{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاه نفرت انگیز

نگاه نفرت انگیز

,, Hateful look ,,

𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏


,, سحرگاه بود آفتاب تازه از پشت کوه های کره بالا امده بود و فضای دلربایی را ایجاد می کرد صدای پرندگان مهاجر که برای استراحت ایستاده بودند خود نمایی می کرد الیزابت با صدای آواز مانند مینایی که در همسایگی اتاقش دقیقا روی درختی که فقط چند با اتاقش فاصله داشت بیدار شد ، پنجره باز بود و مینا به آواز خواندن مشغول بود صدایی که مانند یک ملودی با دقت و نظم مانند یک اثر هنری خود نمایی می کرد …………,,

آمرلا: بانوی جوان؟ شاهزاده؟ خانم جان ؟ ........
الیزابت : انقدر غرق صدای مینا شده بودم که صدای در و خدمتکار شخصیم آمرلا رو نشیدم به خودم اومدم و گفتم بیا تو آمرلا
آمرلا: آه خانم نگرانتون شدم چرا جواب نمی دادین؟!(با نگرانی)
الیزابت : آمرلا به جز اینکه خدمتکار شخصیم بود برام یه دوست صمیمی بود از کودکی با اون بزرگ شدم مادرش خیاط قصر بود و همیشه من با دخترش بازی می کردم اون فقط یک سال از من بزرگ تر بود همش ۲۰ سالش بود اما توی سن ۱۰ سالگی مادرشو از دست داد با تصمیم پدرم امرلا داخل قصر موند بعد از دوسال به پدرم در خواست داد تا خدمتکار شخصیم بشه تا همیشه پیشم بمونه نگفته نمونه برام مثل یه خواهر تنی با ارزش بود همیشه مراقبم بود همیشه اون خواهر بزرگه بود و من خواهر کوچیکه شبا قبل خواب باهم حرف می زنیم دوست دارم فقط منو الیزابت صدا کنه اما خودش میگه رسمی بگم راحت ترم برای همین فقط می زارم به انتخاب خودش باشه
الیزابت : آمرلا
آمرلا: بله بانو
الیزابت : بیا بغلم دلم برات تنگ شده
آمرلا: خانم همش یه روز داخل قصر نبودما (با خنده)
الیرابت: یه روزشم سخت بودهر یک دقیقه مثل یک ساعت که چه عرض کنم یه سال می گذشت
آمرلا: الیزابت
الیزابت : جان الیزابت
آمرلا: شما یه روزی ازدواج می کنین اونجا من نیستم که پیستون باشم انقدر خودتونو وابسته من نکنین
الیزابت: به درک تو رو هم با خودم می برم حرف هیچکس برام مهم نیست
آمرلا: اما ..
الیزابت: اما نداریم باید بیای
الیزابت : قول میدی؟(انگشتمو آوردم بالا)
آمرلا: قول میدم و

انگشتانشان رو دور انگشت هم پیچیدن

الیزابت: آمرلا کمک
آمرلا: خانم حیف موهاتون نیست موهای بلندی که حالت دار و حلالی هست چرا می خواین سافشون کنین
الیزابت: راست میگی چقدر من خرم
امرلا: عه خانم دور از جون
الیزابت:(لبخند)

لباس اشرافی رو به کمک آمرلا پوشیدم به پایین رفتم مادر داشت به گل مورد علاقش رسیدگی می کرد و پدرم داشت با وزیر حرف می زد که ناگهان .........




شرطا :

۲۰ تا لایک
۲۰ تا کامنت
۱۰ تا بازنشر
۱۰ تا فالوور


نمایی از قصر اشرافی امپراتور کیم
دیدگاه ها (۷)

نمی دونم اکانت جیمین تو تیک تاک راسته یا نه ولی بهش در خواست...

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,,معرفی نامه شخصی های اصلی ...

کوک شوهر کینه ای Part30

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_31···کوک : " اههه بس کنید دیگه! پاشید ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط