استاکرمن
استاکر_من
پارت_۷
(چون پارت ۶ خیلی کم بود میخوام جبران کنم) 🎀
+ توی عوضی..... چطور جرعت میکنی میای خونم بعد منو لمس کنی؟؟..... حق این کارو نداری... من مال تو نیستم.. عوضی.. من عروسک نیستم من ی انسانم و ازت متنفرم....
ته این رو گفت و بعد تماس رو قطع کرد و مبایلش رو پرت کرد رو تخت...
بعد رفت یه گوشه و زانو هاشو بغل کرد و گریه کرد.....
جونگکوک، از پشت مانیتور ها داشت تهیونگ رو میدید و کلمه ی اخر تهیونگ که گفت ازش متنفره بدجور عصبانیش کرده بود. ........
کوک از جاش بلند شد و رفت تو اشپزخونه و یه قهوه واسه خودش درست کرد و مشغول به خوردن شد، تهیونگ نمیتونست زیاد ازش متنفر بموونه دیر یا زود باید عاشقش میشد....
جونگکوک خیلی چیز ها میدونست که تهیونگ ازش خبر نداشت مثل:
جونگکوک دبیر شیمی رو مجبور کرد که تهیونگ و جونگکوک رو یار کنه
.
جونگکوک داور بسکتبال رو مجبور کرد که تهیونگ و جونگکوک رقیب هم باشن.....
تهیونگ مال اون بود و کسی نمیتونست مانع این بشه
گوشی رو برداشت و به یونگی زنگ زد
یونگی : سلام کوک.. کاری داری.....
کوک: بیا اینجا میخوام حرف بزنم
یونگی؛ بازم تهیونگ؟
کوک خنده ای کرد و گفت: اره... شاید
یونگی: پسرک عاشق..... میام الان
کوک:.........
🎆(خونه کوک)
یونگی: چرا نمیری بهش بگی که دوسش داری؟
کوک لب زد: قبول نمیکنه.... ازم متنفره
یونگی: اصن چیشد که ازت متنفر شد.......
با این حرف. کوک یاد دو سال پیش افتاد........ زمانی که همه چیز از الان بهتر بود......
🎆 فلش بک به دوسال پیش
جونگکوک و تهیونگ تازه به این مدرسه اومده بودن. و چون توی ی کلاس بودن باهم دوست شده بودن........ که یهو در کلاسشون باز شد و یه دختر خیلی خوشگل وارد کلاس شد
معلم: خب خب بچه ها ی دانش اموز جدیده.... دخترم خودت رو معرفی کن.....
دختر زیبا رفت بای سکو و گفت: سلام بچه ها من لیا هستم و از بریتانیا به خاطر کار بابام اومدم اینجا.......
پارت_۷
(چون پارت ۶ خیلی کم بود میخوام جبران کنم) 🎀
+ توی عوضی..... چطور جرعت میکنی میای خونم بعد منو لمس کنی؟؟..... حق این کارو نداری... من مال تو نیستم.. عوضی.. من عروسک نیستم من ی انسانم و ازت متنفرم....
ته این رو گفت و بعد تماس رو قطع کرد و مبایلش رو پرت کرد رو تخت...
بعد رفت یه گوشه و زانو هاشو بغل کرد و گریه کرد.....
جونگکوک، از پشت مانیتور ها داشت تهیونگ رو میدید و کلمه ی اخر تهیونگ که گفت ازش متنفره بدجور عصبانیش کرده بود. ........
کوک از جاش بلند شد و رفت تو اشپزخونه و یه قهوه واسه خودش درست کرد و مشغول به خوردن شد، تهیونگ نمیتونست زیاد ازش متنفر بموونه دیر یا زود باید عاشقش میشد....
جونگکوک خیلی چیز ها میدونست که تهیونگ ازش خبر نداشت مثل:
جونگکوک دبیر شیمی رو مجبور کرد که تهیونگ و جونگکوک رو یار کنه
.
جونگکوک داور بسکتبال رو مجبور کرد که تهیونگ و جونگکوک رقیب هم باشن.....
تهیونگ مال اون بود و کسی نمیتونست مانع این بشه
گوشی رو برداشت و به یونگی زنگ زد
یونگی : سلام کوک.. کاری داری.....
کوک: بیا اینجا میخوام حرف بزنم
یونگی؛ بازم تهیونگ؟
کوک خنده ای کرد و گفت: اره... شاید
یونگی: پسرک عاشق..... میام الان
کوک:.........
🎆(خونه کوک)
یونگی: چرا نمیری بهش بگی که دوسش داری؟
کوک لب زد: قبول نمیکنه.... ازم متنفره
یونگی: اصن چیشد که ازت متنفر شد.......
با این حرف. کوک یاد دو سال پیش افتاد........ زمانی که همه چیز از الان بهتر بود......
🎆 فلش بک به دوسال پیش
جونگکوک و تهیونگ تازه به این مدرسه اومده بودن. و چون توی ی کلاس بودن باهم دوست شده بودن........ که یهو در کلاسشون باز شد و یه دختر خیلی خوشگل وارد کلاس شد
معلم: خب خب بچه ها ی دانش اموز جدیده.... دخترم خودت رو معرفی کن.....
دختر زیبا رفت بای سکو و گفت: سلام بچه ها من لیا هستم و از بریتانیا به خاطر کار بابام اومدم اینجا.......
- ۶.۶k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط