{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Royal Veil Part زمزمه وفاداری

Royal Veil — Part 9: زمزمهٔ وفاداری

سحر، هنوز هوا تاریک بود. مهی نازک روی باغ نشسته بود و صدای پرنده‌ها آرام در دوردست می‌پیچید. تهیونگ در ایوان ایستاده بود، لباس ساده‌تری پوشیده بود و هنوز خیسِ بارانِ دیشب بود. نگاهش به دوردست دوخته شده بود؛ جایی که خورشید در حال طلوع بود اما رنگش هنوز مردد میان تاریکی و نور.

صدای آرامی از پشت سر آمد.
× هنوز نخوابیدی، اعلیحضرت؟

جونگکوک با همان آرامش همیشگی نزدیک شد، در دستش فنجانی بخارآلود. تهیونگ لبخند محوی زد و فنجان را گرفت. گرمای آن میان انگشتانش نشست.

– انگار قصر حتی وقتی همه خوابن، بیداره... مثل یه چیزی که نفس می‌کشه.

× یا شاید مثل کسی که نمی‌تونه آرام بگیره.

تهیونگ سرش را برگرداند و لحظه‌ای به چشمان جونگکوک نگاه کرد.
– تو هم نمی‌تونی؟

جونگکوک سکوت کرد. باد موهایش را تکان داد.
× وقتی توی خطر باشی… نه، نمی‌تونم.

تهیونگ نگاهش را از او دزدید، اما در صدایش لرز ظریفی بود.
– همیشه این‌قدر جدی‌ای؟ حتی وقتی فقط بارونه؟

× وقتی کسی برایم معنی داره، نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم.

تهیونگ نفسی کشید. قلبش تندتر می‌زد. میان آن قصر سرد، تنها همین صداقت ساده می‌توانست دیوارها را ترک بدهد.

– اگه بدونن تو این‌طوری حرف زدی، می‌گن داری از حد خودت فراتر میری.

× بذار بگن. تا وقتی تو ساکتی، بقیه حرف‌ها مهم نیست.

تهیونگ لبخندی بی‌جان زد.
– شاید یه روز این سکوت هم برام گرون تموم بشه.

جونگکوک قدمی نزدیک‌تر آمد.
× اگه قرار باشه سکوتت قیمت داشته باشه، من پرداختش می‌کنم.

باد تندتری وزید و صدای زنجیر پرچم سلطنتی از دور بلند شد. تهیونگ سرش را بالا آورد و به آن نگاه کرد — پرچمی که در باد می‌لرزید، درست مثل خودش.

– فکر می‌کنی می‌تونم واقعاً پادشاه بشم؟ نه فقط برای تاج، برای مردم؟

جونگکوک به آرامی گفت:
× تو همین حالا هم هستی… فقط باید باورش کنی. تاج منتظر توئه، نه برعکس.

تهیونگ لحظه‌ای سکوت کرد. بعد آرام گفت:
– اگه یه روز مجبور بشم بین تاج و خودم انتخاب کنم… چی؟

جونگکوک به او نگاه کرد، صدایش پایین‌تر و سنگین‌تر شد:
× اون روز… من کنار تو می‌مونم. هر انتخابی که بکنی.

سکوتی عمیق بینشان افتاد. از دور، نور طلوع به آرامی روی چهرهٔ تهیونگ نشست. قطره‌ای از موهایش پایین افتاد و روی انگشتش چکید.

و در آن لحظه، تهیونگ فهمید — قدرت واقعی، در فرمان دادن نیست، در اعتماد کردن است.


---

✨ پایان پارت ۹
💜 منتظر باش !
حمایت🌈
دیدگاه ها (۹)

Royal Veil — Part 10: خط مرز میان تاج و قلبمه هنوز اطراف ایو...

Royal Veil — Part 11 : آتش در سایه‌هاشب، ناگهان با فریادی از...

---Royal Veil — Part 8: سایهٔ سلطنتصبح زود، قصر سرد و سنگین ...

---Royal Veil — Part 7: سکوت زیر صدای پیانوشب بعد از بازگشت ...

Bₐₙd ₐᵢdₚₐᵣₜ : ⁸تهیونگ وارد شد و به جونگکوک نگاه کرد _ زود ح...

مافیای عاشق. پارت ۸

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط