{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

PR

#P𝗔R𝗧 : 12
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
سنا:اون عکس رو ما از گوشی لارا فرستادیم تو گروه..
صدای هین بچه ها بالا رفت....
نیلی شروع کرد به گریه کردن و رفت تو کلاس
تهیونگ نگاهی به سوآ کرد نگاهش نرم شد و همراه با دوتا پسری که کنارش بودن از اونجا رفتند
سوا:لارا..من..معذ
لارا:میدونم..حق داشتی منم جای تو بودم اون کار رو میکردم
سوا:منو ببخش
لارا:کاری نکردی که ببخشمت
سوا لبخندی زد و روبه من گفت
سوا:جبران میکنم برات
با لبخند گفتم
لارا:با بودنت..
یک هفته بعد«ظهر»17:00
یک هفته گذشت و از اون روز رابطم با سوا بهتر و صمیمی تر از قبل شده و هچنین نیلی ولی سنار زیاد حرف نمیزنه بیشتر با هانا اینا میگرده...از اون روز به بعد همکلاسیام و بعضی از دخترای دیگه هی بهم نامه میدن که بده به تهیونگ یا مارو باهاش اشنا کن مخصوصا هانا که سعی داره بهم نزدیک شه
خلاصه اتفاق خاصی نیوفتاد
....
توی اتاقم مشغول شونه کردن موهام بودم که ته در زد و اومد داخل
تهیونگ:جایی میخوای بری
لارا:نه چطور
تهیونگ:هیچی..یکی از دوستام مهمونی گرفته منم دعوت کرده گفتم تنها نرم توام اگه میخوای بامن بیا
لارا:آمممم باشه فقط بخاطر تو
تهیونگ بوس هوایی با دست برام فرستاد و گفت
ته:تا ساعت ۸ اماده باش
لارا:حله
تهیونگ در رو بست هوففف فقط مهمونی رو کم داشتم
موهام رو بستم و رفتم حموم کنسرت و اینا که خلاصه وقتی اومدم بیرون یک ساعت گذشته بود به ساعت روی دیوار اتاقم نگاه کردم که 18:48 رو نشون میداد موهام رو با حوله خشک کردم و بعد با سشوار
کمدمو باز کردم و لباسی برداشتم و پوشیدم معمولا بیشتر تیپم اینشکلیه و همچین لباس هایی میپوشم موهام رو با گل سری همرنگ به لباسم بستم نیازی به کِرِم یا چیزی نبود چون پوستم سفیده یه تینت کم رنگ زدم به لبام عطر مورد علاقمو برداشتم و زدم بوی بهشت میده
کیفمو برداشتم گوشی و کارت بانکیمو توش گذاشتم و درشو بستم از اتاقم بیرون اومدم و رفتم تو اتاق تهیونگ
ساعت8:2
با تهیونگ از خونه بیرون اومدیم درو قفل کردم و سوار ماشین شدم
بعد نیم ساعت به مقصد رسیدیم از ماشین پیاده شدیم به جمعیت نگاه کردم
لارا:چرا انقد شلوغه
تهیونگ:یه جورایی تولدشم هست بخاطر همینه
لارا:اها
دستمو دور دست تهیونگ حلقه کردم جایی برای نشستن پیدا کردیم و نشستیم
نیم ساعت گذشت که من فقط سرم تو گوشی بود
تهیونگ بلند شد به اطرافش نگاه کرد و گفت
تهیونگ:یه لحضه بمون میام
لارا:باشه
تهیونگ بلند شد تاکید کرد که جایی نرم و با باشه بابا بچه که نیستم جوابش رو دادم که رفت
چند دقیقه نشسته بودم که با دیدن سوا بلند شدم و دستی براش تکون دادم که اومد سمتم
سوا:هی تو اینجا چیکار میکنی
لارا:تهیونگ گفت که تولد یکی از دوستاشه منم همراهش اومدم
سوا:اوو پس تهیونگم هست
لارا:اهوم
سوآ:یه لحضه وایستا الان میام
باشه ای گفتم که رفت
به دورو برم نگاه کردم همونجا وایستاده بودم که دستی دور کمرم حلقه شد
برگشتم که با مردی جذاب روبه رو شدم
ناشناس:های بیب تنهایی؟
دستشو از کمرم جدا کردم و یک قدم ازش فاصله گرفتم
لارا:تو دیگه کی هستی
ناشناس:امم خب من ج..عاا لی سئوجون هستم
لارا:خب..
زل زد تو چشمام..چند دقیقه گذشت
سکوت عجیبی بینمون بود که فضا رو برام غیر قابل تحمل کرده بود برای اینکه جو بیشتر از این سنگین نشه به شوخی گفتم
لارا:میگم داداش مافیایی چیزی هستی
نگام کرد و پوزخندی زد
سئوجون:مافیا؟
دیدگاه ها (۱۱)

#P𝗔R𝗧 : 13 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦............

#P𝗔R𝗧 : 14 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦............

#P𝗔R𝗧 : 11〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 10〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 7 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

#P𝗔R𝗧 : 24〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط