BTS, Roman
#زندگی_من
#ادامه_پارت_سی_و_یکم
من- بنظرت میتونم درمورد مدرسه به تهیونگ بگم!؟
(ویو تهیونگ)
یک هفته ست که یوشی اینجاست و هر روز یک خرابکاریی میکنه.
وقتی میشینم به خرابکاری هاش فکر میکنم خنده ام میگیره. مثلا اون روز ک میز و شکوند، یک بار پیراهنم و زیر اوتو سوزوند، یک بار کفشام و گِلی کرد... هر دفعه یک کار
(پوزخند)من- هه،، هیچ کاری به دستش نمیچسبه.
تلفنم زنگ خورد.
من- الو نامجون؟
نامجون- سلام خوبی ته ته.. میگم فردا می خوایم واسه تولد دوست دختر سوبین بریم جشن، تو هم میای؟
من- فردا چندمه؟
نامجون- نهم
من- اره اوکیه میام. فقط، ساعت چند به بعد؟
نامجون- همون ۲۲:۰۰ به بعد
من- اها، برای یوشی پرسیدم.. اونم بیارم؟ اخه نصف شب خوبیت نداره تو خونه تنها باشه
(کنایه آمیز)نامجون- مطمئنی؟!
من- اره چطور؟
نامجون- اخه اون فقط خدمتکاره خونه ته!
داشت راست و میگفت. همه اینجا با دوست دختراشون میان، اونوقت من بدون سونا و با خدمتکتر خونم برم؟! نمیدونم،، انتخاب خیلی سختیه. اما اگه اتفاقی براش میوفتاد چی!؟ خیلی سخته..
من- بعدا درموردش حرف میزنیم.
نامجون- هر جور صلاحه، ولی درموردش خوب فکر کن..
خب، به هرحال این آبروی و حیثیت من و جلوی بقیه کم میکنه. اون هم از من کوچیکتر بود، هم خدمتکار خونم. اووقت اگه میفهمیدن یک قاتل هست که دیگه...
[طفلکی، اون هیچ جایی رو بین مردم نداره! اخه مگه تقصیر خودشه! طفلک داشت زندگی شو میکرد که یک مشت تجاوزگر بهش حمله کردن. خیلی دلم میخواد که اون موقع پیشش میبودم و ازش محافظت میکردم. امیدوارم بتونم جای خانواده نداشته شو بگیرم. یعنی میتونم؟ خب اون الان نسبت به من چه نظری داره؟ این خیلی مهمه. اما قطعا از من خوشش نمیاد.. با اون همه خشم و عصبانیتی که روش خالی کردم، قطعا ناراحته!]
#BTS#ARMY_BTS#BTS_ARMY#ARMY#Jungkook#Teahyung#Namjoon#RM#R_M#J_hope#Jin#Jimin#Suga#Yoongi#AgustD#Nam_jin#Namjin#Teah_kook#Teahkook#Teah_jin#Teahjin#Jin_kook#Jinkook#Nam_kook#Namkook#Roman#Zendegi_man#Roman_Zendegi_man#yooshi
#بی_تی_اس#آرمی_بی_تی_اس#بی_تی_اس_آرمی#آرمی#جونگکوک#جونگ_کوک#تهیونگ#ته_هیونگ#نامجون#آرام#آرم_ام#جیهوپ#جی_هوپ#جین#جیمین#شوگا#یونگی#آگوست_دی#نام_جین#نامجین#ته_کوک#تهکوک#تهجین#ته_جین#جین_کوک#جینکوک#نامکوک#نام_کوک#رمان#رمان_زندگی_من#زندگی_من#یوشی
#ادامه_پارت_سی_و_یکم
من- بنظرت میتونم درمورد مدرسه به تهیونگ بگم!؟
(ویو تهیونگ)
یک هفته ست که یوشی اینجاست و هر روز یک خرابکاریی میکنه.
وقتی میشینم به خرابکاری هاش فکر میکنم خنده ام میگیره. مثلا اون روز ک میز و شکوند، یک بار پیراهنم و زیر اوتو سوزوند، یک بار کفشام و گِلی کرد... هر دفعه یک کار
(پوزخند)من- هه،، هیچ کاری به دستش نمیچسبه.
تلفنم زنگ خورد.
من- الو نامجون؟
نامجون- سلام خوبی ته ته.. میگم فردا می خوایم واسه تولد دوست دختر سوبین بریم جشن، تو هم میای؟
من- فردا چندمه؟
نامجون- نهم
من- اره اوکیه میام. فقط، ساعت چند به بعد؟
نامجون- همون ۲۲:۰۰ به بعد
من- اها، برای یوشی پرسیدم.. اونم بیارم؟ اخه نصف شب خوبیت نداره تو خونه تنها باشه
(کنایه آمیز)نامجون- مطمئنی؟!
من- اره چطور؟
نامجون- اخه اون فقط خدمتکاره خونه ته!
داشت راست و میگفت. همه اینجا با دوست دختراشون میان، اونوقت من بدون سونا و با خدمتکتر خونم برم؟! نمیدونم،، انتخاب خیلی سختیه. اما اگه اتفاقی براش میوفتاد چی!؟ خیلی سخته..
من- بعدا درموردش حرف میزنیم.
نامجون- هر جور صلاحه، ولی درموردش خوب فکر کن..
خب، به هرحال این آبروی و حیثیت من و جلوی بقیه کم میکنه. اون هم از من کوچیکتر بود، هم خدمتکار خونم. اووقت اگه میفهمیدن یک قاتل هست که دیگه...
[طفلکی، اون هیچ جایی رو بین مردم نداره! اخه مگه تقصیر خودشه! طفلک داشت زندگی شو میکرد که یک مشت تجاوزگر بهش حمله کردن. خیلی دلم میخواد که اون موقع پیشش میبودم و ازش محافظت میکردم. امیدوارم بتونم جای خانواده نداشته شو بگیرم. یعنی میتونم؟ خب اون الان نسبت به من چه نظری داره؟ این خیلی مهمه. اما قطعا از من خوشش نمیاد.. با اون همه خشم و عصبانیتی که روش خالی کردم، قطعا ناراحته!]
#BTS#ARMY_BTS#BTS_ARMY#ARMY#Jungkook#Teahyung#Namjoon#RM#R_M#J_hope#Jin#Jimin#Suga#Yoongi#AgustD#Nam_jin#Namjin#Teah_kook#Teahkook#Teah_jin#Teahjin#Jin_kook#Jinkook#Nam_kook#Namkook#Roman#Zendegi_man#Roman_Zendegi_man#yooshi
#بی_تی_اس#آرمی_بی_تی_اس#بی_تی_اس_آرمی#آرمی#جونگکوک#جونگ_کوک#تهیونگ#ته_هیونگ#نامجون#آرام#آرم_ام#جیهوپ#جی_هوپ#جین#جیمین#شوگا#یونگی#آگوست_دی#نام_جین#نامجین#ته_کوک#تهکوک#تهجین#ته_جین#جین_کوک#جینکوک#نامکوک#نام_کوک#رمان#رمان_زندگی_من#زندگی_من#یوشی
- ۲.۰k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط