{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

Royal Veil — Part 8: سایهٔ سلطنت

صبح زود، قصر سرد و سنگین به نظر می‌رسید. تهیونگ پشت میزش نشسته بود، اما ذهنش درگیر جلسهٔ امروز شورای سلطنت بود. دست‌هایش را روی کاغذهای رسمی گذاشت، اما هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌توانستند اضطراب سنگین درونش را کم کنند.

صدای در باز شد و یکی از مشاوران با احترام گفت:
٪ اعلیحضرت، اعضای شورا منتظر شما هستند.

تهیونگ نفس عمیقی کشید و سرش را بالا گرفت، اما قلبش هنوز می‌تپید و وزن مسئولیت روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. او قدم‌هایش را به سمت سالن شورا برداشت و هر قدم، حس می‌کرد سنگینی نگاه عمویش پشت سرش است.

عموی تهیونگ، با آن لبخند سرد و نگاه نافذش، منتظر بود.
◇ پس… وقتشه که نقش واقعی خودت رو نشون بدی، گفت عمویش با لحنی که هیچ مهربانی‌ای در آن نبود.

جلسه پر از چالش‌های بی‌پایان و پرسش‌های سخت بود. هر جمله‌ای که تهیونگ می‌گفت، با دقت زیر ذره‌بین اعضای شورا و عمویش قرار می‌گرفت. احساس می‌کرد هر حرکت کوچک می‌تواند علیه او استفاده شود.

در همان لحظات، جونگکوک که کنار در ایستاده بود، نگاهش را روی تهیونگ قفل کرد. نه تنها مراقب تهیونگ بود، بلکه با هر حرکتی آماده بود جلوی ضربه‌ای احتمالی را بگیرد. حضور آرام و بی‌صدا او، تنها چیزی بود که تهیونگ را در آن فضای سنگین کمی تسکین می‌داد.

جلسه که تمام شد، تهیونگ با خستگی به اتاقش برگشت. او حتی در حین راه رفتن، حس می‌کرد هر نگاه و هر حرف، زخمی تازه روی روحش گذاشته است.

جونگکوک بدون کلام کنارش آمد، دستش را روی شانهٔ تهیونگ گذاشت و گفت:
× تو تنها نیستی. هر چی اتفاق بیفته، من کنارت هستم.

تهیونگ نگاه کوتاهی به او کرد. لب‌هایش لرزید، اما چیزی نگفت. فقط همان حس آرامش کوچک، میان این همه فشار، کافی بود که کمی نفس بکشد.

شب، تهیونگ پشت پیانو نشست و نت‌ها را به آرامی لمس کرد. موسیقی تنها راهی بود که می‌توانست تمام عصبانیت، نگرانی و خستگی‌اش را بیرون بریزد. جونگکوک کنار در ایستاده بود، هر نت و هر سکوت را حس می‌کرد و مطمئن شد که هیچ آسیبی به تهیونگ نرسد.


---


صدای پیانو در هوای شب پخش بود. نت‌ها نرم و غمگین در میان راهروهای قصر می‌پیچیدند. تهیونگ خم شده بود، انگشتانش روی کلیدها لرز می‌کردند. هر نت، سنگینیِ حرف‌هایی بود که در جلسه‌ی شورا بلعیده بود.

جونگکوک همان‌طور که کنار در ایستاده بود، احساس می‌کرد صدای موسیقی مثل فریادِ خفه‌ای از درون تهیونگه؛ نه برای گوش‌ها، بلکه برای رهاییِ خودش.

وقتی آخرین نت خاموش شد، تهیونگ لحظه‌ای فقط نشست و به سکوت گوش داد. بعد آرام از پشت پیانو بلند شد.
– نمی‌تونم این‌جا نفس بکشم، گفت و بی‌آنکه نگاه کند از اتاق بیرون رفت.

جونگکوک بدون پرسش دنبالش رفت.

تهیونگ از پله‌ها پایین آمد، از تالارهای مرمری گذشت و در را به حیاط باز کرد. بارانِ آرامی می‌بارید؛ قطره‌ها روی سنگ‌های حیاط پخش می‌شدند. تهیونگ بدون چتر قدم برداشت، سرش پایین بود.

× اعلیحضرت، حداقل صبر کنید چتر بیارم...
– نذارم؟ اگه بخوام خیس بشم، اجازه دارم؟ گفت تهیونگ با لحنی خسته ولی محکم.

جونگکوک چیزی نگفت. فقط جلو رفت و چتر را آرام روی هر دو باز کرد. باران روی پارچه‌اش می‌ریخت، صدایش مثل همان نت‌های پیانو آرام بود.

× امروز ازت انتقاد کردن، نه؟ پرسید جونگکوک با صدای آهسته.

تهیونگ خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بی‌جان.
– انتقاد؟ نه، فقط یادآور شدن که "پادشاه بودن یعنی فراموش کردن خودت."

× و تو هنوز خودت رو یادت هست.

تهیونگ لحظه‌ای به او نگاه کرد.
– اگه یادم بره کی بودم… دیگه چرا باید بمونم؟

جونگکوک گفت:
× چون همین «تو»ی واقعی، چیزیه که این تاج رو معنی می‌ده. من… نمی‌ذارم فراموشش کنی.

باد سردی وزید. تهیونگ ساکت شد، نگاهش را از زمین برداشت و به چتر بالا سرشان خیره ماند. باران از کناره‌هایش می‌چکید، مثل اشک‌هایی که اجازهٔ ریختن نداشتند.

برای لحظه‌ای هیچ‌چیز بینشان نبود جز سکوت و باران.
اما در همان سکوت، تهیونگ فهمید که این محافظ آرام، تنها کسی است که او را نه به‌عنوان وارث تاج، بلکه به‌عنوان خودش می‌بیند.

و این شاید اولین باری بود که تهیونگ در میان تمام سنگینیِ قصر، کمی احساس آرامش کرد.


---

✨ پایان پارت ۸
💜 منتظر باش!
حمایت
دیدگاه ها (۶)

Royal Veil — Part 9: زمزمهٔ وفاداریسحر، هنوز هوا تاریک بود. ...

Royal Veil — Part 10: خط مرز میان تاج و قلبمه هنوز اطراف ایو...

---Royal Veil — Part 7: سکوت زیر صدای پیانوشب بعد از بازگشت ...

---Royal Veil — Part 6: میان کلاس و سایهٔ خانوادهصبح زود، نو...

تلخی عشق شیرینPt13راوی…صبح قصر با نور سردی شروع شد که از شیش...

_____________________☆SILENT HEARTS★_____________________★CH...

تلخی عشق شیرینPt13راوی…صبح قصر با نور سردی شروع شد که از شیش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط