست و دارد یواشکی برای میتسوری نامه می‌فرستد، به آرامی و خیلی زیرپوستی، طوری که اوبانای نفهمد، کمی به سمت گیو خم شد و با لحنِ غرغرآلود و پچ‌پچ‌گونه گفت:

**«هوی نفله‌شده، این دوتا رو نگاه کن...»**

گیو که طبق معمول با چهره‌ای بی‌حوصله و خنثی نگاه می‌کرد، چند ثانیه به آن دو چشم دوخت و هیچ نگفت. اما همین سکوتِ او هم بیشتر از هر واکنشی، معنی‌دار بود؛ انگار در دلش فقط این فکر می‌گذشت که باز این دو نفر در عالم خودشان غرق شده‌اند.

سانمی اما همچنان زیرلبی غر می‌زد و با حرص، نگاهش بین اوبانای، میتسوری و تخته جابه‌جا می‌شد.

---
دیدگاه ها (۰)

l***شب تا صبح برای میتسوری، طولانی‌ترین و دشوارترین شبِ زندگ...

:***تاریکیِ مطلق، جای خود را به سرمایِ ملایمِ شب داد. صدایِ ...

رمان انیمه ای هنوز نه چپتر آخر بخش سوم

بپه این داشت دلیل جنگیدن شیطان کش ها رو میگفت که تانجیرو ،گی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط