{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

استاکرمن

استاکر_من
پارت_۹

جونگوک :نه روی تهیونگ کراشم .......

چایی یونگی پرید تو گلوش ...جونگکوک سریع اب میاره و و میزنه به پشت کمرششش.........
یونگی : نفس عمیقی کشید : یعنی ...... تو روی تهیونگ کراشی....
جونگوک سرشو تکون داد..


یونگی: باید فراموشش کنی‌.....
کوک:چرا؟
یونگی ‌:چون تهیونگ ازت متنفره‌.......

کوک: نه میدونی تقصیر منه که توی معیوب مغزو برای دلداری ..انتخاب کردمم...

یونگی: مگه دروغ میگم؟

بعد این حرفش یونگی به خودش خندید ولی یه قطره اشک از چشم کوک اومد پایین....
یونگی: کوک‌‌
کوک‌‌ی ‌

کوک قطره اشکشو پاک کرد ولی بازم صورتش خیس بود .....
یونگی بغلش کرد : کوکی واقعا دوسش داری؟
کوک : اهوم دوسش دارم
یونگی : برو بهش بگو.....
کوک: میترسم یونگی....اگه همجنسگرا نباشه چی......
🎆
فردا صبح کوک چشماشو وا کرد و داشت به این فکر میکرد که اگه نامجون. رو نداشت چی میشد.....
.......(نامجون به کوک هک کردن رو یاد داده و از هک کردن گوشی لب تاپ و دوربین مخفی به کار گذاشتن در خونه تهیونگ رو همرو نامجون به کوک یاد دادهه... نامجون به کوک یاد داده کد نویسی کنه.... و یه بار کوک وای فای همسایشونوو هک کرده بود😂)

جونگوک همیشه و هرجا به این فکر میکرد که ایکاش اون کار رو نمیکرد...... اون وقت کدوم کار؟ ... همون کاری که باعث شد تهیونگ از جونگوک. با اینکه قبلا دوست بودن ازش متنفر بشه ( داستان از اونجایی شروع شد که.... دو سال پیش وقتی کوک و تهیونگ هم کلاسی بودند و لیا هم که کراش تهیونگ بود.......... تهیونگ و لیا تنها تو کلاس بودند و یهو جونگوک وارد کلاس شد...... و دید که دارن باهم ل-ب میگیرن... و کوک سریع از کلاس خارج شد......
و این قضیه بدجور کوک رو ناراحت کرد و..... و کوک تصمیم گرفت که...............

چند روز بعد که گذشت جونگکوک رفت به خونه لیا و وقتی لیا درو باز کرد.... کوک سریع رفت تو و یک عکسو بهش نشون دادد...._اون عکسو با هوش مصنوعی درست کرده بود.. و عکس کوک و تهیونگ بودند که کنار هم لخت خوابیده بودند_
و بعد کوک سریع از خونه خارج شد.....
اما چون لیا ناراحتی قلبی داشت .... بعد از چند به تهیونگ خبر دادند که لیا بخواطر شوکی که بهش وارد شده تو بیمارستانه ..... و تهیونگ سریع رفت پیش لیا.....
و به هوش بود ولی لیا سریع زد تو گوش تهیونگ و بعد دوباری بی هوش شد...)

جونگکوک هنوز به همین جور چیزها فکر میکرد.... که........ یهو....




اینم از این پارت طولانیی💋🎀
حمایتتاتونو میپرستم💋💋🥹🛐🛐
دیدگاه ها (۹)

استاکر_منپارت_۱۰تهیونگ چشماشو باز کرد و سردرد بدی داشت.....ب...

ستاکر_منپارت_۱۱بعد از اینکه تهیونگ این رو گفت تماس قطع شد......

استاکر_منپارت_۸همه محو زیبایی لیا بودند دبیر: خب لیای عزیزم...

استاکر_منپارت_۷(چون پارت ۶ خیلی کم بود میخوام جبران کنم) 🎀+ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط